Wednesday, June 25, 2014

اولویت دموکراسی بر پیروزی (برگرفته شده از سایت جامعه باز)

اولویت دموکراسی بر پیروزی

نویسنده : محمدجواد سلطانی

۳ سرطان , ۱۳۹۳

محمد جواد سلطانی



به رویدادهای روزهای اخیر از هرمنظر که نگریسته شود، دردناک، غیرقابل توجیه و بی‌شرمانه است. افشای گفت‌وگوهای رییس دبیرخانة کمیسیون انتخابات، فصل تازه‌ای را در تاریخ رسوایی‌های سیاسی این سرزمین گشوده است. انتخاب سوم، انتخاب جدی، واقعی و سرنوشت‌ساز است. دور دوم انتخابات بر حساسیّت‌ها و تنش‌های انتخاباتی افزود و باعث‌ شد که هردو تیم به‌صورت جدی و با دقت تمام روند انتخابات را زیر نظر بگیرند. در حوزۀ عمومی نیز انتخاب سوم با بیم‌ها و امیدهای زیادی همراه بوده است. در زندگی روزمرۀ شهروندان افغانستان، این‌روزها اضطراب و دلواپسیِ برخاسته از انتخابات و پیامدهای آن، امری مشهود و همگانی است. این دلواپسی‌ها البته موجه و قابل درک است. انسان افغانی همیشه در ترس و بیم زیسته است. زندگی ما، تجربۀ دهشت‌های بزرگ است. بنابراین، این‌روزها همگان نسبت به آیندۀ خود، با تردید و دودلی می‌نگرند. در زمینۀ رویدادهای اخیر، چند نکته قابل تأمل است:
اول: پذیریش نتیجۀ انتخابات در کشوری مانند افغانستان، همیشه کاری ساده نبوده است. نتیجۀ انتخابات در دوره‌های گذشته نیز با ‌تردید همراه بود. این امر ریشه در بی‌اعتمادی عمیقِ تاریخی دارد. سیاست افغانی، بیش از آن‌که با صداقت، درستی و مسئولیت، نسبتی داشته باشد، با دسیسه، نیرنگ و فریب دمساز بوده است. نه نخبگان سیاسی به یک‌دیگر اعتماد دارد، نه نهادهای سیاسی مورد اعتماد است. در این جامعه به همه‌چیز به دیدۀ شک ‌نگریسته می‌شود و این شک و تردید، یکی از واقعیت‌های سیاسی و اجتماعی ما‌ست. در چنین فضایی، آن‌چه بدیهی در نظرگرفته می‌شود، فریب است. کسی از دیگری انتظار درستی و صداقت ندارد. همیشه در انتظار این است که رقیب چه تزویری در آستین دارد؟
تیم اصلاحات و همگرایی هرچه اسناد در اختیار دارد، آن را برای افکار عمومی نشر کند. نباید از اسنادی ‌به‌منظور جنگ‌روانی، ضربه‌زدن به اتوریتة اخلاقی تیم رقیب و باج‌گیری سیاسی بهره‌بردای شود. اگر اسنادی وجود دارد، به‌منظور کمک به استقرار دموکراسی، آن را با تمام جزئیات و در اولین فرصت در اختیار رسانه‌های همگانی قرار دهد
بنابراین، گذشته از هرچیزی، ما با یک واقعیت تاریخی مواجهیم که در برخی از لحظه‌های تاریخی خود را به‌صورت جدی و غیر‌قابل کتمانی بر ما تحمیل می‌کند. افغان‌ها در ادبیات روزمره باهم برادرند؛ اما در‌واقعیت امر این سخن مدلولی غیر از دورغ بزرگ تاریخی‌ ندارد. بنابراین، نباید بکوشیم این واقعیت تاریخی را با فریب و تزویر استتار کنیم. فرار از واقعیت‌های تاریخی، تنها به استمرار آن‌ها کمک خواهدکرد. وقت آن رسیده است که به این بی‌اعتمادی عمیق و گستردۀ تاریخی اذعان کنیم، تا از این طریق راه برای تأمل در سرشت و ماهیت این امر گشوده شود. چرا سیاست افغانی، دچار بی‌اعتمادی است؟ آیا این بی‌اعتمادی از جوهر امر سیاسی برمی‌خیزد؟ آیا سیاست در جامعه‌های دیگر نیز از هرنوع اعتماد متقابل تهی است؟ چرا نهادهای سیاسی و در کل حکومت، هرگز نتوانسته است، ‌تردیدهایی را که در نهاد و جان انسان افغانی وجود دارد‌، کاهش دهد؟
انتخابات کنونی یک‌بار دیگر این واقعیت را به رخ‌ کشید که تنها‌چیزی که در بازی‌های سیاسی حضور ندارد، اعتماد است. در دور اول، تیم اصلاحات و هم‌گرایی در اعلام نتایج از نهادهای انتخاباتی، سبقت گرفت و سخنگویان این تیم خود را با کسب ۵۷% آرای شهروندان، پیروز اعلام‌ کرد. این شتابزدگی، غیر از بی‌اعتمادی و بی‌باوری به نهادهای مسئول چه‌چیز دیگری را باز می‌گوید؟ هم‌چنین تلاش تیم‌های رقیب برای نفوذ در نهادهای انتخاباتی، خود، نشان دیگری از باورنداشتن به این نهادها به شمار می‌رود. اگر یک‌سوی رقابت در حوزۀ عمومی است، سوی دیگر این رقابت‌ها در تسخیر نهادهای انتخاباتی، جریان داشت. امرخیل، یکی از قربانیان این بی‌اعتمادی‌ها و رقابت‌ها بود، نه اولین آن و نه آخرین آن. در سال‌های اخیر، کم‌تر چهره‌ای را به یاد می‌آوریم که در این نهادها کارکرده باشند؛ اما فارغ از اتهام و بدنامی این نهادها را ترک کرده ‌باشند.
در این میان مسئولیت تیم تحول و تداوم، بیشتر از هرزمان دیگری سنگین و حیاتی است. این تیم بعد از آشکارشدن نشانه‌هایی از پیروزی، مورد اتهامات سهمگینی قرار گرفت. یکی از این اتهامات و مهم‌ترین آن‌ها نیز، اقدام به تقلب سازمان‌یافته است. در صورتی که ثابت شود که آرای این تیم در دور دوم، پیشی‌گرفتن آرای این تیم از رقیبش، علتی غیر از تقلب ‌سازمان‌یافته نداشته است، انتظار این است که رهبران این تیم، به مردم افغانستان، با شهامت و جسارت تمام پاسخ ‌دهد
دوم: پیروزی در انتخابات یک هدف است. هرجریانی به‌صورت طبیعی می‌کوشد که برندة رقابت باشد. تمام تلاش‌ها و کوشش‌ها نیز معطوف به همین خواست، سازماندهی می‌شود. خواست پیروزشدن، زمانی عقلانی  است که با قواعدبازی سازگار باشد. در سیاست افغانی، نسبت به‌ قاعدۀ بازی نیز بی‌اعتمادی و تردیدهای جدی وجود دارد. همه در این جامعه، به پیروزشدن می‌اندیشند، حتا اگر این پیروزی، به بهای برهم‌زدن قاعدۀ بازی باشد. مخدوش‌کردن قاعدۀ بازی، یکی از علت‌های استمرار بحران قدرت است. ناقاعده‌مندی امر سیاسی، سیاست را عرصۀ بی‌نظمی، خشونت و بحران می‌سازد.
