Monday, April 27, 2015

(نقـــش جنـــرال دوســـتم در ســـرچپــه کـــردن ۷ که ۸ شد)


(نقـــش جنـــرال دوســـتم در ســـرچپــه کـــردن ۷ که ۸ شد)
نوشته شده توسط امان معاشر   
شنبه ، 5 ثور 1394 ، 10:09
(نقـــش جنـــرال دوســـتم در ســـرچپــه کـــردن ۷ که ۸ شد)یاد آوری از مقالۀ
(نقـــش جنـــرال دوســـتم در ســـرچپــه کـــردن ۷ که ۸ شد)
"اگر من در مقابل داکتر نجیب پرچم عصیان بلند نمی کردم ، تحقق یافتن انقلاب اسلامی حتی مورد بحث هم شده نمی توانست و اگر من حمایت خود را از داکتر نجیب ادامه میدادم ، فکر انقلاب اسلامی بیشتر از یک خیال چیزی دیگری نمی بود)
جنرال عبدالرشید دوستم یکی از فرزندان ارشد کشور است که در آوان جوانی بحیث یک کارگر با احساس و با درایت سنگین ترین کار های پر ثمر را انجام داده است.
در قطار شخصیت های پر نفوس کشور درآمد . بعد از تغییر در سیستم سیاسی و شاهی مطلقه به مسابه مدافع قدرتمند دفاعی و پشتیبان حقوق زحمتکشان و مردمان محروم و فقیر قرار گرفت و چون صخره در این راه می رزمد و هیچ کسی سد راه آن نخواهد شد.
جنرال دوستم در تحولات کشور سهم بارز داشت،اصحاب قدرت که با حمایه آن روی کار آمدند ،خواستند که با این شخصیت گرامی دست به نیرنگ و فریب بزنند ،شانه خویش را از حمایت شان برداشت نقش زمین شدند و از قدرت کنار رقتند.کسی بخواهد و یا نخواهد در تحولات آتی نیز نقش بازی می کندو خداوند و مردم پشت و پناه آن خواهند بود.از مکرو فریب دور است خود را زیر چتر نیرنگ،فریب و مقدسات پنهان نمی کند.
اگر مقامات اداری کشوربرایش فرست بدهند به حمایت خداوندو یاری توده های مردم جلو جنگ را خواهند گرفت و گژدم های پاکستانی را در گریبان خودش می ریزاند.
سال های گذشته به این ارتباط مضمونی به رشته نگارش درامده بود ، و اکنون تعدادی از دوستان و شخصیت های گرامی از من تقاضا نمودند آن مقاله را باز در صفحات نشرات و رسانه ها بگذارم که اینک توجه خواننده را معطوف می دارم.
نقش جنرال دوستم در سر چپه کردن ۷ که ۸ شد
""اگر من حمایت خود را از داکتر نجیب ادامه میدادم ، فکر انقلاب اسلامی بیشتر از یک خیال چیزی دیگری نمی بود"
یاوز سلیم نویسنده ی کتاب "افغانستان و دوستم یک داستان از جمله ی ده ها داستان در باره ی جنرال عبدالرشید دوستم" مینویسد: جنرال عبدالرشید دوستم در آغاز جهت فعالیت های سیاسی و دوران شباب پروگرامهای سیاسی و اجتماعی در ذهنش تداعی داشته از همین سبب تلاش های وی جهت تآسیس قطعات نظامی از یک کندک تا فرقه پنجاه هزار نفری نتیجه همین طرح های آن می باشد.دوستم در دلو 1370 طی نشست وسیع از روشنفکران در هوتل شهرداری شبرغان پروگرام های آینده خود را مبارزه با دولت داکتر نجیب در آن جلسه اعلام داشت و کمیسیون جهت اجرات امور اداری فرهنگی اجتماعی در ولایت جوزجان به قرار ذیل ایجاد گردید. جنرال عبدالمجید ایشچی ، انجینیر احمد، عبدالرحیم فرزام، جنرال عبدالحی جنرال نبی ظفر جنرال نادر علی و رییس عمر بای رییس شورای موسیفیدان ولایت جوزجان.
در اواخر ماه دلو تمام قطعات قوماندانی امنیه نیز در چوکات فرقه 53 تنظیم گردید. بعدآ یک نامه یی توضیحی از قیام جوزجان عنوانی اهالی بلخ به مزار شریف ارسال شد و این نامه در حقیقت التماتوم به جمعه اسک و تاج محمد رییس امنیت بود. و از مردم بلخ تقاضا گردیده بود به قیام جوزجان همکاری نمایند.ودر اواخر ماه دلو مزار شریف را در کنترول خود در آورد. دوستم با احمد شاه مسعود تماس گرفته از او نیز خواهش کرد و گفت ( در مقابل داکتر نجیب می جنگم ولی نیروی هوایی نجیب خیلی خوب است ، حتمآ ما را مورد بمیاردمان قرار خواهد داد. تو هم بیا در کنار من باش و یا حد اقل تو هم حمله کن . بطور مثال در بدخشان افراد من هستند . فوزی در همانجاست..با او هماهنگی ایجاد کنی ، تو آنجا را مورد حمله قرار بده تا بمباردمان هوایی تنها به یک نقطه متمرکز نشود و به هر سو تقسیم شود اما متاسفانه که امروز باید بگویم احمد شاه مسعود به وعده که به من داده بود وفا نکرد و مرا تنها گذاشت.)
بخاطر تصرف کابل جلسه ی در منزل سید منصور نادری به پشنهاد دوستم دایر شد در آنجا یک شورای نظامی تشکیل شد و جنرال دوستم به صفت رییس این شورا انتخاب گردید پس از آن شورای نظامی دیگری به خاطر تمام شمال تشکیل یافت که آنرا شورای نظامی شمال نام گذاشتند و رییس این شورا نیز جنرال دوستم تعیین شدو اعضای آن حاجی مصعب ، جمعه خان همدرد از حزب اسلامی عبدالواحد از حرکت اسلامی و همچنان رسول پهلوان، غفار پهلوان، سید جعفر نادری، عبدالمجید روزی و جنرال هلال به حیث اعضای شورای عالی و شورای نظامی انتخاب گردیدند.ُیک قطعه هفتصد نفری به قوماندانی جنرال مجید روزی به کابل سوق گردید مقصد آن مانع شدن یغما و چپاول شهریان کابل از دست گلبدین بود. هکذا جلسه ی دیگر درجبل سراج بنام جلسه "شورای عالی جهادی افغانستان"که در آن در حدود دو صد تن از قوماندانان اشتراک داشتند تشکیل یافت. .یاوز سلیم از گفته ی جنرال دوستم می نویسد "نوبت انتخاب رییس در این شورا رسیده بود احمد شاه مسعود در کنار من نشسته بود من هم در این میان فکر میکردم به ریاست دو شورای جدا گانه انتخاب شده بودم نمی شد که به ریاست این شورا هم انتخاب شوم .احمد شاه مسعود را به عنوان رییس پشنهاد کردم پشنهادم پذرفته شد استاد مزاری رهبر حزب وحدت به حیث معاون در امور سیاسی و من به حیث معاون در امور نظامی مناطق شمال پشنهاد شدم."
کابل متشنج شده بود مجاهدین احزاب مختلف که از گروپ های اتنیکها تشکیل شده بودند در کوچه های کابل به یغما گری و چپاول گری بزرگ دست زدند که در طورل تاریخ بی مانند بود بلاخره در اثر میانجی بوتروس گاللی سرمنشی ملل متحد و بنین سیوان نمایده خاص سرمنشی ملل متحد در افغانستان به تاریخ 27 اپریل یک شورای مؤقت تاسیس گردید در این شورای پنجاه نفری صبغت الله مجددی به حیث رییس جمهور جمهوری اسلامی افغانستان برای دو ماه گلبدین حکمتیار به حیث صدر اعظم و احمد شاه مسعود به صفت وزیر دفاع تعیین شدند. وبعدآ آنرا پیروزی هشت ثور مجاهدین نام گذاشتند..
در آن روز ها به اساس نوشته رووف بیگی در کتاب "نامش افغانستان بود" " از نزدیک تماشاه میکردیم که اموال و موتر های مردم از طرف مجاهدین چور و چپاول می گردید . نیرو های جمعت اسلامی و حزب اسلامی از یک سو میان هم تا مرگ می جنگیدندو از سوی دیگر اموال مردم و دولت را به یغما می بردند و آنها را به قره باغ و لوگر انتقال میدادند".
یاوز از زبان جنرال دوستم در رابطه به هشت ثورمینویسد " اگر من در مقابل داکتر نجیب پرچم عصیان بلند نمی کردم ، تحقق یافتن انقلاب اسلامی حتی مورد بحث هم شده نمی توانست و اگر من حمایت خود را از داکتر نجیب ادامه میدادم ، فکر انقلاب اسلامی بیشتر از یک خیال چیزی دیگری نمی بود""
در گروپ بزرگی از مجاهدین فاتح که بیرق پیروزی مجاهدین را در دست داشتند، مجاهدی که خود را حاجی یعقوب از مجاهدین محاذ ملی معرفی نمودند و خود را همرزمان پیر مجددی میدانستند گفت: "من چهارده سال جهاد کردم و بعد از ظفر با افتخار بیرق را بدست گرفته با دادن شعار های پیروزی و صدای الله اکبر داخل کابل شدیم ما را عساکر دوستم در یک حویلی بزرگ جابجا کردند بیرق ما هم در یک کنج خانه گذاشته شد بعد از دو روز احساس کردم که ما پیروز نشده ایم ما را تسلیم نموده اند. دوستم اجازه ی داخل شدن ما را در شهر کابل داده است وبس. مثل اسیر بودم بعد از دو روز با استفاده از زبان اوزبیکی از قید عساکردوستم رها شدم و دوباره نام پیروزی را نمی خواهم بگیرم).)
شراف قوماندان که یکی از قوماندانهای جمعت در دوران جهاد بود در همان سال در یک مجلس خصوصی در شهر پشاور برایم گفت ( شما میگفتید که تاریج به پیش میرود اما ما توانستیم تاریخ را عقب برگردانیم جریان آنرا خواهیم دید)
اسماعیل پهلوان که یکی از قوماندانان دوستم است در کنترول شهر کابل در آن وقت سهم داشت گفت: ( ما کنترول را در شهر کابل بدست گرفتیم . ما از کسی دیگری به غیر از دوستم اطاعت نمی کردیم.)
امان معاشر،خبرنگار مجله زن - کانادا
Advertise your business here. Click to contact us.
تنها کاربران عضو شده می توانند نظر ارسال کنند!

