نویسنده: اسد "بودا"
جنرال دوستم فیگورِ جالبی در تاریخِ معاصر افغانستان است. وابستگی به مردمِ سرکوب شده، فرصتِ تحصیلِ رسمی را از او گرفت، اما برخلافِ سوادِ رسمی، او را می توان معلمِ بزرگِ برابری خواهی دانست: برابری در مبارزه. بصیرتِ عملی، او، یگانه است و هیچ دانشِ نظری به پایِ آن نمی رسد. برخلافِ آنچه که اغلب تلاش می کنند، یک سیمایِ ترسناک و نادان از او ترسیم نمایند، او هرگز نادان و ترسناک نیست. او، معلمِ مهربانِ برابری در سیاست و مبارزه است، و بنابراین، آن هایی که از دوستم می ترسند، در واقع از شخصِ او نمی ترسد، از ایدة برابریِ در مبارزة او می ترسد. مامورانِ امنیتیِ آمریکا که ماموریتِ سقوطِ طالبان را به عهده داشتند، بارها از صداقت، شهامت و خودگذری دوستم ستایش می کنند و از شجاعت در نبرد و مهارتِ او در سوارکاری اظهار شگفتی می نمایند. به نظر می رسد داشتنِ نیرویِ نظامیِ آموزش دیده در مبارزه موثر است، اما شرط کافیِ پیروزی نیست، آن چه یک مبارزة مردمی را به پیروزی می رساند، باور به توانِ برابرِ مردم در مبارزه است. دوستم با اتکا به همین باور توانست چندین بار دولت هایی را که حق مردم ترکتبار را به رسمیت نمی شناختند، از پای در آورد. هر انسانی توانِ مبارزه دارد، آن چه یک مردم را از پای در می آورد، باور به فرودستی در مبارزه است؛ چیزی که نمونه ی عینی آن را امروز در بهسود و دیگر مناطقِ هزاره نشین شاهدیم. دوستم، از مردمِ محرومِ ترکتبار، نیروی ساخت که توانست هژمونیِ قومی چندین ساله در افغانستان را فرو بپاشد. پرسش های و استدلال های دوستم، همواره عینی و منطقی و در عینِ حال تلخ و دردناک است. او گفته بود، که من حتی به "زبان پشتو، از مردمِ خواستم، به کرزی رای دهند، اما کرزی مرا خاینِ ملی خطاب می کند". به نظر می رسد، هر انسان با وجدانی عمقِ این سخنِ دوستم را درک می کند. این استدلال عینی برای هرکسی روشن است و منطقِ سیاسی آن را هرکسی می فهمد. در روزهای که کابل خون گریه می کرد، دانشگاه و آکادمی های شمال، در پناهِ دوستم فعال بودند و بازار درس و دانش رونق داشت. حتی در رشد ادبیات و موسیقی نمی توان نقشِ او را نادیده گرفت. امیرجان صبوری، وحید صابری، ولی فتحلی خان و ده ها خوانندة دیگر که اکنون با ساز و آوازِ خود دنیای ما را نوا می بخشند، در در بار دوستم رشد کردند و شاعران و ترانه سرایانِ بزرگی چون داکتر عبدالسمیع حامد در زیر لوای او توانست شاعر بمانند و در دربارِ او مقام ترانه سرایی دست یابند. اهمیت این کار زمانی درک خواهد شد که بدانیم سال های اخیر، سال های مرگ هنر و موسیقی است. پر ادعا ترین رهبرانِ معاصر فقط یا کمونیست خوب بود، یا مجاهد و یا دموکرات، ولی دوستم به تنهایی این همه را دارند. دوستم هم یک انسان است و قابل نقد، اما، او، یک جنرالِ صادق و موفق در دورانِ کمونیست، یک مجاهدِ وفادار در دورانِ جهاد و یک دموکراتِ حقیقی، در عهد کنونی و در طول این دوران یک رهبر دلسوز برای مردم ترکتبار و یک دوست بردبار و اهل تعامل برای اقوام دیگر بوده است. نمی دانم تاریخ در موردِ رهبرانِ دیگر چگونه قضاوت خواهد کرد، ولی تردیدی نیست که دوران های بعدی از دوستم به عنوان بازیگرِ اصلیِ سه دهة اخیر و وارثِ تیمور و بابُر یاد خواهد کرد.