از این منظر، آن‌چه برای جامعۀ ما اولویت و فوریت ‌دارد، دموکراسی است؛ دموکراسی به‌مثابه پاسخ عقلانی و کارآمد به بحران قدرت و بی‌ثباتی سیاسی. پیروزی به هرشیوۀ ممکن، سیاست را به همان بستر تاریخی و ناانسانی آن سوق ‌خواهد داد. وفاداری به دموکراسی ایجاب می‌کند که:
تیم اصلاحات و همگرایی هرچه اسناد در اختیار دارد، آن را برای افکار عمومی نشر کند. نباید از اسنادی ‌به‌منظور جنگ‌روانی، ضربه‌زدن به اتوریتة اخلاقی تیم رقیب و باج‌گیری سیاسی بهره‌بردای شود. اگر اسنادی وجود دارد، به‌منظور کمک به استقرار دموکراسی، آن را با تمام جزئیات و در اولین فرصت در اختیار رسانه‌های همگانی قرار دهد. نشر یک سند و تهدید مداوم به انتشار اسناد دیگری که حاکی از تقلب است، پیش از آنِ‌که بیانگر وفاداری به دموکراسی باشد، زمینه‌سازی برای سهم‌خواهی و معاملۀ سیاسی است. معاملۀ سیاسی بر سر اصول و قواعد بازی، پایانی برای دموکراسی افغانی و روندهای دموکراتیکی چون انتخابات است. دامن‌زدن به تقلب، نتیجه‌ای غیر از ویرانی ارزش‌ها و بنیان‌های متزلزل دموکراسی چیزی دیگری در‌ پی ‌نخواهد داشت. هم‌چنین بسیار مهم است که این تیم و آقای داکتر عبدالله به‌روشنی و صادقانه این پرسش را پاسخ دهد که چرا او و تیمش در برابر تقلب خودی‌ها، هیچ نوع واکنشی‌ نشان‌ نداده است. اکنون روشن شده است که تقلب بخشی از روند انتخابات در هردو دور بوده است. پس چرا و چگونه این تیم نیز مرتکب تقلب‌ شده است؟ پاسخ به این پرسش، آزمونی برای صداقت و درست‌گفتاری این تیم به شمار است.
آقای عبدالله گفته است که «این اسناد موثق است و از منابع معتبر به دست آمده است.» این منابع معتبر کیستند؟ آیا این منابع معتبر نهادهای داخلی و قانونی کشور‌اند؟
در این میان مسئولیت تیم تحول و تداوم، بیشتر از هرزمان دیگری سنگین و حیاتی است. این تیم بعد از آشکارشدن نشانه‌هایی از پیروزی، مورد اتهامات سهمگینی قرار گرفت. یکی از این اتهامات و مهم‌ترین آن‌ها نیز، اقدام به تقلب سازمان‌یافته است. در صورتی که ثابت شود که آرای این تیم در دور دوم، پیشی‌گرفتن آرای این تیم از رقیبش، علتی غیر از تقلب ‌سازمان‌یافته نداشته است، انتظار این است که رهبران این تیم، به مردم افغانستان، با شهامت و جسارت تمام پاسخ ‌دهد. یکی از پرسش‌هایی که این‌روزها مطرح می‌شود، چگونگی افزایش مشارکت و بالارفتن میزان آرای این تیم در دور دوم است. به این پرسش در فرصتی دیگر خواهیم پرداخت که آیا علت این افزایش رأی، تقلب بوده است یا متغیرهایی دیگر؟
سوم: موضوع نگران‌کنندۀ دیگری که افشاگری‌ها ‌همراه داشت، زیر سئوال رفتن نهادهای امنیتی کشور است. از سیاسی‌شدن این نهادها باید ترسید. اگر امروز این نهادها، فرصت بهره‌بردای از ظرفیت‌های تکنیکی خویش را در اختیار آقای داکتر عبدالله قرار داده است، در فردای این دیار هیچ تضمینی وجود ندارد که ورق برنگردد و دیگران نیز همان‌کاری را نکنند که امروزها آقای عبدالله از آن برای بی‌اعتبارکردن رقبای سیاسی خویش سود می‌جوید. باید به‌جد نگران بود. نیروهای امنیتی افغانستان در این سال‌ها، توانسته‌اند احترام و اعتماد اکثر‌ قاطع مردم افغانستان را به دست‌ آورند. این امر دست‌آورد اندکی نیست. نباید اعتماد مردم افغانستان را به ثمن بخس چوب‌ حراج ‌زد. اکنون نهادهای امنیتی کشور، با یک پرسش اخلاقی جدی مواجه است. در واقعیت امر به اعتبار و جایگاه این نهادها، تعرض‌ شده است. افکار عمومی سخت مشتاق پاسخ است که چه‌کسانی امکانات و ظرفیت‌های تکنیکی برای شنود مکالمات شهروندان را در اختیار دارند؟ و این نهادها برای دفاع از حریم خصوصی شهروندان چه تدابیری را روی دست دارد؟ آیا وارد‌کردن نهادهای امنیتی در بازی‌های سیاسی، خیانت ملی نیست؟ آیا دخالت این نهادها در رقابت‌های سیاسی، کشور را متلاشی نخواهد کرد؟ این پرسش‌ها را کسانی که به مصالح افغانستان  و سرنوشت این خاک می‌اندیشند، باید جدی‌ بگیرند.
آقای عبدالله گفته است که «این اسناد موثق است و از منابع معتبر به دست آمده است.» این منابع معتبر کیستند؟ آیا این منابع معتبر نهادهای داخلی و قانونی کشور‌اند؟ در این صورت این نهادها برای نقض قانون اساسی چه پاسخ و توجیهی دارند؟ اگر این منابع معتبر، نهادهای قانونی نیستند، آیا آقای عبدالله و تیم ‌همکارش، نهادهای فراقانونی در اختیار دارند که به حریم خصوصی شهروندان نیز دسترسی دارند و از آن می‌توانند در بازی‌های سیاسی استفاده‌ کنند؟ اگر پاسخ این پرسش مثبت است، چرا نهادهای امنیتی ما با آن‌ها تا‌کنون برخورد نکرده‌اند؟ اگر این نهادها در داخل افغانستان نیستند، تیم اصلاحات و همگرایی باید پاسخ دهد که این اسناد را از طریق تماس و ارتباط با کدام منابعی به دست آورده است؟ و این منابع چرا و در مقابل چه‌چیزی از این تیم حمایت‌های اطلاعاتی و امنیتی کرده است؟
تأمل در این پرسش‌ها نشان می‌دهد که ما با یک وضعیت بسیار پیچیده‌ای رو‌به‌روییم. ماجرا فراتر از رییس دارالانشای کمسیون انتخابات است. دلیل آن هم این است که با رفتن امرخیل‌ چیزی تغییر نخواهد کرد و تا زمانی که به پرسش‌ها به‌صورت جدی و روشن پاسخ داده نشود، بحران هم‌چنان استمرار ‌خواهد یافت. روزهای آینده در تاریخ افغانستان، روزهایی سرنوشت خواهد بود. اکنون همه منتظریم. منتظر پاسخ‌های دو تیم به پرسش‌هایی که تقدیر این آب و خاک با آن‌ها گره خورده است.