Monday, April 6, 2015

دکترغنی؛ زبان جئوپلتیک را خوب میداند.

دکترغنی؛ زبان جئوپلتیک را خوب میداند.

برگرفته شده از ویبلاگ رزاق مامون ، 16 حمل 1394
حاشیه یی بر نظرات منتقدان دکترغنی برای پیوستن به ائتلاف تحت رهبری عربستان- امریکا
تاریخ اثبات کرد که جهادِ غیرتجارتی برای حفاظت از منافع مردم افغانستان، خود ویرانگری است.

 زنده گی و فجایع به ما آموخته است که اغوای مردم به نام جهاد، اگرارزشی داشته بود؛ همانا دراستفاده سیاسی واقتصادی از آن ارزش بود. غیرازآن، جهادی که ثمره اش سقوط کامل همان «ملت مجاهد» باشد؛ هیچ ارزشی ندارد. جهاد 14 ساله و خانه جنگی های پس از آن، برای افغانستان، کمترین ضمانت پایدار و حتی کوتاه مدت، به ارمغان نیاورد. این یک درس عبرت است برای نسل کنونی و فرزندان فردا. 
حکومت دکترغنی از یک رؤیای تلخ بیدار شده است و درک میکند که ازنیروی رایگان«جهاد» و همچنان موقعیت حساس جئوپلتیک افغانستان، باید برای تأمین منافع کشور، استفاده تجارتی شود نه مانند سال هایی که تخم های جهاد همه درسبد پاکستان وانگلیس وامریکا چیده شد و سهم مردم افغانستان فقط لقب مضحک «شهید پرور» بود.
مثل همیشه، درتعیین سیاست خارجی کشور، با واقعیاتی رویاروی استیم که مقابله یا مدیرت آن دراختیار ما نیست.

 یکی از ویژگی های بحران زده گی آن است که اکثر «نخبه گان»  در ارزیابی میان آرزو های شیرین و واقعیت های تلخ، دچار اشتباه یا سوء محاسبه می شوند. هردم از صلح گپ میزنند! اما صلحی وجود ندارد و خود شان معترف اند که آوردن صلح یک معجزه است.
 صلح، برای ما ضرورت حیاتی است؛ ولی برای کشورهایی که منازعات را طراحی و مدیریت می کنند؛ برقراری صلح درمنطقه، جای منافع کلان آن ها را نمیگیرد. آن ها فرآیند حرکت به سوی آینده را هم آهنگ با منافع راهبردی خود شان تنظیم می کنند. ما که زور یا توانایی برای مقابله با سیستم جهانی را در خود نمی بینیم؛ دست کم عقل به ما میگوید که برای حفاظت از خود و برای، برای زنده ماندن وحفظ این خانۀ نیمه ویران، چه باید بکنیم. 
 هنر سیاسی این است که ما منافع خود را از طریق همسویی با منافع قدرت های تعیین کننده و برتر، تعریف کنیم. ورنه، به ما همان چیزی می رسد که تا حالا رسیده است.
سهم ما ازین همه «جهاد»، چند مرحله یی، «ایثار»، دربدری وفروپاشی هستی مادی ومعنوی تا کنون چه بوده است که هنوز هم داریم ازموضع گیری دکترغنی میترسیم؟ مثل این که موضع گیری های کودکانه و خطرناک کرزی برای تقابل بی جهت وعبث علیه امریکا، بسیاری ها را هراسان نمیکرد. آری، جنگ کنونی خاصیتش همین است که عقل عمومی را گول میزند. 

کشوری که خود به نماد ترس ووحشت ( حتی برای صاحبانش) مبدل شده، دیگر ازچه میترسد؟ 

 ورشکسته گی اقتصاد، ویرانی مملکت ( به دست خود ما)، شیوع خوی گدایی، نهادینه شدن بی اعتمادی و فساد، تعصبی غیرقابل کنترول و ترس از کشورهایی که از قوی شدن ما می ترسند. دنیا به همین اندازه بی رحم است.  هراندازه یی که نامردی و جفا وبی رحمی درحق ما بیشتر می شود؛ درفهم این بی رحمی بی سواد تر می شویم!

جهان اسلام چیست که ما به ریسمان پودۀ آن خود را آویخته ایم؟ این یک شعار یا رویکش منافع اقتصادی وملی برای کشور هاست. جنگ افغانستان و یمن، ظاهراً جنگ مذهبی، اما کاملاً سیاسی و جنگ صیانت وبقا، وبیمه کردن بازارهای ده یا بیست سال آینده است. موقعیت حساس ما به دلیل حضور پایگاه های بین المللی به ما می آموزاند که ما دربهره گیری از تعاملات جهانی باید سهم داشته باشیم.
نیاز حیاتی ما این است که بی هیچ مصلحتی، در خط منافع خود به هر قیمت ممکن، درحرکت باشیم. دنیای کفر و مسلمان به مظلومیت، کشتار، بی عزتی وگرسنه گی ما در هیچ زمانی رحم نکرده است. قدرت های اسلامی و غیراسلامی فقط زمانی ما را  جدی می گیرند که به قدرتی غیرقابل چشم پوشی و یک تهدید تبدیل شویم یا در حفاظ قدرت هایی قرار داشته باشیم که می توانند سر دیگران را بخورند و خورده اند.
تحلیل گران باید دریک نقطه اتفاق نظر پیدا کنند که «صلح» درافغانستان درآیندۀ نزدیک تأمین نمیشود. مجموع جبهه سازی های عمومی در سطح خاور میانه و آسیای جنوبی- مرکزی نشان میدهد که ما لازم داریم منافع و بقای خود را در موجی از تنش های جدید (درحال آغاز) تعریف کنیم.
ما درچهل سال اخیر، در ورطه چندین جنگ (جهادی، طالبی، ضدطالبی وتروریزم) علی الظاهر از صفحۀ نقشه محو نشده ایم؛ اما چون دقیق بنگریم، ازنظر اقتصادی، سلامت اجتماعی، فضایل انسانی و قدرت ملی وامنیتی، تا خط آخر محو شده ایم. دیگر برای ما چه اهمیتی دارد که فریاد بزنیم که ما نباید وارد معارک جنگ منطقه یی شویم و قس علیهذا...
ما همین اکنون مرکز جنگ نیابتی هستیم.
 اگرناظران ایرانی، ازبک یا قزاقستانی به رهبران شان هشدارمیدهند که نباید شکار موج جنگ نیابتی شوند؛ حق دارند؛ زیرا زیرپایه های هستی اجتماعی و امنیتی آنان آسیب ندیده و همه چیز سرجایش قرار دارد. اما موقعیت ما درست عکس آن است. منافع ما درهمسویی با گردش جهانی سیستم مسلط بر دنیای اقتصاد و جنگ است. فهمیدن این موضوع به استعدادی نبوغ آسا نیاز ندارد. هرکه یک مقداری هم از حوادثی که برما گذشته است، آموخته باشد؛ لااقل درک می کند که منافع ما در چیست.

Sunday, October 26, 2014

خبرفوری؛ کاخ صدارت تاراج شده است. برگرفته شده از ویبلاگ رزاق مامون

 
یکشنبه ۴ عقرب ۱۳۹۳ ه‍.ش.

خبرفوری؛ کاخ صدارت تاراج شده است.

 «سودای غنیمت»؛ از صدر اسلام تا مجریان حکومت اسلامی در افغانستان

"این خبر را به تکرار شنیده بودم. اگر بجای جنرال دوستم دوستان اصلاحاتی ما میبودند با بزرگنمایی های بی مقیاس در رسانه ها انعکاس میدادند. اما این جنرال دوستم بود که با فطرت مردانگی خود نخواست این مسئله را رسانه یی بسازد."
 
به گزارش منابع قریب به سترجنرال عبدالرشید «دوستم»، معاون اول ریاست جمهوری درحکومت وحدت ملی، افراد وابسته به مارشال فهیم فقید ویونس قانونی – آخرین معاون اول مؤقتی دردستگاه حامدکرزی- درواپسین روزهای خروج از کاخ صدارت عظمی (مقرمعاونت اول ریاست جمهوری) فقط چهاردیوار خالی را باقی گذاشته وهمه وسایل آن جا را تخلیه کرده اند.

درتازه ترین گزارش واصله از زبان جنرال دوستم نقل شده است: یک روز قبل از اجرای مراسم سوگند که به قصر صدارت رفتیم؛ همه چیز دفاتر صدارت سرجایش بود؛ از قبیل موبل وفرنیچر، قالین های ابریشمی وطنی ودیگرابزارهای ضروری که شایسته ی یک کاخ رسمی است. مگر وقتی بعد از مراسم تحلیف رئیس جمهور ومعاونان وارد قصر صدارت شدیم با تعجب دیدیم که هیچ چیز از اشیای قیمتی و زیبا در آن جا نبود؛ همه اجناس کارآمد را نفرهای مارشال صاحب وقانونی صاحب تخلیه کرده و فقط چهار دیوار باقی بود ودیگر هیچ.
نه قالین بود؛ نه پرده؛ نه ظروف؛ خلاصه هیچ چیز خوبی که کارآمد و مناسب برای این مقام باشد؛ وجود نداشت. پرسان کردیم؛ همه گفتند که ما خبر نداریم. وقتی آمرمالی مقام معاونیت اول ریاست جمهوری را احضار کردیم تا به خریداری وسایل اقدام کند؛ گفت که ما بودجه نداریم.
درپایانه ی گزارش گفته شده است جنرال دوستم به آمرمالی گفت که خود ما بودجه داریم و دستور داد از بودجه ی شخصی ایشان کاخ صدارت دو باره سروسامان داده شود. درین باره اخبار رسمی منتشر نشده (نباید توقع داشت که رسماً این موضوع افشا شود)  و علی رغم تلاش هایی که صورت گرفت؛ کسی حاضر به اطلاع رسانی نشد.
برخی افراد درآخرین روزهای تحول دهی قدرت در رخنما های خود به دیگران اطمینان می دادند که «قصرصدارت هنوز در دست نیروهای مقاومت است، مطمین باشید!» یعنی این عمل را نا فهمیده نوعی «مقاومت» مثبت قیاس کرده بودند. اگر این خبرآن طوری که از زبان جنرال روایت شده، درست ثابت شود؛ طبل یک رسوایی بزرگ دیگر تاریخی به صدا درخواهد آمد. حکومت وحدت ملی روی یک طناب باریک راه می رود و رد گیری این موضوع درهم گذاری با موارد کلان، هیچ پنداشته می شود.