جنرال دوستم فیگورِ جالبی در تاریخِ معاصر افغانستان است. وابستگی به مردمِ سرکوب شده، فرصتِ تحصیلِ رسمی را از او گرفت، اما برخلافِ سوادِ رسمی، او را می توان معلمِ بزرگِ برابری خواهی دانست: برابری در مبارزه. بصیرتِ عملی، او، یگانه است و هیچ دانشِ نظری به پایِ آن نمی رسد. برخلافِ آنچه که اغلب تلاش می کنند، یک سیمایِ ترسناک و نادان از او ترسیم نمایند، او هرگز نادان و ترسناک نیست. او، معلمِ مهربانِ برابری در سیاست و مبارزه است، و بنابراین، آن هایی که از دوستم می ترسند، در واقع از شخصِ او نمی ترسد، از ایدة برابریِ در مبارزة او می ترسد. مامورانِ امنیتیِ آمریکا که ماموریتِ سقوطِ طالبان را به عهده داشتند، بارها از صداقت، شهامت و خودگذری دوستم ستایش می کنند و از شجاعت در نبرد و مهارتِ او در سوارکاری اظهار شگفتی می نمایند. به نظر می رسد داشتنِ نیرویِ نظامیِ آموزش دیده در مبارزه موثر است، اما شرط کافیِ پیروزی نیست، آن چه یک مبارزة مردمی را به پیروزی می رساند، باور به توانِ برابرِ مردم در مبارزه است. دوستم با اتکا به همین باور توانست چندین بار دولت هایی را که حق مردم ترکتبار را به رسمیت نمی شناختند، از پای در آورد. هر انسانی توانِ مبارزه دارد، آن چه یک مردم را از پای در می آورد، باور به فرودستی در مبارزه است؛ چیزی که نمونه ی عینی آن را امروز در بهسود و دیگر مناطقِ هزاره نشین شاهدیم. دوستم، از مردمِ محرومِ ترکتبار، نیروی ساخت که توانست هژمونیِ قومی چندین ساله در افغانستان را فرو بپاشد. پرسش های و استدلال های دوستم، همواره عینی و منطقی و در عینِ حال تلخ و دردناک است. او گفته بود، که من حتی به "زبان پشتو، از مردمِ خواستم، به کرزی رای دهند، اما کرزی مرا خاینِ ملی خطاب می کند". به نظر می رسد، هر انسان با وجدانی عمقِ این سخنِ دوستم را درک می کند. این استدلال عینی برای هرکسی روشن است و منطقِ سیاسی آن را هرکسی می فهمد. در روزهای که کابل خون گریه می کرد، دانشگاه و آکادمی های شمال، در پناهِ دوستم فعال بودند و بازار درس و دانش رونق داشت. حتی در رشد ادبیات و موسیقی نمی توان نقشِ او را نادیده گرفت. امیرجان صبوری، وحید صابری، ولی فتحلی خان و ده ها خوانندة دیگر که اکنون با ساز و آوازِ خود دنیای ما را نوا می بخشند، در در بار دوستم رشد کردند و شاعران و ترانه سرایانِ بزرگی چون داکتر عبدالسمیع حامد در زیر لوای او توانست شاعر بمانند و در دربارِ او مقام ترانه سرایی دست یابند. اهمیت این کار زمانی درک خواهد شد که بدانیم سال های اخیر، سال های مرگ هنر و موسیقی است. پر ادعا ترین رهبرانِ معاصر فقط یا کمونیست خوب بود، یا مجاهد و یا دموکرات، ولی دوستم به تنهایی این همه را دارند. دوستم هم یک انسان است و قابل نقد، اما، او، یک جنرالِ صادق و موفق در دورانِ کمونیست، یک مجاهدِ وفادار در دورانِ جهاد و یک دموکراتِ حقیقی، در عهد کنونی و در طول این دوران یک رهبر دلسوز برای مردم ترکتبار و یک دوست بردبار و اهل تعامل برای اقوام دیگر بوده است. نمی دانم تاریخ در موردِ رهبرانِ دیگر چگونه قضاوت خواهد کرد، ولی تردیدی نیست که دوران های بعدی از دوستم به عنوان بازیگرِ اصلیِ سه دهة اخیر و وارثِ تیمور و بابُر یاد خواهد کرد.

No comments:
Post a Comment