Sunday, May 25, 2014

فلسفه ی پیام حضرت مجددی به دکتر عبدالله (بر گرفته شده از ویبلاگ رزاق مامون)

جمعه ۲ جوزا ۱۳۹۳ ه‍.ش.

سایه ی روحانیت سنتی بر سیاست

فلسفه ی پیام حضرت مجددی به دکتر عبدالله
حضرت صبغت الله «مجددی» در روز پایانی لویه جرگه ی «مشورتی» که تأیید یا رد «پیمان امنیتی» با امریکا را در دستور کار قرارداده بود، آقای کرزی را مقابل دوربین ها غافلگیر کرد ونقل معانی سخنش این بود که «حالی که مردم تصمیم گرفتن، گپ زیاد نزن...کدام بهانه ی برت نمانده، پیمان را امضاء کن.» وقتی کرزی به صف نخست حضار کنار مارشال فهیم برگشت، دوربین او را دنبال می کرد و همه دیدند که مارشال دست به دست زد ( که حضرت گپ را خراب کرد) و دقایقی بعد، کرزی را جهت جبران سخنان ویرانگر حضرت، دو باره عقب میز خطابه فرستاد؛ کرزی با رنگ پریده دو باره روی ستیژ پرید و سخن به تردید گشود؛ اما کار بدتر از قبل شد و یک نوع فضاحت روی صحنه پیش آمد.
( برای اثبات نکته ی مهم درتاریخ افغانستان، این فیلم را میتوان دوباره دید.)
حضرت مجددی، وقتی می خواهد رگ اصلی یک موضوع را بگیرد؛ اصلاً درنگ و مصلحت را دربغل جیب خود می گذارد و راست به هدف می زند. حضور وی در مراسم پیوستن ضیاء مسعود به تیم «تحول وتداوم» آخرین میخ را بر تابوت تلاش های تیم ارگ برای بقای بیشتر در قدرت ( البته دراشکال جدید ) فرو کوبید. اما کاری ترین ضربه ی فتوا را به تیم «اصلاحات وهمگرایی» وارد آورد که سخت نا به هنگام ولی بغایت کار ساز بود. هیچ نیرو و نخبه ی سیاسی تا کنون جرئت ایستاده گی علیه فتاوی حضرت را نداشته است. دودمان حضرت ها آغاز گر جهاد و مالک دسته جات تشریعی درمملکت بوده اند. حضرت با آهنگی سخن می گوید که گویا شیشه ی حساس مسئولیتی تاریخی و گزینه ی زعامت برای افغانستان را همچنان در بغل دارد. وی اظهار داشت که روزها و شب‌ها به فکر بوده که از کی حمایت کند؟ به این نتیجه رسیده که از اشرف غنی حمایت‌کند، "بلکه به دست اینها خداوند خیر و سعادت افغانستان را فراهم کند."
آقای مجددی افزود که به دکترعبدالله درپیامی گفته است که "در این مرحله از تاریخ افغانستان او را برای پست ریاست جمهوری افغانستان مناسب نمی‌داند."
مجددی با اشاره ی کوتاه به عبارت « درین مرحله از تاریخ افغانستان» به طورمحتاطانه ونا گفته، گفتمان پیچیده ای را مطرح کرده است که نخست ماهیت تاریخی دارد و ثانیاً برای بسیاری از کسانی که  قدرت ومدیریت را از نظر زمان وظرفیت ها، خوشوشبینانه به نفع خود و گروه مورد نظر شان تعبیر می کنند، نا مفهوم، یا به گونه ای منفی واکنش برانگیز است. معنای سخن حضرت واضح است. او انتباه می دهد که گروه های مجاهدین، برای پیشبرد مدیریت جدید سیاسی، هنوز هم ظرفیت وکارآزموده گی درخور را ندارند واین امر از بیست سال به این سو اثبات شده است. رأس اشاره ی حضرت یکی هم چنین است که شاید ده سال یا درآینده هایی که افغانستان از روح ستیزه گری و مصایب کنونی خویش فاصله بگیرد؛ و دموکراسی واقتصاد شگوفان، وضع مطلوب ونسل های کارفهم و تربیت شده تر، پیش بیاورد؛ درآن صورت ممکن است یک هزاره، یک نورستانی، یک ازبک یا یک تاجک رئیس جمهور مملکت باشد و کسی هم ازین بابت کمترین نگرانی درخود احساس نکند. ( مثل ورود یک سیاه درکاخ سفید امریکا) و سیستم قانونمند، هرشهروند را در بیمه و حفاظ خود داشته باشد. اما حالا که تنور ده ها مصلحت و احتیاط وآسیب پذیری، و ده ها «بکن» و «نکن»، وهزاران زخم بی اعتمادی وبهانه در درون ما تازه است و نمی شود دقیقاً مشخص کرد که در مرحله ی «گذار»، ابتدایی، «گذار» پخته ونهادینه شده را انجام داد؛ یا بتوان انتظار داشت که همین حالا چنین امری محقق شود. یعنی ما به زمان نیازمندیم؛ افغانستان دست کم چهل سال زمان لازم برای توسعه و انعطاف فرهنگی واقتصادی را از دست داده است.
درضمن، جامعه بین المللی در رأس- امریکا- که اردوگاه جهادی را درمقاطعی معین از نظر مالی ونظامی یاری رسانید؛ درواقع نقشه ی خود را به مرحله اجرا درآورد و بحث شراکت استراتیژیک و ایجاد مدیریت شفاف وحسابده دریک دولت مدرن درافغانستان چیز دیگری است.
حضرت مجددی بسیار آگاهانه، پیشاپیش درنقش یک مفتی اعظم وارد میدان شده و می گوید:" اگر اشرف غنی پیروز شود او (عبدالله) به عنوان یک برادر از او پیروی کند و اگر عبدالله پیروز شد تیم ما از او پیروی خواهد کرد. در عمل باید همه متحد باشیم و افغانستان متحد باشد."
اما با همان سخن قبلی به دکتر عبدالله که «درین مرحله از تاریخ افغانستان» برای احراز پست ریاست جمهوری مناسب نیست؛ حجت خود را تکمیل کرده است. دکترعبدالله بی گمان عمق فرمایشات حضرت را درک می کند. 