اشاره: درسال 1371نفرات حضرت صبغت الله مجددی که قرار بود سه ماه بعد کاخ ریاست جمهوری را تخلیه کنند؛ قالین های ارگ را لوله کرده و موترهای کلانی را آورده بودند که دارایی های منقول غنیمتی را هم با خود به بیرون از کاخ انتقال دهند که افراد امنیتی احمد شاه مسعود مانع شده بودند.
یک سال بعد، دولت استاد ربانی به ملیشه های حرکت انقلاب اسلامی به رهبری مرحوم مولوی محمد نبی محمدی اعلام کرد که باید از ساختمان بزرگ و لوکس «کمیته ی مرکزی» جوار وزارت دفاع ملی خارج شده و آن را دراختیار نیروهای دولتی قرار بدهند. سخنگوی حرکت انقلاب فوری با رادیو ها مصاحبه کرده و از جور وجفای شورای نظار شکایت سرداد و گفت که مجاهدین حرکت انقلاب اسلامی تعمیر کمیته مرکزی را به تنهایی «غنیمت» گرفته اند و افراد شورای نظار در«فتح»آن هیچ نقشی نداشتند اما حالا درمقابل مجاهدین حق تلفی کرده و می گویند که ازین جا بیرون بروید!
درکارنامه ی دسته جات معتقد به اصل «غنیمت از کفار» ازین حکایه ها بسیار است؛ تفاوت کار از صدر اسلام تا به حال این است که گروه های جهادی درافغانستان بین غنیمت گیری ازکفار و تاراج دارایی بیت المال و اموال شخصی مسلمانان، کمترین تفاوتی قایل نبوده و درپیگیری مطالبات شان هیچ ملاحظه یا وسواس نشان نمیدهند.

Tuesday, July 15, 2014

به مرگ خود نمیگرییم و به زخم دیگران آه میکشیم

به مرگ خود نمیگرییم و به زخم دیگران آه میکشیم


همیشه در محض شروع عملیات اسرائیل بالای فلسطینیان گونه های مختلف از داد و ویلا و شعار های گوناگون را را میشنویم. اما بعد از گذشت چند روز دوباره به خواب غفلت فرو رفته و نظاره گر حملات بعدی میباشیم تا دوباره شعار های ضد اسرائیلی داده و خود را یک فرد با احساس جلوه دهیم. صدای ضعیف را هیچکسی نمیشنود. بلکه باید بخاطر شنواندن صدا، قوی باشیم. یکبار هم بجای اینگونه شعار های خشک و خالی و احساسات نمایشی ندیدم که کسی بگوید که بیاییم همه دست به دست یکدیگر داده بجای خواب غفلت همه تلاش کنیم تا سر پا بایستیم و به تکنالوژی که اسرائیل دست یافته ما هم شب و روز تلاش کنیم و زحمت بکشیم تا به معادل آن دست بیابیم تا در قدم اول از زیر انحصار انها براییم. دوم اینکه در حملات اخیر همان منافقین که سه اسرائیلی را ربوده و کشتند، و بهانه یی برای اسرائیلی ها دادند تا حملات خودرا دوباره آغاز کنند،و منافقین امثال آنها را از اجتماع خود بیرون کنیم تا بهانه یی بدست دشمن ندهیم. آیا میشود دست خالی با دشمن تا دندان مصلح جنگید؟ در صدر اسلام در جنگ های مانند جنگ بدر اگر به هر پیمانه یی هم که تعداد دشمن زیاد بود، اما جنگ ها تن به تن بود که میتوانستی حد اقل از خود دفاع کنی. اما امروز جنگ از دور هدایت و انجام میشود. چرا نمیگوییم خود ما بجای خرید اسلحه از یک دشمن و استفاده بالای دیگر، یک مقدار هنگفت پول را دوباره به جیب دشمن ریختن کرده خود ماتلاش به ساخت آن نمیکنیم. آیا بدون زحمت میشود چیزی بدست اورد؟ آیا پیامبر اسلام تنها با دعا کردن و صدا کشیدن اسلام را سر پا ایستاد کرده و توسعه دادند و یا زحمات بی نهایت را کشیده و در هر قدم از تدبیر و تعقل و تلاش کار گرفته موفق شدند؟ آیا خداوند نگفته که وضعیت هیچ قومی را تغیر نمیدهد تا خود شان تغیر نکنند؟
فقط با بهانه ی "مسلمین را نمیگذارند" گفتن نمیشود از مسئولیت که خداوند به ما داده گریخت.
چندین سال به اینسو خود مردم ما در آتش میسوزد یکبار نمیگوییم که ما اینچنین هستیم. و هر روز یکدیگر را خو ما میکشیم. اما گاهی داد فلسطین را میکشیم و گاهی مصر و گاهی ممالک دیگر را در حالیکه بدبختی که ما دچار آن هستیم شاید به خواب آنها هم نیاییم.

Sunday, June 29, 2014

اشرف غنی: داکتر عبدالله باید احترامانه حاکمیت قانون را بپذیرد

images

اشرف غنی: داکتر عبدالله باید احترامانه حاکمیت قانون را بپذیرد

اشرف غنی احمدزی، نامزد ریاست جمهوری افغانستان با انتقاد از ستاد انتخاباتی رقیبش عبدالله عبدالله می‌گوید که وی نباید از پروسۀ انتخابات پایش را بیرون بکشد.

این نامزد انتخابات دور دوم ریاست جمهوری افغانستان که چهارشنبه‌شب، شب ۵ جوزا در یک نشست خبری صحبت می‌کرد عمل‌کرد ستاد انتخاباتی آقای عبدالله را اعتراض به شکست خواند و گفت که نباید از پروسۀ انتخابات پای بیرون بکشند.
آقای غنی هم‌چنان از رقیبش خواست که احترامانه حاکمیت قانون را بپذیرد، نه این‌که به توصیۀ افرادی‌که مغرضانه فکر می‌کنند گوش دهد.

وی هم‌چنان گفت که آرای که آنان به دست آورده‌اند پاک و عاری از تقلب است و دست به هیچ معاملۀ سیاسی که منجر به تشکل شرکت سهامی شود نخواهد زد.

اشرف غنی احمدزی گفت که دلیل سکوت آنان در مدت این چند روز، احترام به فرمایش‌های کمیسیون مستقل انتخابات بوده‌ و تا روزی‌که نتیجه از سوی کمیسیون مستقل انتخابات اعلام می‌گردد، انتظار خواهند کشید.

“ارگ باید تخلیه شود و به‌طور مسالمت آمیز به داکتر عبدالله تسلیم گردد!”

“ارگ باید تخلیه شود و به‌طور مسالمت آمیز به داکتر عبدالله تسلیم گردد!”

نویسنده: فرخنده زهرا نادری، عضو مجلس نماینده‌گان
 
Farkhunda Zahra Naderiصدای قدرت جویانه معترضان تیم هم‌گرایی نمایان‌گرسرکشی این گروه از قانون، سرکشی از حاکمیت قانون و مردمسالاری است. در اصول دموکراسی قطع نظر از سلیقه های گروهی تیم همگرایی، عرف جهانی این است که کمیسیون مستقل انتخابات اعلام نتایج را انجام داده یکی از نامزدان را رییس جمهور معرفی می‎کند، اما  در عرف خشونت، گروه خاص، خود را ما فوق قانون شمرده قانون را بدست گرفته و با شعار های تیوریک شاعرانه شان راجع به منافع مردم بیرون از مرز های قانون زورگویی می‌کنند و در نهایت این گروه سلطه جو در عدم اصول دموکراسی، ایشان را برنده قدرت اعلان کرده خواهان ترویج عرف خشونت در میان مردم با حرکات زور گویی می‌گردند که در نتیجه قدرتی که از آن بوجود خواهد آمد، قدرت افراط‌ گری و دیکتاتوری خواهد بود که حافظه تاریخ ما چنین گذشته‌ها را به اشکال مختلف تجربه نموده است.
 
ریختن مردم در جاده‌ها در اعتراض به تقلب یک امر خیلی به‌جا و ارزنده است، اما متاسفانه بیرون شدن این گروه، نه نماینده گی از ملت می‌کند و نه خواسته ها و آواز مردم (مبارزه علیه تقلب) را انعکاس می‌دهد، بلکه بیرون شدن آن‌ها ممثل تقاضای غیر قانونی تیم همگرایی که به هر قیمتی خواهان گرفتن قدرت اند، میباشد (ما برنده هستیم!)؛ چون ایشان قدرت را اجازه فلتر (تصفیه) نداده خواهان فلج سازی ماشین های تصفیه قدرت در پروسه دموکراسی (کمیسیون های مستقل انتخابات و شکایات انتخاباتی) اند. تیم همگرایی در پشت دروازه ارگ حق مالکیت آن‌جا را ادعا نموده هشدار دادند و با نقض حقوق میلیون‌ها اتباع دیگر این کشور که در روز انتخابات رای داده اند و زعیم ملی را انتخاب کرده اند، جهت منافع و سلیقه گروه خود، رییس جمهور
اعلان مینمایند.
 
