کارِ «بودا» مبارزه با انجماد فکری است.
جعفر «رسولی»؛ نویسنده و دپلومات
سهشنبه ۱۲ جوزا ۱۳۹۴ ه.ش.
یاداشت داکتر کریم پاکزاد با عنوان" بودا کیست؟" بهانه ی شده است برای بحث بیشتر. من که به ندرت در صفحات دوستان نظر می دهم؛ یاد داشتی در صفحه ی داکتر پاکزاد نوشتم و موضوع وجود استبداد سیاسی و فکری را در افغانستان مطرح کردم. گفتم: کار بودا نه دین ستیزی بلکه مبارزه با انجماد فکری است. سپاسگزارم از جناب ایشان که به یاداشت مختصر من جواب به نسبت مفصل نگاشتند. در باره چند موضوع مهم که داکتر پاکزاد و دیگران مطرح کردند؛ مختصر و در حد حوصله خوانندگان فیس بوک ابراز نظر می کنم.
کسی نوشت: تعریف ات از دین ستیز چیست؟
دین ستیز کسی است که عملاً برای محو دین تلاش کند. کسی که خود دین ندارد و کاری با دین و اعتقادات دینی دیگران هم ندارد؛ دین ستیز نیست؛ بلکه بی دین است. تعبیر دین ستیز به کرات بکار می رود. در صفحات مجازی یا چاپی بسیار دیده می شود. تعبیر "دین ستیز" را به عمد بکار می برند. استفاده کننده آن مقصد خاص دارد. افراد که دارای جایگاه خیلی بلند اجتماعی و سیاسی هستند؛ نیز چنین می کنند. تصور می کنم پارسال بود که سید ابوطالب مظفری این عبارت را در نوشته ی در مذمت جوانان هزاره بکار برد.
آیا پندار من، سید ابوطالب مظفری، کریم پاکزاد یا آیت الله محقق کابلی یا محسینی قندهاری دین است؟ اگر کسی خلاف آن را گفت؛ دین ستیز می شود؟ آیا دیدگاههای آدم های با سواد و متخصص دین است؟ آیا دین یک رشته علمی است که دیدگاه صاحب نظران آن رشته مهم باشد؟ کیست که نداند هر متخصص درجه اول رشته های علمی هم اشتباهات بسیار داشته اند؟ آیا تعداد زیاد از نظریات ارسطو که بیش از یک هزار سال معتبر شناخته می شد؛ رد نشده است؟ شاید کسی بگوید دین در کلام خدا-قرآن- توسط پیامبرش آمده است. سوال این است که قرآن را کی می خواند؟ انسان. آیا انسان در درک یک متن اشتباه نمی کند؟ با فرض این که غرضی هم در کارش نباشد.
بی اعتنایی فزاینده نسل امروز در حقیقت به تعریف نسل پیشین از دین است نه دین ستیزی. در واقع رد کردن پندارهای احمد و محمود است از دین. آیا پندار های احمد و محمود عین دین بود که رد شدن آن مساوی با رد اصل "دین" باشد؟ انکار دیدگاه دینی نسل پیشین توسط نسل نو از نظر دینی خطا نیست. اسلام در آغاز از پدر کلان حضرت محمد(ص) به وی به ارث نرسیده بود. در آغاز اسلام روحانیت وجود نداشت. تفاوت اسلام با مسحیت کاتولیک در این بود که بر خلاف مسحیت بین خدا و بنده میانجی یا واسطه وجود نداشت. هر فرد مستقل، خود اسلام را می شناخت و ایمان می آورد. آیا نسل امروز حق ندارد که بگوید شناخت من از اسلام همین است و طبق شناخت خود رفتار می کنم؟
بحث دوم، اکثریت است. می گویند ملت مسلمان است؛ 99% چنین می اندیشند باید لاجرم همه همین قسم بیاندیشند! پذیرفتن اکثریت تنها در سیاست درست است وبس. البته، در سیاست اکثریت می تواند کرسی را بگیرد اما نمی تواند مثلا قانون تصویب کنند که اقلیت قتل عام شوند. در میدان فکر و اندیشه پذیرفتن رای اکثریت و پیروی از اکثریت به انجماد فکری می رسد؛ چیزی که در افغانستان قرنهاست که حاکم می باشد. از نظر مذهبی، نظر اکثریت بر فرد حجت نیست. از لحاظ تاریخ اسلام، اسلام بر مبنای رای اکثریت بناء نگردید. دوم، نظر مردم همواره در حال تغییر اند. روزی به صلیب کشیدن مسیح(ع) را اکثریت قبول داشتند. روزی سنگ باران کردن محمد (ص) را اکثریت اجتماع زمان تصدیق می کردند؛ روزی اکثریت فکر می کردند که زمین گرد است؛ روزی محاکمه سقراط را اکثریت عدالت می دانستند. استبداد اکثریت بد ترین نوع استبدادهاست.
از دگر اندیشی نسل امروز نباید نگران بود. از نسل گذشته باغ های سبز، زمین های آباد، کاخ های بلند، کتابخانه های معتبر به ارث نرسیده است که نسل حاضر در نگهداری آنها ممکن است بی دقتی کنند. از نسل پرادعای دین دار! چیزی بیش از یک سرزمین سوخته باقی نمانده است.