Sunday, May 11, 2014

رآی پاک مردم نباید به بازی گرفته شود.

رآی پاک مردم نباید به بازی گرفته شود.


طوری که طی انتخابات 2009 و 2014 بسیار به شکل واضیح به اثبات رسید که هیچگاه تقلب گسترده در شرایط که تقریبا هر فردی از افغانستان از یکسو آگاهی کامل سیاسی کسب کرده اند و از جانب دیگر تقریبا هرشخص مجهز به حد اقل یک موبایل حاوی کمره است، پنهان نمانده و به حد همان گسترده گی اش قابل افشا نیز میباشد. طوری که در انتخابات سال 2009 حدود یک و نیم ملیون رآی تقلبی از جانب کمیسیون رسیده گی به شکایات انتخاباتی شناسایی و باطل اعلان شد، در عین حال در انتخابات کنونی نیز آرای تقلبی به پیمانه گسترش آن شناسایی و افشا گردید. این مهم نیست که اکنون کمیسیون رسیده گی به شکایات انتخاباتی ارقام درست را اعلان میکند و یا خیر؟ کاندیدان به موجودیت آن اقرار میکنند و یا خیر؟ مهم افشای آن است که امروز بیشتر مردم به مقدار تقریبی آن آگاه شدند.

بنابرین بعد از این اگر بزرگمردان ما که خود را کاندید میکنند و از آرای قابل توجه نیز برخوردار اند، خواهان حفظ رآی هواخواهان شان اند و از ان پاسبانی میکنند، نباید چه خود شان و چه دیگران را اجازه دهند که به تقلب های گسترده و سازمان یافته دست بزنند. چون با ورود رآی تقلبی به یک آدرس به هر پیمانه یی که باشد خواهی و ناخواهی امکان کشیدن رآی های پاک که هواخواهان شان به آدرس شان میریزند، به سوی ابطال وجود دارد.


Friday, March 14, 2014

مقاله اسد "بودا" در باره جنرال دوستم

نویسنده: اسد "بودا"

جنرال دوستم فیگورِ جالبی در تاریخِ معاصر افغانستان است. وابستگی به مردمِ سرکوب شده، فرصتِ تحصیلِ رسمی را از او گرفت، اما برخلافِ سوادِ رسمی، او را می توان معلمِ بزرگِ برابری خواهی دانست: برابری در مبارزه. بصیرتِ عملی، او، یگانه است و هیچ دانشِ نظری به پایِ آن نمی رسد. برخلافِ آنچه که اغلب تلاش می کنند، یک سیمایِ ترسناک و نادان از او ترسیم نمایند، او هرگز نادان و ترسناک نیست. او، معلمِ مهربانِ برابری در سیاست و مبارزه است، و بنابراین، آن هایی که از دوستم می ترسند، در واقع از شخصِ او نمی ترسد، از ایدة برابریِ در مبارزة او می ترسد. مامورانِ امنیتیِ آمریکا که ماموریتِ سقوطِ طالبان را به عهده داشتند، بارها از صداقت، شهامت و خودگذری دوستم ستایش می کنند و از شجاعت در نبرد و مهارتِ او در سوارکاری اظهار شگفتی می نمایند. به نظر می رسد داشتنِ نیرویِ نظامیِ آموزش دیده در مبارزه موثر است، اما شرط کافیِ پیروزی نیست، آن چه یک مبارزة مردمی را به پیروزی می رساند، باور به توانِ برابرِ مردم در مبارزه است. دوستم با اتکا به همین باور توانست چندین بار دولت هایی را که حق مردم ترکتبار را به رسمیت نمی شناختند، از پای در آورد. هر انسانی توانِ مبارزه دارد، آن چه یک مردم را از پای در می آورد، باور به فرودستی در مبارزه است؛ چیزی که نمونه ی عینی آن را امروز در بهسود و دیگر مناطقِ هزاره نشین شاهدیم. دوستم، از مردمِ محرومِ ترکتبار، نیروی ساخت که توانست هژمونیِ قومی چندین ساله در افغانستان را فرو بپاشد. پرسش های و استدلال های دوستم، همواره عینی و منطقی و در عینِ حال تلخ و دردناک است. او گفته بود، که من حتی به "زبان پشتو، از مردمِ خواستم، به کرزی رای دهند، اما کرزی مرا خاینِ ملی خطاب می کند". به نظر می رسد، هر انسان با وجدانی عمقِ این سخنِ دوستم را درک می کند. این استدلال عینی برای هرکسی روشن است و منطقِ سیاسی آن را هرکسی می فهمد. در روزهای که کابل خون گریه می کرد، دانشگاه و آکادمی های شمال، در پناهِ دوستم فعال بودند و بازار درس و دانش رونق داشت. حتی در رشد ادبیات و موسیقی نمی توان نقشِ او را نادیده گرفت. امیرجان صبوری، وحید صابری، ولی فتحلی خان و ده ها خوانندة دیگر که اکنون با ساز و آوازِ خود دنیای ما را نوا می بخشند، در در بار دوستم رشد کردند و شاعران و ترانه سرایانِ بزرگی چون داکتر عبدالسمیع حامد در زیر لوای او توانست شاعر بمانند و در دربارِ او مقام ترانه سرایی دست یابند. اهمیت این کار زمانی درک خواهد شد که بدانیم سال های اخیر، سال های مرگ هنر و موسیقی است. پر ادعا ترین رهبرانِ معاصر فقط یا کمونیست خوب بود، یا مجاهد و یا دموکرات، ولی دوستم به تنهایی این همه را دارند. دوستم هم یک انسان است و قابل نقد، اما، او، یک جنرالِ صادق و موفق در دورانِ کمونیست، یک مجاهدِ وفادار در دورانِ جهاد و یک دموکراتِ حقیقی، در عهد کنونی و در طول این دوران یک رهبر دلسوز برای مردم ترکتبار و یک دوست بردبار و اهل تعامل برای اقوام دیگر بوده است. نمی دانم تاریخ در موردِ رهبرانِ دیگر چگونه قضاوت خواهد کرد، ولی تردیدی نیست که دوران های بعدی از دوستم به عنوان بازیگرِ اصلیِ سه دهة اخیر و وارثِ تیمور و بابُر یاد خواهد کرد.