تاثیرات این اعتراضات
به‌جا میدانم راجع به تاثیرات این صدا های بی تاثیرسلطه جویانه اندکی بیشتر تبصره نمایم.
 
گفته میشود افغانستان تقریباً بین ٢۵-٣٠ میلیون نفوس دارد که از این جمله برای  ١۵-٢٠ میلیون آن کارت رای دهی توزیع شده است و در دور دوم انتخابات ریاست جمهوری ١٣٩٣ نظر به آمار رسمی ارایه شده کمیسیون مستقل انتخابات بین ٧-٨ میلیون تن در سراسر کشور رای داده اند.
 
اما نقطه قابل عطف این‌جاست که تیم محترم اصلاحات با همگرایی غیر قانونی شان تظاهرات غیر دموکراتیک را در سه ولایت بشمول پایتخت به‌خاطر نمایش زورگویی و تمرین کودتا براه انداختند که بدون تردید اثری در نتایج انتخابات وارد نمیتواند. بطور نمونه از بین همایش که در سه ولایت (بادغیس تقریباً ۶٠٠ نفر، بلخ ١٢٠٠نفر و در کابل در حدود ١۵٠٠٠ -١٧٠٠٠ تن اشتراک کننده) به‌وقوع پیوست گسترده ترین آنرا که در کابل با زحمات بیکران و موجودیت فزیکی رهبران محترم تیم همگرایی صورت گرفت، مورد بحث قرار دهم.
 
در کابل تقریباً در حدود ۵ میلیون تن سکونت دارند و از این آمار تقریباً ۸۰۰۰۰۰ آن رای داده اند و با سخاوت آمار میخواهم بگویم که تقریباً ١۵٠٠٠ -١٧٠٠٠تن از هوإداران تیم هم‌گرایی که تعداد قابل ملاحظه شان‌را شهروندان بیرونی و غیر واجد شرایط رای دهی از لحاظ سنی تشکیل میدادند به روز جمعه روی سرک ها و خیابان های شهر کابل ریختند. حال در این صورت آیا ١۵ – ١٧ هزار هواداران همگرایی میتوانند حق تخمیناً ۵ میلیون کابلی را سلب نموده تاثیرات بر آرای ۸۰۰۰۰۰ شهروندان کابل که در پروسه ملی انتخابات جهت انتخاب سیاسی سهم گرفتند بوجود بیاورد؟
 
اصلاً نه!
 
قطع نظر از اینکه آمار معترضان محترم همگرایی در سه ولایت مزبور حتی نفوس کوچک ترین ولایت این کشور را تشکیل داده نمیتواند.
 
نکته دیگر اینکه این معترضان خلاف قانون با الفاظ خشونت بارصدا بلند می‌کردند و شعار می‌دادند. شاید تعدادی زیاد از معترضان نظر به جبر زمان ناخود آگاه و احساساتی، اما با مهندسی کتله های کوچک شعار های ضد دموکراسی، ضد صلح و ضد قانون مداری را سرمی‌دادند که در نتیجهٓ فریاد های غیر مسولانه تیم همگرایی، این گروه خواهان حاکم ساختن قدرت سه دهه جنگ شدند. شاید بیشتر جوانان که در این گروه بودند با احساس پاک شان به‌سوی صدای طبل ی که راه آینده شان را به ترکستان می برد، میرفتند، زیرا نسل ٢۵ ساله امروز ماکه در زمان رژیم پیشین (طالبان) ۵ ساله و در ختم آن قدرت بعد از ٧ سال به‌سن ١٢ساله‌گی رسیده بودند، حالا با ١٣ سال دموکراسی، ٢۵ ساله هستند و این نسل تنها رژیم گذشته را با درد هایش و دموکراسی را با نواقص آن میدانند، اما اینکه چی ضعف حکومت‌داری سبب شد تا آن رژیم‌ در کشور ما پیاده شود، مقاومت مرز های کشور ما را ازبین برده عناصر بیگانه‌گان در کشور ما جا گیرد، این موضوع به ندرت از سوی تعداد کمی از جوانان تحلیل و بررسی می‌شود. علاوه بر این یک افغان ی که در زمان ورود دموکراسی در سال ۲۰۰۱، ۵ ساله بود، حالا در سن ١٨ ساله‌گی قرار دارد و این نسل دموکراسی تا اندازه تعریف بحران سازی را تجربه نکرده و نمیدانند، اما با احساسات پاک خود گرفتار بازی های فرسوده و کهنه ی می‌شوند که نتیجه اش را درست نمیدانند تا اینکه تجربه کنند؛ اما قطع نظر از اینکه چی تعداد از نسل جوان ما به چی میزان از گذشته تحلیل دارند، خرابی های کابل حافظه اش را نباخته است، پس کابل و شهروندان کابل و تمام ولایات افغانستان تاریخ زنده از جنگ سه دهه اند و فراتر از طالبان ودموکراسی حافظه دارند، بنابرآن این ملت، ضعف مقاومت اش را و از بین رفتن نهاد های حکومتی اش را بخاطر قدرت هیچ سیاسیون در این زمان مردم‌سالاری، قربانی نمیکنند و تصمیم این ملت در راستای امضای توافقنامه امنیتی کابل-واشنگتن در لویه جرگه عنعنوی بزرگ‌ترین مصداق این ادعا است.
 
جالب اینکه تیم همگرایی بی‌خبراز تاریخ جنگی کشور ما ادعای حکومت‌داری سالم را در سطح عالی و مطابق به معیار های غربی که صدها سال عمر دارد، دارند و در غیر آن حوصله‌مندی ساختن و رشد آن‌را در سیاست شان نمی‌پذیرند. در ضمن این تیم نهاد‌های نو پای ١٣ ساله دموکراسی را به جرم آوردن مردم‌سالاری و اصول گرایی محکوم به جرم فرد (جرم یک عمل شخصی است تعقیب،گرفتاری یا توقف متهم و تطبیق جزا بر او به شخصی دیگری سرایت نمیکند. ماده ٢۶ قانون اساسی افغانستان) نموده تفکیک شخص حکمی و حقوقی را کاملاً در سیاست شان حذف نموده، خلاف قانون اساسی سرایت جرم را نه تنها از فرد به فرد بل به نهاد نیز جایز میدانند. در نتیجه این افکار و پالیسی فرا قانونی تیم محترم همگرایی، نهاد های دموکراتیک بالخصوص کمیسیون های که بابسا چالش ها، وظیفه تصفیه قدرت را ازخون ریزی دهه های گذشته به‌رنگ ریزی امروز مبدل نموده اند، مجرمین ۳ دهه جنگ شناخته شده از سوی این تیم در این انتخابات به‌مرگ محکوم شده اند.
 
اما این تیم  بی‌خبراز این‌که چنین فضای امن و آزادی برای درد باختن و ماتم سرایی قدرت شان مبین قدرت دموکراسی و نهاد های اند که ایشان به آن‌ها شعار های خشونت آمیز هم‌چو “مرگ باد” و “نابودی” را روا می‌دارند.
 
 اما مهندسان قدرت همگرایی ما باید بدانند که مردم به هیچ صورت این‌گونه ژست‌های خشونت‌زا را که زخم و اضطراب جنگ های داخلی گذشته را در ذهن آن‌ها دوباره بیدار سازد نمی پذیرند و فرصت تکرار تاریخ را نمی‌دهند!
 
آیا این حرکات مدنی نامیده میشود؟
ماده ٣۶ قانون اساسی افغانستان، اتباع کشور را حق تظاهرات برای تأمین مقاصد جایز و صلح آمیز شان بدون حمل سلاح را داده است که در هیاهوی روز جمعه این نکات جداً نقض شد.
 
نخست تلویزون نور با پخش آهنگ که مردم را تحریک به خشونت می‌کرد و عملا از گرفتن سلاح نام می‌برد صریحاً این ماده را نقض نموده است (مطلع آهنگ: دشمن تو تانگ دارد از تو تفنگ است).
 
بیایید فرض کنیم که اگر در مقابل این گروه پر هلهله ی زورگو در یک سرک کابل شهروندی کابلی که از تیم تحول با چهره شناخته شده مقابل می‌شد، چی واقع می‌شد؟
 
تقاضا های خلاف قانون و شعار های کودتای و نفرت‌زای تیم هم‌گرایی به روز جمعه مردم را تحریک به خشونت می‌نمود. چند نمونه از شعار های تیم همگرایی که نماینده‌گی ازحرکت مدنی، افکار حکومت‌داری و ساختن نه بل نمایان‌گر خشونت و از بین بردن دموکراسی استند یاد می‌کنم:
 
- مرگ به کمیسیون مستقل انتخابات
- مرگ به ارگ!
- مرگ به ارگ نشینان!
- ارگ باید تخلیه شود و به‌طور مسالمت آمیز به داکتر عبدالله تسلیم گردد.
- یا ارگ یا مرگ
- رییس جمهور ما داکترعبدالله است، به هیچ چیزی دیگری قناعت نداریم!
- ما برنده هستیم!
- مرگ به اشرف غنی احمد زی!
 
این تقاضا های غیر قانونی و سلیقه جویانه، انتهای تحرک نفرت را در سرزمین که نه تنها بیش از ٣ دهه جنگ را پشت سر گذاشته بل همین اکنون در حال جنگ بوده و مردم هر روز خون را در مقابل چشمان شان می‌بینند، می‌کارد. پس با صراحت لهجه میتوان گفت که تظاهرات اخیر مدنی بوده نمیتواند!
 
به بازی گرفتن احساسات مردم در این نمایش های سلطه جویانه با شعار های‌که به‌دلیل اصل نبودن اش هیچگاه نتوانست وارد مناظره گردد از یک طرف و از طرف دیگر نادیده گرفتن نهاد های قانونی با بهانه چالش های اجتماعی نیروی کاذب به مهندسان زور گوی قدرت داده که در نتیجه “تظاهرات” چنین وادار نمایند که میتوانندبا شدت بخشیدن آتش احساسات مردم جنگ های داخلی را دوباره در افغانستان حاکم سازند تا باشد به‌وسیله چنین فشار یا ریس جمهور (ارگ باید تخلیه شود و به‌طور مسالمت آمیز به داکتر عبدالله تسلیم گردد) و یا کمیسیون های مستقل انتخابات (رییس جمهور ما داکتر عبدالله است، به هیچ چیز دیگری قناعت نداریم) را وادار به تسلیم قدرت به تیم همگرایی نماید، اما خوش‌بختانه قدرت دموکراسی و مردم‌سالاری فراتر از نمایش های زورگویانه است.
 
گرفتن قدرت با چنین هشدار ها و محاصره شدن ارگ از سوی رهبری تیم همگرایی و سردادن شعار های غیر دموکراتیک (ارگ باید تخلیه شود و بطور مسالمت‌آمیز به داکتر عبدالله تسلیم گردد) مبین این واقعیت است که تیم همگرایی به‌جز از رسیدن به قدرت مطلقه به هیچ چیزی دیگری قناعت ندارند. بالاخره با بهانه های کمبودی و ضعف در نهاد های دموکراسی به هر قیمت آماده حمله و گرفتن قدرت استند وبس! اینجا مهندسان همگرایی ما بر دموکراسی منت میگذارند که از واژه “مسالمت‌آمیز” استفاده نموده هشدار خود را مدنی ساخته اند.این مانند آن است که یک انگشت که با علامه (۱) اخطار میدهد، (۴) انگشت دیگر به‌سوی هشدار دهنده می‌آید اما متاسفانه اشتیاق قدرت، چشم بینایی درآن چهار انگشت نمانده است.
 
واقعاً به روز جمعه بزرگ‌ترین نمایش از اعتراضات تیم همگرایی را شاهد بودیم چون‌که از این بیشتر برای شان امکان پذیر نبود. در تظاهرات دور قبل آن‌ها، مردم صلح جوی افغانستان نخواستند که به جاده ها بیرون شده هم خود و هم ملت جنگ دیده را اذیت کنند، اما این بار رهبران این تیم برای امتیاز گیری و ایجاد اضطراب و ترس در ذهن مردم خود بیرون آمده آخرین ضربه های قدرت شانرا استفاده نمودند و روز را هم روز جمعه انتخاب کردند تا باشد در این رخصتی عمومی ١۵٠٠٠ -١٧٠٠٠ تن را از مسجد‌ها با شعار های جنگی و احساساتی شان بیرون بکشانند. اما یک‌بار دیگر باید گفت که مردم این‌جا حاکم اند نه یک گروه خاص!
 
 پیشنهادات:
رهبران این کشور جنگ دیده نباید فرهنگ خشونت را با الفاظ نفرت‌زا درقالب دموکراسی پیاده کنند بل با الفاظ صلح پرور شان باید الگوساز فرهنگ دموکراسی که همانا فرهنگ هم‌زیستی، همدیگر پذیری، ساختن و پیش رفتن است، باشند، نه به بن‌بست کشانیدن و عقب بردن مردم!
 
تیم محترم هم‌گرایی:
  1. به‌خاطر دید بزرگ رهبریت و ادعای زعامت باید کمیسیون ها را به‌صورت نهاد های یکبار مصرف ندیده بلکه اجازه رشد و پیش‌رفت آن‌ها را در سرزمین جنگ زده و خون‌ریز جهت ارزش و پاس‌داری ازخون افغان‌های شهید این پروسه و انگشتان که به‌خاطر رنگ کمیسیون با رنگ خون شان حلال شدند، داده و به پروسه احترام بگذارند.
  1. شما با وصف این‌که نظر به کاستی های دموکراسی نو پا نتوانستید آپوزیسیون را قوی و روشن تعریف نمایید، موجودیت شما در صحنه سیاست برای توازن بخشیدن به فضای پرچالش سیاسی کشور ما غنیمت بوده و در بسا موارد قابل توجه است، پس این تفکیک ی که بین شما و آپوزیسون مسلح (طالبان) دولت وجود دارد را حفظ نموده بجای کمیسیون سمع شکایات انتخاباتی و قوه قضا، محکمه صحرایی نیافرینید.
  1. به مردم در هر دو حالت باید اطمینان دهید که اگر حکومت هستید یا آپوزیسیون، نه اینکه خشونت میکارید بلکه در هر دوحالت دموکرات پرور استید نه خشونت پرور!
  1. تیم تحول و تداوم که شریک شما در این پروسه اند در داخل کمیسیون ها در انتظار حضور شماست، با وصف این‌که پروسه به صورت عادی پیش می‌رود، اما حضور شما در کمیسیون تعهد شما را در دموکراسی نشان میدهد. در ضمن هردو تیم با تعریف جدید از سیاست، داخل صحنه ی گرفتن قدرت شده اند و آن اینکه با هم دشمن نیستند بلکه مبنی بر دیدگاه و برنامه تقسیم شده اند که حتی در نتیجه بازی نیز با هم شرکا باقی مانده یکی حکومت و دیگری آپوزیسیون خواهد بود.

Saturday, June 28, 2014

گزیده ی مقالات شمس

گزیده ی مقالات شمس


* عالم حق فراخنایی است، بسطی بی پایان عظیم.
 
* هر که را خلق و خوی فراخ دیدی، و سخن گشاده و فراخ حوصله، که دعای خیر همه عالم کند، که از سخن او ترا گشاد دل حاصل می شود، و این عالم و تنگی او، بر تو فراموش می شود، آن فرشته است و بهشتی. و آنکه اندر او و اندر سخن او قبض می بینی و تنگی و سردی، که از سخن او چنان سرد می شود که از سخن آن کس گرم شده بودی، اکنون به سبب سردی او آن گرمی نمی یابی، آن شیطان است و دوزخی. اکنون هر که برین سِر واقف شود و آن معامله ی او شود، به صد هزار شیخی التفات نکند.
 
* این سخن بود که به خردگی [کم سالی و نوجوانی] اشتهای مرا برده بود. سه چهار روز می گذرد چیزی نمی خورم، نه از سخن خلق بلکه از سخن حق بیچون و بی چگون. پدر می گفت: وای ور پسر من، گفت که چیزی نمی خورم. گفتم: آخر ضعیف نمی شوم. قوتم چنان که اگر بخواهی چون مرغ از روزن بیرون بپرم. هر چهار روز اندکی نعاس [چُرت] غالب شدی، یک دم، و رفت. لقمه فرو نمی رفت.
_ ترا چه شد؟
_ مرا هیچ نشد. دیوانه ام؟ کسی را جامه دریدم؟ در تو افتادم؟ جامه ی تو دریدم؟
_ چیزی نمی خوری؟
_ امروز؟ پس فردا؟ روز دیگر؟
هم شهری چه باشد؟ پدر من از من خبر نداشت. من در شهر خود غریب، پدر از من بیگانه، دلم ازو می رمید. پنداشتمی که بر من خواهد افتاد. به لطف سخن می گفت، پنداشتم که مرا می زند، از خانه بیرون می کند. می گفتم: اگر معنی من از معنی او زائید، پس بایستی که این نتیجه ی آن بودی. بدان انس یافتی  و مکمل شدی. خایه ی بط زیر مرغ خانگی؟! آبش از چشم روان شدی!
 
* من ظاهرِ تطوّعات [اعمال مستحب و در اینجا مطلق عبادات است] خود را بر پدر ظاهر نمی کردم. باطن را و احوال باطن را چگونه خواستم ظاهر کردن! نیک مرد بود و کرمی داشت. دو سخن گفتی، آبش از محاسن فرو آمدی، الا عاشق نبود. مرد نیکو دیگر است و عاشق دیگر.
 
* این عیب از پدر و مادر بود که مرا چنین بناز برآوردند. گربه را که بریختی و کاسه شکستی، پدر پیش من نزدی و چیزی نگفتی. بخنده گفتی که باز چه کردی؟ نیکوست، قضایی بود بدان گذشت، اگر نه، این بر تو آمدی یا بر من یا بر مادر؛ و خداوند مرا بزیان برد، بناز برآورد![ یعنی کاری کرد و وضعی پیش آوردکه به زیان من تمام شد.]
از نی شکرینه بــمــدارا سازند      از پیــله بروزگار دیــبا ســـازند
آهته روی پیشه کن و صبر نما      کز غوره به روزگار حلوا سازند
[ شکرینه: حلوا شکری]
ای باد ســــحر خبر ز کــویی داری       پیــــغـــام ز روی ماه رویی داری
بس با طربی و های و هویی داری      آهسته تر ای باد که بویی داری
مرا نیک بختی نسازد. از نازکی و بد طبعی، مرا جایها همچنین پیدا آمد _ منالی و راحتی_ باز این نازکی گریختم، بهم بر زدم.
 
* عالم حق فراخنایی است، بسطی بی پایان عظیم.
 
* عالمِ الله نور در نور، لذت در لذت، فرّ در فرّ، کرم در کرم است.
 
* هر که را خلق و خوی فراخ دیدی، و سخن گشاده و فراخ حوصله، که دعای خیر همه عالم کند، که از سخن او ترا گشاد دل حاصل می شود، و این عالم و تنگی او، بر تو فراموش می شود، آن فرشته است و بهشتی. و آنکه اندر او و اندر سخن او قبض می بینی و تنگی و سردی، که از سخن او چنان سرد می شود که از سخن آن کس گرم شده بودی، اکنون به سبب سردی او آن گرمی نمی یابی، آن شیطان است و دوزخی. اکنون هر که برین سِر واقف شود و آن معامله ی او شود، به صد هزار شیخی التفات نکند.
 
* دلی را کز آسمان و دایره ی افلاک بزرگترست و فراختر و لطیفتر و روشنتر، بدان اندیشه و وسوسه چرا باید تنگ داشتن و عالم خوش را بر خود چو زندان تنگ کردن؟ چگونه روا باشد عالم چو بوستان را بر خود چو زندان کردن؟ همچو کرم پیله، لعاب اندیشه و وسوسه و خیالات مذموم بر گردِ نهادِ خود تنیدن و در میان زندانی شدن و خفه شدن! ما آنیم که زندان را بر خود بوستان گردانیم. چون زندان ما بوستان گردد، بنگر که بوستان ما خود چه باشد!
 