Friday, March 7, 2014

جنرال دوستم نینگ بی بی سی شبکه سی نینگ خبر چی سی هارون نجفی زاده بیلن مصاحبه سی (15 حوت 1392) بدخشان سیلاو کینگاش ده.

 جنرال دوستم نینگ بی بی سی شبکه سی نینگ خبر چی سی هارون نجفی زاده بیلن مصاحبه سی (15 حوت 1392) بدخشان سیلاو کینگاش ده.

http://www.bbc.co.uk/persian/afghanistan/2014/03/140307_l93_dustam.shtml



تحول و تداوم تیمی نینگ بیرینچی اورین باسری جنرال عبدالرشید دوستم نینگ بی بی مخبیری بیلن سوز یوریتیشی.
جنرال عبدالرشید دوستم هارون نجفی سوراقلریگه شونده ی جواب بیردی.
نجفی: نیمه اوچون باشقه نامزدلرنی قویب اشرف غنی احمدزی دن حمایت قیلدینگیز؟
جنرال دوستم: بیر هر تیم بیلن بولسه اوستون بولر ایدیک، بیراق شمال و جنوب قیین چیلیگی کوپه یر ایدی، باشقه تماندن بیز، داکتر اشرف غنی احمدزی جنابلرینی یخشی انسان و افغانستان خیریگه بیلدیک.
نجفی: اشرف غنی بیلن حاضر و سیلاولردن سونگ بیرگه قالیشگه قنچه لیک ایشانه سیز؟
جنرال دوستم: بیزنینگ اورتاق لیگیمیز دوامدار، جانیمیز باریچه بیر بیریمیرنی حمایه قیلیب یانمه یان قاله میز، جنرال دوستم بیرگن سوزیگه توره دی.
نجفی: سیز برچه وقتده ایکی میلیون آوازیم( راییم) بار دییسیز قیسی اساسده؟
جنرال دوستم: اون ییل آلدین کاندید قیلیب بیر میلیون آواز ( رای) آلگن ایدیم، حاضرگه کوپلب یاشلریمیز نینگ یاشی آواز ماس بولگن، باشقه تماندن اون ییلدن بیری آرقه داشلریمیز کوپه یب بارماقده. ایکی برابر بولگن.
نجفی: اوستون بولیشگه قنچه لیک ایشانه سیز؟
جنرال دوستم: تنگری تعالی یاردمی بیلن یوز فایز اوستون میز،سیزلر تخار و بدخشان ولایتلرینی کوردیلرینگیز مردم بیزنینگ تیمیمیزدن حمایه قیلدیلر، ایریم ولایتلرهم بیزنی کوتیب تورگنلر، حمایه اوچون بیل باغله گنلر، انشاالله اوستون میز.
نجفی: سیلاولرگه قولاب لیک بولیشیدن خواطرده سیزمی؟
جنرال دوستم: هه بیزهم قولاب لیک دن خواطرده میز، اگرده کینگ شیکلده قولاب لیک یوزبیرمسه اوستون بوله میز، قولاب لیککه ایزین بیرمه یمیز، مردم حمایه قیلمه گن کیشی اوستون بولگن صورتده، اولوس قولاب لیک بولگنینی بیله دی، بیز قبول ایتمه یمیز.
نجفی: قیوم کرزی و زلمی رسول نی بیرگه بولیشیدن نیمه دییسیز؟
جنرال دوستم: بیز اولردن قیغورمه یمیز، بیز اولوس آوازیگه ایشانه میز، بیرگه بولیشلردن قورقمه یمیز و آلدینگی تیکشیریشلردن اولرنینگ قنچه لیک آواز آلیشی بیللی دیر.
نجفی: اگرده تیم لرینگیز اوستون بولمسه، اینگیلیشنی قبول ایته سیزمی؟
جنرال دوستم: مینینگ تیلیمگه اینگیلیش توغری کیلمه یدی، تنگری تعالی یاردم بیلن اوستون میز، حاضرگچه انگیمگه اینگیلیش کیلگنی یوق، بیرار کیشی شفاف تورده بیزدن کوره کوپراق آواز آلیب اوستون بولگن صورتده، قوتلوغلب بیر اوزبیکی چپن ییلکه سیگه تشله یمیز، و قیته دن اولوس حقی اوچون کوره شیشگه دوام بیره میز.
نجفی: مردم سیزلرنینگ تیم لرینگیز جدی تیم دیب آت قویگنلر، حقیقتده هم جدی می؟
جنرال دوستم: سیز گواه بولیب توریب سیز، افغانستان نینگ بیر تمانینی طالبلر و بیر تمانینی انتحاری و تنیچ سیزلیک بوزیب بارماقده، باشقه تماندن زمین خورلر دیسک می مافیالر دیسک می اداری فساد بیلن بوزیب بارماقده لر، انه شو یمان لیکلرنی اورته دن ایلتیش اوچون اشرف غنی احمدزی و بیز جدی میز، افغانستاننی اوشبو یمان لیکلردن نجات بیره میز، برچه گه بیزنینگ جدی بولگنیمیز بیللی، جدی بولمه سک اولکه میز توزه لمه یدی.
عزیز اورتاقلر! کوپراغینی کیله سی کیچه باتور و آینه تلویزیونلریدن کوریب تینگلب قالینگلر.

Sunday, February 23, 2014

جنرال دوستم کیست؟

جنرال دوستم کیست؟


در افغانستان هیاهوی تبلیغاتی به نفع یا علیه این ‎یا آن شخصیت سیاسی، گاهی باعث شده است تا چهره‌هایی که بیشترین تأثیر را در شکل‎دادن وقایع مهم تاریخی داشته‎اند، از نظرها دور بمانند. پیروزی مجاهدین از وقایع مهمی بود که افتخار آن نصیب بسیاری‌ها شد؛ اما کسی که مجاهدین را به پیروزی رساند، هم از سوی برخی از رهبران اصلی مجاهدین ‎هم از سوی دشمنان آنان که طالبان باشد، هم از سوی نیروهای امریکایی و حکومت حامد کرزی که با حمایت امریکا روی کار آمد، به حاشیه رانده شد. اگر جنرال دوستم به خاطر برکناری جنرال مؤمن در برابر داکتر نجیب‎الله نمی‎ایستاد، آیا مجاهدین پیروز می‌شدند؟
جنرال دوستم پرقدرت‎ترین نیروی جنگی را در شمال اداره می‎کرد و در ماه‎های پایانی سال ۱۳۷۰ با استاد عبدالعلی مزاری، احمدشاه مسعود و استاد محقق اتحادی را تشکیل داد که همین اتحاد باعث سقوط حکومت داکتر نجیب‎الله و در نتیجه ورود رهبران مجاهدین از پاکستان به کابل شد. جنرال دوستم در زمان اوج‎گرفتن جنگ‌های میان‎گروهی مجاهدین به هزاران خانوادۀ بی‎جاشده که از کابل فرار کرده بودند، در بلخ امکان سکونت فراهم کرد و برای بسیاری از اهل هنر و استادان دانشگاه کابل امکان فعالیت در مراکز فرهنگی و دانشگاه بلخ را میسر ساخت. در شب و روزی که دانشگاه کابل و پلی‎تکنیک کابل و انستیتیوت علوم اجتماعی وقت، سنگرهای جنگ بود‎ و هزاران زن و کودک به جرم تعلق‎داشتن به قوم و مذهبی خاص کشته می‎شدند، دروازۀ تخنیکم نفت و گاز مزار شریف و دانشگاه بلخ و تمامی دیگر مراکز آموزشی دست‎کم در هفت ولایت واقع ‎در شمال که مناطق تحت ‎کنترل نیروهای جنرال دوستم و همراهان‎شان بود، باز بودند و دختران و پسرانی که از جنگ‎های کابل فرار کرده بودند‎ یا از ولایت‎های مرکزی و شمال‎شرقی برای آموزش به مزار شریف آمده بودند، با خیال آرام درس می‎خواندند. در همان روزگار، بیشتر از پنج‎صد کودک برای تحصیل به ترکیه فرستاده شدند که شماری از آنان امروزه از بهترین فرزندان جامعه محسوب می‎شوند و بعضی‎های‎شان دارای نقش مهمی در سیاست نیز می‎باشند. سمنگان، بغلان، قندوز، بلخ، جوزجان، فاریاب، سرپل و تا حدودی تخار به دست کسانی اداره می‎شد که به‎صورت مستقیم با جنرال دوستم در ارتباط بودند. سید‎منصور نادری در بغلان حاکمیت بلامنازع داشت و شخصیت‎های جهادی و فرماندهان مهم جنگی در دیگر ولایات همان راهی را می‎رفتند که امروزه مدافعان دموکراسی در پی ترویج آن‎اند. تلویزیون‎های محلی فعال بودند و مجریان زن در رادیوها و تلویزیون‎ها به اجرای برنامه می‎پرداختند. هزاران معلم زن در دورترین روستاها حقوق ماهوار دریافت می‎کردند؛ اما تلاش‎ها برای برهم‎زدن نظم و آرامش پیوسته ادامه می‎یافت، تا آن‎که جنرال ملک در تبانی با گروه طالبان جنبش ملی اسلامی به رهبری جنرال دوستم را دچار شکست سختی کرد و پای طالبان را که نتوانسته بودند بر نیروهای احمدشاه مسعود در شمالی پیروز شوند، از راه غرب به شمال کشانید. جنرال ملک در نخستین ساعات پس از تصرف ولایت بلخ متوجه شد که طالبان دوست او نیستند. او در پی بهانه‎ای برای سرکوب طالبان بود که ناگهان صدای نخستین تیراندازی‎ها علیه طالبان از محلۀ عمدتاً شیعه‎نشین موسوم به سیدآباد در مزار شریف شنیده شد و همان بود که بساط طالبان یک‎شبه از مزار شریف برچیده شد و حاکمیت محلی در دست جنرال ملک و نیروهای وفادار به او افتاد. جنرال ملک عملاً جانشین جنرال دوستم شد؛ اما اقتدار او دیر نپایید و با تهاجم مجدد طالبان او نیز شکست خورد. حمایت گستردۀ مردمی از جنرال دوستم در ولایت‎های فاریاب، جوزجان، سرپل، تخار و سمنگان باعث شد تا او بتواند در هماهنگی با احمدشاه مسعود، استاد عطا و استاد محقق نیروی جنگی تازه‎ای را گرد آورد و در کوهستان‎های سانچارک علم مقاومت علیه طالبان را برافراشته نگه دارد. در چنین شب و روزی بود که ابتدا در نهم سپتامبر دو مهاجم انتحاری ظاهراً عرب که خود را ژورنالیست معرفی کرده بودند، در انفجاری احمدشاه مسعود را به شهادت رسانیدند و متعاقب آن حملۀ یازدهم سپتامبر اتفاق افتاد و امریکا قصد حمله بر طالبان را کرد و برای انجام چنین حمله‎ای به نیروهای شمال روی آورد؛ اما همین که پیروزی علیه طالبان محقق شد، جنرال دوستم از سوی امریکایی‎ها به حاشیه رانده شد و حتا یک بار چندین جت جنگی امریکایی بر فراز خانۀ او در شبرغان به پرواز درآمدند. این کار باعث رعب و وحشت کودکان و زنان در منطقۀ هزار‎فامیلی شبرغان شد. جنرال دوستم خود در مصاحبه‎ای در این باره با رادیوهای جهانی سخنانی گفت و از این اقدام نیروهای امریکایی ابراز تعجب کرد. حکومت حامد کرزی نیز بارها سعی کرد از طریق حمایت از دشمنان جنرال دوستم او را تضعیف کند. گاهی اکبربای را علیه او علم کرد و گاهی ‎حکایت پوشالی دشت لیلی و کشتار طالبان را به یاد جامعۀ جهانی و مدافعان حقوق بشر انداخت، گاهی نیز خانۀ او را در کابل محاصره کرد تا بلکه بتواند قدرت پوشیده و نفوذ این رهبر سرسخت را در‎هم بشکند؛ اما از آن‎جا که جمعیت‎های میلیونی مردم او را رهبر خود می‎دانسته‎اند و می‎دانند، کسی نتوانست او را از پای درآورد. او اکنون ‎قصد کرده تا در صحنۀ سیاسی قدرت اصلی خود را به رخ آن‎هایی بکشد که سال‎ها او را نادیده گرفتند و علیه او اقدام کردند. بدون هیچ شکی طالبان اگر از کسی بترسند، آن کس جنرال دوستم خواهد بود؛ چرا که بارها در برابر او شکست خورده‎اند. حقایق تاریخی چیزهایی نیستند که بتوان با هیاهوی تبلیغاتی خاک نسیان بر آن‎ها پاشید. مردم به‎خوبی می‎دانند که چه کسانی در پی زر‎اندوزی بوده‎اند و با خون میلیون‌ها شهید بازی کرده‎اند و امروزه قدرت اقتصادی کشور را در دست دارند. آن‎ها نیز می‎دانند که چه کسانی مدام رنج برده‎اند و با آن‎که آهی در بساط نداشته‎اند، در میان مردم محبوب مانده‎اند و دمی از تلاش و سعی برای بهتر‎کردن اوضاع زندگی مردم فروگذار نکرده‎اند.