* شادی همچو آبِ لطیفِ صاف به هر جا می رسد در حال شکوفه ی عجبی می روید. غم همچو سیلابِ سیاه به هر جا که می رسد، شکوفه را پژمرده می کند و آن شکوفه که قصدِ پیدا شدن دارد، نهلد که پیدا شود.
 
* من چو شاد باشم، هرگز اگر همه عالم غمگین باشند در من اثر نکند، و اگر غمگین هم باشم نگذارم که غم من به کس سرایت کند.
 
* من قوت آن دارم که غم خود را نگذارم که بدیشان برود؛ که اگر برود طاقت ندارند، هلاک شوند. شادی مرا طاقت ندارند، غم مرا کی طاقت دارند؟
 
* خدای را بندگانند که کسی طاقتِ غم ایشان ندارد، و کسی طاقتِ شادی ایشان ندارد. صراحیی که ایشان پر کنند هر باری و در کشند، هر که بخورد دیگر با خود نیاید. دیگران مست می شوند و برون می روند و او بر سر خُم نشسته.
 
* مرا ازین حدیث عجب می آید که: الدنیا سجن المؤمن[ دنیا زندان مؤمن است]؛ که من هیچ سجن ندیدم، همه خوشی دیدم، همه عزت دیدم، همه دولت دیدم. اگر کافری بر دست من آب ریخت، مغفور و مشکور شد. زهی من! پس من خود را چگون خوار کرده بودم! چندین گاه خویشتن را نمی شناختم. زهی عزت و بزرگی! من خود همچنان گوهری یافته در آبریزی! می پنداشتم که از آن رُسته ام! نی، حاشا و کلّا!
 
* در هیچ حدیث پیغامبر ع م نه پیچیدم الّا در این حدیث که الدنیا سجن المؤمن، چو من هیچ سجن نمی بینم. می گویم: سجن کو؟
 
* مرد آن باشد که در ناخوشی خوش باشد. در غم شاد باشد. زیرا که داند که آن مراد در  بی مرادی همچنان در پیچیده است. در آن بی مرادی امید مراد است، و در آن مراد غصه ی رسیدن بی مرادی. آن روز که نوبت تب من بودی، شاد بودمی که رسید صحت فردا. و آن روز که نوبت صحت بودی، در غصه بودمی که فردا تب خواهد بودن.
 
* درویش را از تُرُشی خلق چه زیان؟ همه عالَم را دریا گیرد، بط را چه زیان؟
 
* صوفی ای را گفتند « سر بر آر : اُنظُر اِلی آثارِ رحمة الله! » [ روم/ 50: به آثار حمت خدا بنگر]
گفت « آن آثارِ آثار است. گُلها و لاله ها در اندرون است.»
 
* هر اعتقاد که تو را گرم کرد، آن را نگه دار و هر اعتقاد که تو را سرد کرد، از آن دور باش!
 
* چنان گرم باشید در آن طلب که گرمی طلبِ شما بر هر که بزند، آن کس بیفتد و با شما یار شود.
 
* اگر واقع شما با من نتوانید همراهی کردن، من لاابالیم [بی اعتنا و بی تفاوت]. نه از فراق مولانا مرا رنج، نه از وصال او مرا خوشی! خوشی من از نهاد من، رنج من هم از نهادِ من!
 
* در اندرون من بشارتی هست. عجبم می آید ازین مردمان، که بی آن بشارت شادند. اگر هر یکی را تاج زرین بر سر نهادندی، بایستی که راضی نشدندی، که ما این را چه می کنیم؟ ما را آن گشادِ اندرون می باید. کاشکی اینچه داریم همه بستدندی، و آنچه آنِ ماست به حقیقت، به ما دادندی.
   مرا گفتندی به خُردگی، چرا دلتنگی؟ مگر جامه ات می باید یا سیم؟ گفتمی: ای کاشکی این جامه نیز که دارم بستدیتی[ می ستدید]، و از من به من دادیتی [ و آنچه را که از من است به من می دادید.]
 
* ایام از شما مبارک باد؛ ایام می آیند تا از شما مبارک شوند. مبارک شمایید.
 
* تحصیل علم جهت لقمه ی دنیاوی چه می کنی؟ این رَسَن از بهر آن است که از چَه برآیند، نه از بهر آن که ازین چَه به چاههای دگر فرو روند. در بند آن باش که بدانی من کی ام و چه جوهرم؟ و بچه آمدم و کجا می روم؟ و اصل من از کجاست؟ و این ساعت در چه ام؟ و روی به چه دارم؟
 
* چون خود را بدست آوردی خوش می رو. اگر کسی دیگر را یابی دست به گردن او در آور، و اگر کسی دیگر نیابی دست به گردن خویشتن در آور. چنانکه صوفی هر بامداد نواله ای در آستین نهد، و روی در آن نواله کند، گوید: ای نواله، اگر چیزی دیگر یافتم تو رَستی، و اگر نه تو به دستی.
 
* سبحان الله، همه فدای آدمی اند و آدمی فدای خویش.
   هیچ فرمود: ولقد کَرَّمنا السموات؟ و لقد کَرَّمنا العرشَ ؟ اگر به عرش روی، هیچ سود نباشد، و اگر بالای عرش روی، و اگر زیر هفت طبقه زمین، هیچ سود نباشد. درِ دل می باید که باز شود. جان کندنِ همه انبیا و اولیا و اصفیا برای این بود، این می جستند.
[ اشاره است به آیه ی 70سوره ی اسراء : « ولقد کرَّمنا بنی آدمَ و حمَلناهم فی البرّ والبحر/ گرامی داشتیم آدمیان را و حمل کردیم آنان را در خشکی و در دریا»
مثنوی/ دفتر پنجم:
تـاج کَــرَّمـنـاسـت بـر  فــرق سَـرَت           طــوق  اَعـطَـینـاکَ آویـز  بـرت ]
 
* آخر سنگ پرست را بد می گویی، که روی سوی سنگی یا دیواری نقشین کرده است؛ تو هم رو به دیواری می کنی! پس این رمزی است که گفته است محمد علیه السلام، تو فهم نمی کنی، آخر کعبه در میان عالم است، چو اهل حلقه ی عالم جمله رو با او کنند، چون این کعبه را از میان برداری، سجده ی ایشان به سوی دل همدگر باشد. سجده ی آن بر دل این، سجده ی این بر دل آن!
 
* آخر نزد حکما، عالم صغری نهادِ آدمی است، عالم کبری این عالم. و نزد انبیا، عالم صغری این است، و عالم کبری آدمی است. پس اُنموذجی[ نمونه] است این عالم از عالم آدمی.
 
* همه را در خود بینی، از موسی و عیس و عیسی و ابراهیم و نوح و آدم و حوا و ایسیه و دجّال و خضر و الیاس، در اندرون خود بینی. تو عالَمِ بی کرانی، چه جای آسمانهاست وزمین؟ لا یَسَعنی سمائی و لا ارضی، بل یَسَعُنی قلبُ عبدی المؤمنُ [ نه آسمان من گنجائی مرا دارد و نه زمین من، بلکه دلِ بنده ی مؤمنِ من است که گنجائی مرا دارد.]، در آسمانها نیابی مرا، بر عرش نیابی.
[ ایسیه نام زن فرعون است که مؤمن بود و موسی را از مرگ نجات داد. دجّال مظهر دروغ و فساد است که در آخر الزمان ظهور می کند. مولانا می گوید:
موسی و فرعون در هستی تست        باید این دو خصم را در خویش جست ]
 
* عمل عملِ دل است و خدمت خدمتِ دل است و بندگی بندگی دل است.
 
* آن که بر دل زند چیزی دیگر است و آن که بر دیوار زند چیزی دیگر.
 
* یادی است بر زبان و یادی است در جان
 
* طریق از دو بیرون نیست: یا از طریق گشادِ باطن، چنانکه انبیا و اولیاء، یا از طریقِ تحصیلِ علم، آن نیز مجاهده و تصفیه است. ازین هر دو بمانَد، چه باشد غیر دوزخ؟
 
* گفت: مَن قال لاإله الا اللهُ خالصاً مُخلصاً دَخَل الجنةَ. اکنون تو بنشین می گوی، دماغ خشک شود! او یکی است تو کیستی؟ تو شش هزار بیشی! تو یکتا شو و گر نه از یکی او ترا چه؟ تو صد هزار ذره، هر ذره به هوایی برده، هر ذره به خیالی برده!
 
* گفت: خدا یکی است. گفتم: اکنون ترا چه؟ چون تو در عالم تفرقه ای، صد هزاران ذره، هر ذره در عالمها پراگنده، پژمرده، فرو فسرده. او خود هست، وجود قدیم او هست. ترا چه، چون تو نیستی.
 
* الله اکبر نماز از بهر قربان است نفس را، تا کی باشد اکبر؟ تا در تو تکبر و هستی هست، گفتنِ اللهُ اکبر لازم است، و قصد قربان لازم است. اکنون تا کی بت در بغل گیری به نماز آیی؟ الله اکبر می گویی، چون منافقان بت را در بغل محکم گرفته ای.
 
* از عالم توحید ترا چه؟ از آنکه او واحد است ترا چه؟ چو تو صد هزار بیشی. هر جزوت به طرفی. هر جزوت به عالمی. تا تو این اجزا را در واحدی او درنبازی و خرج نکنی، تا او ترا از واحدی خود همرنگ کند، سرت بماناد و سِرت! سجده ی تو مقبول است.
 
* تو را ازقِدَمِ عالم چه؟ تو قِدَمِ خویش را معلوم کن که تو قدیمی یا حادث؟ این قدر عمر که تو را هست، در تفحصِ حال خود خرج کن! در تفحّصِ قِدَمِ عالم چه خرج می کنی؟
شناخت خدا عمیق است؟ ای احمق، عمیق تویی. اگر عمیقی هست، تویی.
 