Saturday, November 23, 2013

به مناسبت بزرگداشت از هشتصدومين سالروز تولد مولانا

به مناسبت بزرگداشت از هشتصدومين سالروز تولد مولانا
نوشته: دستگير صادقي


مولانا جلال الدين محمد بلخي ، عارف ، شاعر و متفکر بزرگ زمانه ها ، در آغاز مثنوی معنوي که به ني نامه شهرت دارد ،  چنين مي سرايد:
بشنو از نى چون حکايت مى‏كند |   از جداييها شکايت مى‏كند
كز نيستان تا مرا ببريده‏اند        |    از نفيرم مرد و زن ناليده‏اند
سينه خواهم شرحه‏شرحه از فراق |    تا بگويم شرح درد اشتياق
هر كسى كو دور ماند از اصل خويش |   باز جويد روزگار وصل خويش
من به هر جمعيتى نالان شدم  |  جفت بد حالان و خوش‏حالان شدم
هر كسى از ظن خود شد يار من   |    از درون من نجست اسرار من
سرّ من از ناله من دور نيست  |   ليك چشم و گوش را آن نور نيست
تن ز جان و جان ز تن مستور نيست |   ليك كس را ديد جان دستور نيست
آتش است اين بانگ ناى و نيست باد |  هر كه اين آتش ندارد نيست باد
آتش عشق است كاندر نى فتاد  |    جوشش عشق است كاندر مى فتاد
نى حريف هر كه از يارى بريد  |    پرده‏هايش پرده‏هاى ما دريد
همچو نى ، زهرى و ترياقى كه ديد |   همچو نى ، دمساز و مشتاقى كه ديد
نى حديث راهِ پر خون مى‏كند  |    قصه‏هاى عشقِ مجنون مى‏كند
محرم اين هوش جز بيهوش نيست  |   مر زبان را مشترى جز گوش نيست
در غم ما روزها بيگاه شد   |  روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت ، گو رو باك نيست |   تو بمان ، اى آنك چون تو پاك نيست
هر كه جز ماهى ز آبش سير شد  |  هر كه بى‏روزى است روزش دير شد
در نيابد حال پخته هيچ خام    |     پس سخن كوتاه بايد والسلام
نوای جانسوز مولانا ، در فراز و فرود قرنها و در وادی پر پيچ و خم عرفان ، همواره روان انسانهای شيفته و با بينش  را بخود کشانيده است. اين نوا ، تبلوری است از قرنها تفکر و انديشه انساني ، که از جدال انسان برای خود شناسي  خويش ، مايه گرفته و نزج يافته است.
گفته ‌اند که مولانا ، درهمين ني نامه ، يعني هجده بيت اول « مثنوي معنوي مولوی ، هست قران در زبان پهلوی » ، تمام مفاهيم کلي مثنوی کبير را بصورت بسيار فشرده  گنجانيده است و يا به عبارت ديگر، مثنوي تفسير و توضيح همين هجده بيت اول است که آن را خداوند گار بلخ به قلم خود نوشته بودند. البته،  متباقي اشعار مثنوی را آنطوری که مشهور است ، مولاناي ما در احوال گوناگون سروده و يار پاک نهاد وی ، حسام الدين چلبي ، آنها را با کمال اخلاص نوشته است.
 عصاره کلي و جان مطلب در آثار فناناپذير مولانا ، بخصوص در دو اثر گرانسنگ آن ، يعني مثنوی معنوی و ديوان شمس ، صرف يک کلمه است و آنهم « عشق » است که ستون اساسي جهان بيني مولانا را ميسازد. از آنرو طريقت و مکتب مولانا  را مکتب عشق گفته اند ، و وی را پيامبر عشق ناميده اند.  چنانچه جناب شان مي فرمايند:
آتشي از عشق در جان برفروز                        سربه سر، فكر و عبادت را بسوز
اي خدا، جان را تو بنما آن مقام                        كاندرو بي حرف ، مي رويد كلام
گرچه تفسير زبان ، روشنگر است                      ليك عشق بي زبان ، روشن تر است

و در جای ديگر ميفرمايند:
هر نفس آواز عشق، ميرسد از چپ و راست        ما بفلک ميرويم ، عزم تماشا کراست
 مولانا ، مذهب عشق را جانشين مذهب ها کرد و  چنين ميگويد:
عشق جز دولت و عنايت نيست          جز گشاد دل و هدايت نيست
عشق را بو حنيفه درس نگفت          شافعي را در او روايت نيست
مالک از سر عشق بي خبر است          حنبلي را در او روايت نيست
بوالعجب سوره ايست سوره عشق          چهار مصحف در او حکايت نيست
لا يجوز و يجوز تا اجل است               عشق را ابتدا و غايت نيست
شگفت انگيز است که تغيير و تحول عميق  در ديدگاه و جهان بيني مولانا ، پس از آشنايي با شمس تبريزی ، آن درويش و عارفي که مولانا در وی نور حق را بديد و وی را « شمس من و خدای من » ناميد ،  بوجود آمد و عملا به تغييرات اساسي در ادبيات و سمت و سوي عرفان اسلامي انجاميد. مفاهيي متعالي نظير عشق الهي ، از محوري ترين موضوعات عرفان اسلامي گرديد و عرفان و تصوف از خمودگي و ترك دنيا به نگرش سراپا شوريدگي مبدل گشت و عشق  درمان جمله علتها شد:
شاد باش اي عشق خوش سوداي ما      |        اي دواي نخوت و ناموس ما
اي طبيب جمله علتهاي ما              |          اي تو افلاطون و جالينوس ما
عشق عامل اصلي پويايي ، حرکت و توانمندی جهان بيني و هستي شناسي مولاناست. عشق جايگاه محوری در انديشه مولانا دارد. اين فراقي که در ني نامه در آغاز مثنوي بيان شده و شرحه شرحه از درد اشتياق سخن ميگويد ، همان درد عشق است. عرفان مولانا ، دنيا و جنبه های دنيوی را مذمت نميکند. سخن مولانا همه اين است که اين جهان و هستي ، باطل و بيهوده نيست و به حق آفريده شده و معنایي دارد. اين جهان مسير و مقصد و غايتي دارد و اين که ، انسان در اين جهان حاصل اصلي آن معنای حقيقي و آن حقيقت ملکوتي و غيبي و الهي است.روح بشري ، بعقيده ي عرفاء ، موجي از درياي پهناور روحانيتي است كه خداوند نام دارد و بدون اين امواج ، آن دريا و بدون آن دريا، اين امواج نيست.