* من می گویم که « دو عالَم بیش ارزی و عزیزی و مُکرَّمی.»
 او می گوید « نه ، من دو پول می ارزم، بهای من دو پول است.»
 
* هله هله، این سخن پاک ذوالجلال است و کلام مبارک اوست. اما تو چیستی؟ از آن تو چیست؟ کلام تو کدام است؟ این احادیث همه حق است و پرحکمت. آری هست، اما بیار که از آن تو کدام است؟ مرا بگو چه سخنی داری؟ نه چه سخنی دیگران گفته‌اند.
 
* خجندی می گوید که مصیبت خاندان می دارم، مصیبت خود را فراموش کرده است!
 
* فی الجمله ترا یک سخن بگویم: این مردمان به نفاق خوش دل می شوند، و به راستی غمگین می شوند. او را گفتم تو مرد بزرگی، و در عصر یگانه ای؛ خوش دل شد و دست من گرفت و گفت مشتاق بودم و مقصر بودم. و پارسال با او راستی گفتم؛ خصم من شد و دشمن شد. عجب نیست این؟! با مردمان بنفاق می باید زیست، تا در میان ایشان با خوشی باشی. همین که راستی آغاز کردی به کوه و بیابان برون می باید رفت که میان خلق راه نیست.
 
* اگر با مردمان بی نفاق دمی می زنی، بر تو دگر سلام نکنند. اول و آخر من با یاران طریق راستی می خواستم که بورزم بی نفاق، که آن همه واقعه شد.
 
* کسی نیست که با او نَفَسی بی روی پوش توان زد.
 
* خدای را بندگانند که ایشان همین که ببینند که کسی جامه ی صلاح پوشیده و خرقه، او را حکم کنند به صلاحیت، و چون یکی را در قبا و کلاه دیدند حکم کنند به فساد. قومی دیگرند که ایشان به نور جلال خدا می نگرند، از جنگ به در رفته، و از رنگ و بو به در رفته. آن یکی را از خرقه بیرون کنی دوزخ را شاید، دوزخ از او ننگ دارد؛ و کسی هست در قبا، که اگر قبا بیرون کنی بهشت را شاید. آن یکی در محراب نماز نشسته، مشغول به کاری که آنکه در خرابات زنا می کند به از آنست که او می کند. الغیبةُ أشدُّ منَ الزِّنا، اگر آن ظاهر شود، حد بزنند و رَست، و اگر توبه کند یُبَدِّلُ اللهُ سَیِّئاتِهِم حَسَنات.[ خداوند بدیهای آنان را به نیکیها مبدل می کند_ فرقان:70] امّا این اگر چنان شود به ریاضت که از لطف به هوا پرد، نرهد.
[ قبا و کلاه لباس عوّانان و مأموران دولت بود که بیشتر آدم های فاسد و تبه کار بودند.]
 
* شما را می گویم که پنبه ها از گوش بیرون کنید، تا اسیر گفت زبان نباشید، و اسیر سالوسِ ظاهر نباشید و به هر نمایشی در نیفتید. چشم و گوش باز کنید، تا بر معامله ی اندرون مطلع باشید.
 
* اکنون، نفاق جَلی است و نفاقِِ خفی است. آن نفاق جَلی خود دور از ما و دور از یارانِ ما! اما آن نفاق خَفی را جهد باید کردن تا از نهاد آدمی برود.
 
* کافران را دوست می دارم، ازین وجه که دعوی دوستی نمی کنند. می گویند: آری کافریم، دشمنیم. اکنون دوستیش تعلیم دهیم، یگانگیش بیاموزیم. اما اینکه دعوی می کند که من دوستم و نیست، پر خطر است.
 
* صُوَر مختلف است و اگر نه معانی یکی است. از مولانا به یاد دارم، از شانزده سال، که می گفت که خلایق همچو اعداد انگورند. عدد از روی صورت است، چون بیفشاری در کاسه، آنجا هیچ عدد هست؟ این سخن هرکه را معامله شود کار او تمام شود.
 
* شخصی در قضیه ای که دعوی کرده بود و گواه خواسته بودند، ده صوفی را ببرد. قاضی گفت «یک گواه دیگر بیار!» گفت« ای مولانا، واستَشهِدوا شَهیدَینِ مِن رجالِکم. من ده آوردم.» قاضی گفت « این هر ده یک گواهند و اگر صد هزار صوفی بیاری، همه یکی اند.»
 
* حروف منظورم را پهلویِ همدگر می نویسی، چه گونه خوش آید؟ تا بدانی که خوشی در جمعیّتِ یاران است: پهلوی همدگر می نازند و جمال می نمایند. آن که جداجدا می افتند، هوا در میانِ ایشان در می آید، آن نورِ ایشان می رود.
 
* وصلِ تو بس عزیز آمد. افسوس که عمر وفا نمی کند. جهانِ پر زر می باید تا نثار کنم وصلِ تو را.
 
* کسی می خواستم از جنس خود، که او را قبله سازم، و روی بدو آورم که از خود ملول شده بودم _ تا تو چه فهم کنی از این سخن که می گویم که از خود ملول شده بودم؟
 
* به هرکه روی آریم، روی از همه ی جهان بگرداند. گوهر داریم در اندرون، به هر که روی آوریم، از همه ی یاران و دوستان بیگانه شود.
 
* شیخ خود ندیدم، الا این قدر که کسی باشد که با او نقلی کنند، نرنجد و اگر رنجد، از نقّال رنجد، این چنین کس نیز ندیدم. از این مَقام که این صفت باشد کسی را تا شیخی، صد هزار ساله راه است. الّا مولانا را یافتم به این صفت. و این که باز می گشتم از حَلَب به صحبتِ او، بنا بر این صفت بود. و اگر گفتندی مرا که « پدرت از آرزو از گور برخاست و آمد و به تلِّ باشر[ یک آبادی در جوار حلب] جهتِ دیدنِ تو و خواهد باز مُردن، بیا ببینش،» من گفتمی « گو بمیر، چه کنم؟» و ازحلب بیرون نیامدی. الا جهتِ آن، آمدم.
 
* آن یکی آمد که « معذور دار! چیزی نپخته ایم امروز.» گفتم « من چیزِ پخته ی تو را چه خواهم کردن؟ تو می باید که پخته شوی.»
 
* او گوید که پسر فلان، متابع توریزی بچه ای شد. خاک خراسان متابعت خاک تبریز کند؟ او دعوی صوفیی و صفا کند، او را این قدر عقل نباشد که خاک را اعتبار نباشد. اگر استنبولی را آن باشد، واجب باشد بر مکی که متابعت او کند. حبُّ الوطنِ من الإیمانِ، آخر مراد پیغامبر علیه السلام چگونه مکّه باشد؟ که مکه ازین عالم است، و ایمان از این عالم نیست. پس آنچه از ایمان باشد، باید که هم از این عالم نباشد،از آن عالم باشد. آن وطن حضرت خداست که محبوب و مطلوب مؤمن است.
[ حبّ الوطن من الإیمان: وطن دوستی از ایمان است. اما « این وطن مصر و عرقا وشام نیست/ این وطن شهری است کاو را نام نیست». وطن ظاهری پیغمبر(ص) مکه بود ولی مکه با ایمان چه ربطی دارد؟ مولانا در دفتر چهارم مثنوی می گوید:
از دم حبّ الوطن بگـــذر نــایست          که وطن آن سوست جان این سوی نیست
گر وطن خواهی گذر آن سوی شط          این حدیث راست را کــم خـوان غـلــط ]
 
* در عشق تو کس پای نــدارد جز من         در شوره کسی تخم نکارد جز من
   با دشمن و با دوست بـدت می گویم         تا هیچ کست دوست ندارد جز من
آسیا می خری؟ مرا بخر تا جهت تو بگردم. آن از سنگ و آهک است، و این از پوست و گوشت و پی و رگ؛ و این را جانی و حیاتی.
 
* روی آفتاب به مولاناست، زیرا روی مولانا به آفتاب است.
 
* شاهدی بجو تا عاشق شوی، و اگر عاشق تمام نشده ای به این شاهد، شاهد دیگر. جمالهای لطیف زیر چادر بسیار است. هست دگر دلربا که بنده شوی، بیاسائی.
 
* مقصود از وجود عالم، ملاقات دو دوست بود، که روی در هم نهند جهت خدا، دور از هوا. مقصود نان نی، نانبا نی، قصابی و قصاب نی. چنانکه این ساعت به خدمت مولانا آسوده ایم.
 
* جماعتی مسلمان برونان کافر اندرون، مرا دعوت کردند. عذرها گفتم. می رفتم در کلیسیا، کافران بودندی دوستان من، کافربرون، مسلمان اندرون. گفتمی: چیزی بیارید تا بخورم، ایشان به هزار سپاس بیاوردندی و با من افطار کردندی و خوردندی و همچنان روزه دار بودندی.
 
* مرا فرستاده اند که آن بنده ی نازنین ما میان قوم ناهموار گرفتار است، دریغ است که او را به زیان برند.
 
* صد هزار درم بر من خرج کنی، چنان نباشد که حرمت سخن من بداری. ای آنکه با حرمتی، بیا! و ای آنکه بی حرمتی، برو! بی حرمتی را ببر!
 
* هر که را دوست دارم جفا پیش آرم، اگر آن را قبول کرد من خود همچون گلوله از آنِ باشم. وفا خود چیزی است که آن را با بچه ی پنج ساله بکنی، معتقد شود، و دوست دار شود، الّا کار جفا دارد.
 
* آن شیخ را که ترش بینی بدو پیوند، و در او گریز، تا شیرین شوی که پرورش تو در آن ابر است. انگور و میوه در آن ابر پرورده شود.
 
* سالها بگذرد که یکی را از ناگه دوستی افتد که بیاساید.
سالها باید که تا یک سنگ اصلی ز آفـتاب          لعـل گردد در بدخشان یا عقیق اندر یمن
ماهها باید که تا یک پنبـه دانــه زیر خاک         ستر گردد عورتی را یا شـهـیدی را کـفن
 
* خوب گویم و خوش گویم، از اندرون روشن و منوَّرم، آبی بودم بر خود می جوشیدم، و می پیچیدم و بوی می گرفتم، تا وجود مولانا بر من زد، روان شد، اکنون می رود خوش و تازه و خرم...
[ مولوی:
دلا می جوش همچون موج دریا        که چون دریا بیارامد بگندد.]
 
* لا شک با هرچه نشینی و با هرچه باشی خوی او گیری. در کُه نگری در تو پَخسیتگی[ قبض و دل گرفتگی]در آید، در  سبزه و گل نگری تازگی در آید. زیرا همنشین، ترا در عالَم خویشتن کشد. و ازین روست که قرآن خواندن دل را صاف کند. زیرا از انبیا یاد کنی و احوال ایشان، صورت انبیا بر روح تو جمع شود و همنشین شود.
 
* آخر من ترا چگونه رنجانم، که اگر بر پای تو بوسه دهم، ترسم که مژه ی من در خلد، پای ترا خسته کند!
 
* مرا در این عالم با این عوام هیچ کاری نیست، برای ایشان نیامده ام. این کسانی که رهنمای عالم اند به حق، انگشت بر رگ ایشان می نهم.
 
* من مرید نگیرم، من شیخ می گیرم، آنگاه نه هرشیخ، شیخ کامل.
 
* چنانکه گفت هارون الرشید که این لیلی را بیاورید تا من ببینمش که مجنون چنین شوری از عشق او در جهان انداخت، و از مشرق تا مغرب قصه ی عشق او را عاشقان آینه ی خود ساخته اند. خرج بسیار کردند و حیله ی بسیار، و لیلی را بیاوردند. به خلوت درآمد خلیفه شبانگاه، شمعها بر افروخته، درو نظر می کرد ساعتی، و ساعتی سر پیش می انداخت. با خود گفت که در سخنش درآرم، باشد به واسطه ی سخن در روی او آن چیز ظاهر تر شود. رو به لیلی کرد و گفت: لیلی تویی؟ گفت: بلی، لیلی منم، اما مجنون تو نیستی! آن چشم که در سَرِ مجنون است در سَرِ تو نیست.
و کیفَ تَری لیلی بعینٍ تَری بها           سواها و ما طَهَّرتَها بالمَدامعِ
[ چگونه می توانی با همان چشم که دیگران را می بینی لیلی را هم ببینی و تو آن چشم را به اشک شستشو نداده ای.]
مرا به نظر مجنون نگر . محبوب را به نظر مُحب نگرند. خَلَل از اینست که خدا را به نظر محبت نمی نگرند، به نظر علم می نگرند، و به نظر معرفت، ونظر فلسفه! نظر محبت کار دیگرست.
[ این قصه را فریدالدین عطار در مصیبت نامه و مولانا در دفتر اول مثنوی آورده اند. روایت مثنوی چنین است:
گفت لیلی را خلیفه کان توئی           کز تو مجنون شـد پریــشـان و غوی
از دگر خوبان تو افزون نیستی           گفت خامش چون تو مجنون نیستی]
 
* عاشقانت برِ تو تحفه اگر جان آرند             به سرِ تو که هم زیره به کرمان آرند
زیره به کرمان بری چه قیمت و چه نرخ و چه آب روی آرد؟ چون چنین بارگاهی است، اکنون او بی نیاز است تو نیاز ببر، که بی نیاز نیاز دوست دارد، به واسطه ی آن نیاز از میان این حوادث ناگاه بجهی. از قدیم چیزی به تو بپیوندد و آن عشق است. دام عشق آمد و در او پیچید، که یحبُّونه تأثیر یحبُّهم است.
[اشاره است به آیه 54 سوره مائده: « ... خداوند به زودی قومی را می آورد که دوست شان دارد و آنان نیز خدای را دوست دارند.» شمس می گوید اینکه یحبّهم را مقدّم بر یحبّونه ذکر کرده دلیل است بر آنکه عشق حق در گرو جاذبه ی عنایت خود اوست. چه محبت حق سلسله جنبان محبت بنده است. اگر یحبُّهم حاصل باشد یُحبّونَهُ خود حاصل می شود.]
 
* این شیطان را هیچ چیز نسوزد، الا آتشِ عشقِ مردِ خدا. دگر همه ریاضتها که بکنند او را بسته نکند، بلکه قویتر شود؛ زیرا که او را از نار شهوات، آفریده اند، و نار را نور نشانَد. که نورُکَ اَطفَأ ناری.
[« نور تو آتش مرا خاموش کرد.» پاره ای است از یک روایت که دوزخ می گوید ای مؤمن بگذر که نور تو آتشمرا خاموش کرد.
مصطفی فرمود از قول جحـیم        که به مؤمن لابه ور گردد زبیم
گویدش بگذر زمن ای شاه زود       زانکه نـورت سـوز نارم را ربـود]
 
* عشق ار چه بلای روزگار است خوش است     و ین باده اگر چه پرخــمارست خوش است
   ورزیدن عشق اگر چـه کاری صـعب است     چون با تو نگاری سر و کار است خوش است
 
* ای جان وجهان چه خوش است، شمشیر از تو و گردن از من! خوشیهای عالم را قیمت کرده اند که هر یکی به چند است. ای جان این ناخوشی به چند است؟
گفتی که خمار من به صد خم شکند         یک جرعه چشیدی و چنین مست شدی!
 
* دریای کرم موج می زند هر چه از او خواهی می دهد. هر یکی چیزی می پرستند: یکی شاهد، یکی زر، یکی جاه.  هذا ربّی می گویند، لاأحبّ الآفلین نمی گویند! ابراهیم می گوید: لا أحبّ الآفلین. کو ابراهیم صفتی که به زبان حال گوید: لا أحبّ الآفلین؟ [ انعام/ 76 : من فرو روندگان را دوست ندارم.]
 
* اگر حقیقت شرع بجویی پس شریعت است، و طریقت است، و حقیقت. شریعت چون شمع است. مقصود و معنی شمع آن است که جایی روی. آن گاه که شمع بود، به راستی بدان قناعت کنی. هی آن را فتیل می سازی و بر می کُنی و در آن می نگری راهی نروی، فایده کند؟
 
[مولانا این بیان شمس را در مقدمه ی دفتر پنجم مثنوی  آورده است: « شریعت همچو شمع است، ره می نماید، وبی آنکه شمع به دست آوری راه رفته نشود، و چون در راه آمدی آن رفتن تو طریقت است و چون رسیدی به مقصود، آن حقیقت است.»]
 
* بدان که تعلّم نیز حجاب بزرگ است. مردم در آن فرو می رود گویی در چاهی یا در خندقی فرو رفت. و آنگاه، به آخر پشیمان. که داند که او را به کاسه لیسی مشغول کردند تا از لوتِ باقی ابدی بمانَد. آخر، حرف و صوت کاسه است.
 
* وَابتَغوا مِن فَضلِ الله [جمعه/10 : واز فضل خدا بجویید.]، فضل زیادتی باشد، یعنی از همه زیادت. به فقیهی راضی مشو، گو زیادت خواهم؛ از صوفیی زیادت، از عارفی زیادت، هرچه پیشت آید از آن زیادت. از آسمان زیادت...
 
* قومی باشند که آیة الکرسی خوانند بر سرِ رنجور و قومی باشند که آیة الکرسی باشند.
 
* در سایه ی ظلّ الله درآیی، از جمله ی سردیها و مرگها امان یابی، موصوف به صفات حق شوی، از حیّ قیوم آگاهی یابی. مرگ ترا از دور می بیند، می میرد. حیات الهی یابی. پس ابتدا آهسته، تا کسی نشنود. این علم به مدرسه حاصل نشود، و به تحصیل شش هزار سال که شش بار عمر نوح بود بر نیاید. آن صدهزار تحصیل چندان نباشد که یک دم با خدا بر آرد بنده ای به یک روز.
 
* آن دانشمند روزی بیدار شد، هر چه داشت از رخت و کتاب یغما داد کردن. و می گشت و می نالید و می گفت: أذهبنا عُمرَنا فی الایلاء والظِّهار، و ألقینا کتابَ اللهِ وراءَ ظهورِنا، فماذا نُجیبُ ربَّنا إذا سألَنا عن عُمرنا فیما أفنَینا، و عن بَصَرِنا أیشَ أبصَرنا، و عن سَمعِنا أیشَ سَمِعنا، وعن فُؤادِنا فی أیشَ تَدَبَّرنا.
[ « عمر خود را در بحث ایلاء و ظهار بسر بردیم و کتاب خدا را به پس پشت خود انداختیم. جواب ما چه خواهد بود وقتی که خدا بپرسد که زندگی در چه تباه کردیم و با چشم و گوش خود چه دیدیم و چه شنیدیم و در دل خود چه اندیشیدیم؟»
ایلاء: سوگند خوردن مرد است که به زن خود نزدیکی نکند، و ظهار خطاب مرد است به زن خود که تو بر من چون پشت مادرم یا پشت خواهرم هستی. ایلاء و ظهار موجب کفاره می شود.]
 
* مرا رساله ی محمد رسول الله سود ندارد، مرا رساله ی خود باید. اگر هزار رساله بخوانم که تاریکتر شوم.
 
* اغلب دوزخیان ازین زیرکان اند، ازین فیلسوفان، ازین دانایان؛ که آن زیرکی ایشان حجاب ایشان شده؛ از هر خیالشان ده خیال می زاید، همچو نسل یأجوج. گاهی گوید راه نیست، گاهی گوید اگر هست دور است. چنانست حُفَّتِ الجنَّةُ بالمَکارِه [گرداگرد بهشت را چیزهای ناخوشایند فراگرفته است_حدیث]. گِرد بر گِرد باغ بهشت خارستانست. اما از بوی بهشت که پیشباز می آید، و خبر معشوقان به عاشقان می آرد، آن خارستان خوش می شود. و گِرد بر گِردِ خارستانِ دوزخ همه ره گل و ریحانست. اما بوی دوزخ پیش می آید، آن رهِ خوش نا خوش می نماید. اگر تفسیر خوشی این ره بگوئیم بر نتابد.