دوش ديوانه شدم عشق مرا ديد و بگفت |    آمدم نعره مزن جامه مدر هيچ مگو

قمري جان صفتي در ره دل پيدا شد   |    در ره دل چه لطيف است سفر هيچ مگو

گفتم اين چيست بگو زير و زبر خواهم شد |   گفت مي‌باش چنين زير و زبر هيچ مگو  
گفتم اين روي فرشته است عجب يا بشر است | گفت اين غير فرشته است و بشر هيچ مگو

گفتم اي جان، پدري كن نه كه اين وصف خداست |  گفت اين هست ولي جان پدر هيچ مگو


مولانا ، در اثر اعتقاد به وحدت وجود، اختلآف بين مذاهب را صوري مي گيرد، قانون جذبه و عشق عام را ، قانون عالم ، و وظيفه ي خاص انسان مي داند و از اينجا به نوعي جهان وطني يا يونيورساليسم ميرسد.از اين رو ، بسياري از آموزه هاي مولانا فراتر از اديان خاص است و به جاي آنكه خود را در قالب دين خاصي محصور كند به اهداف اصلي اديان و به نيل به حقيقت مي انديشد. به زعم وي همه اديان ، از نور واحدي نشات گرفته اند و هدف مشتركي را تعقيب مي كنند.

                               اختلآف خلق از نام اوفتاد  |  چون به معني رفت ، آرام اوفتاد
و يا اينکه:
                           از کفر و ز اسلام برون است نشانم  |   از فرقه گريزانم و زنار  ندانم
بنابرآن ، عرفان مولوي براي بسياري از پيروان اديان و مذاهب ديگر نيز از جذابيت خاصي برخوردارگرديده است.
در جهان بيني  مولانا، طبيعت ، انسان و خدا به مثابه واحدی به هم پيوسته مطرح مي شوند. از ديدگاه وي، طبيعت زنده است و فقط شامل اشيا محسوس و طبيعي و ارگانيك نمي شود. عرفان ، جهان را انباشته از گوهر خداوند و ثمره ي تجلي او، و فيضان او مي داند. بنابر همين برداشت و بريدن از دوگانه گي و غرق شدن در وحدت وجود ، مولانا ، خويش را بالاتر از همه اديان ، انديشه ها و اقليم ، و بمثابه عنصری وابسته به همين واحد به هم پيوسته  ميداند و با صراحت مي فرمايد:
چه‌ تدبیر ای‌ مسلمانان‌ که‌ من‌ خود را نمی‌دانم‌    |     نه‌ ترسا نه‌ یهودی‌ام‌ ، نه‌ گبر و نه‌ مسلمانم‌
نه‌ شرقی‌ام‌ نه‌ غربی‌ام ‌، نه‌ علوی‌ام‌ نه‌ سُفلی‌ام‌  |  نه از ارکان طبیعی ام، نه از افلاک گردانم 
نه‌ از هندم‌ نه‌ از چینم‌ نه‌ از بلغار و مغسینم‌  |   نه از ملک عراقینم، نه از خاک خراسانم 
نشانم بي نشان باشد، مكان لا مكان باشد  |     نه تن باشد، نه جان باشد كه من خود جان جانانم
دويي را چون برون كردم، دو عالم را يكي ديدم   |   يكي بينم، يكي جويم، يكي دانم، يكي خوانم

  مولوي با اشاره به آن مبدا ی تجلي مي گويد:

                         ساقيا آن لطف كو ، كانروز همچون آفتاب
                          نور رقص انگيز را ، بر ذره ها مي بيختي
مولانا ، داراى بينش خاص، در نگرش به عالم هستى است. جهان بينى وی ، يك جهان بينى عرفانى است كه محور جهان بينى عرفانى وحدت وجود است  و اساس و محور اين جهان‏بينى ، وحدت وجود و وحدت تجلى است؛ «يعنى جهان با يك تجلى حق به وجود آمده است» و در اين رهيافت تمام هستى يكجا به عنوان جلوه‏ يي از ذات حق تعالى است؛ «اصلاً عالم يعنى خدا در آيينه» و راز اين تجلى عشق است؛ و منشأ پيدايش جهان را عشق مى‏داند. بنابران در جهان بيني مولانا ، که مبتني بر نظريه وحدت است، هر آنچه است ، وحدت است.
                                مثنوی ما دکان وحدت است   |      غير واحد هر چه بيني بت است
در نزد عرفای اسلامي ، همه هستى مظهر تجلى اسم خداوندى است. از اين رو در جهان بينى عارفانه مولوى ، جز جمال و زيبايى و جز عدل چيز ديگرى حكم‏ فرمانيست؛ يعنى عالم مظهر جمال و جلال حق است و نقص و نبايستى در كار جهان وجود ندارد.
يكى ديگر از بنيان‏هاى معرفتى جهان بينى عرفانى مولانا، بازگشت اشياء به حق است، اشياء از همان مبدأيى كه بوجود آمده‏اند به همان مبدأ باز مى‏گردند؛ چنانچه مولانا در ابياتى ، به زيبايى اين مسأله را ترسيم مى‏كند:

                         جزءها را رويها سوى كل است   |    بلبلان را عشق با روى گل است
                         آنچه از دريا به دريا مى‏رود    |       از همانجا كامد، آنجا مى‏رود
نگاه خاص به انسان و جايگاه ويژه او در جهان‏بينى عرفانى ، مسأله مهم ديگرى است كه در شيوه و روش مولوى در بيان حقايق انسانى مؤثر بوده است و در بسيارى از ابيات به خوبى خود را نشان مى‏دهد. گرچه از ديدگاه عرفا هر موجودى مظهر اسمى از اسماى الهى ‏اند ولى انسان در اين جهان بينى عالم كبير است و جهان عالم صغير:
                        چيست اندر خم كه اندر نهر نيست   |     چيست اندر خانه، كاندر شهر نيست
                       اين جهان خم است و دل چون جوى آب   |    اين جهان خانه است، دل شهرى عُجاب
مولانا ، مبتني بر عرفان اسلامي ، انسان را مظهر كامل اسماء حق مى‏داند و به تعببير دينى و قرآنى او را «خليفة‏الله الاعظم» و مظهر روح خدا مى‏داند ، اين است كه اين عرفان ، براى انسان مقامى قايل هست كه هيچ مكتبى چنان مقامى ، براى انسان قايل نيست.
 زبان مولانا در مثنوى ، بيان عرفانى است كه اين زبان در ادب غنى عرفانى فارسى و ديگر ادبيات عرفانى برجسته ميگردد. اما در بيان عرفانى مولانا ، بايد به روش عرفانى او نيز توجه داشت؛ در روش و متد عرفانى مولانا، چيزى از جهان و انسان حذف نمى‏شود. مولانا شناسان بزرگ به اين باور اند که: «با نظر به مجموع آثارى كه مولانا از خود به يادگار گذاشته است، نه چيزى را از ابعاد و استعدادها و غرايز آدمى منفى ساخته است و نه واقعيتى را از جهان عينى،... بنابراين ، معرفت‏ مولانا همگى در سير عرفان مثبت به كار مى‏روند و همه معلوماتى كه از شناخت انسان و جهان به دست مى‏آورد ، در استخدام يك معرفت عالى درباره دريافت آهنگ ارغنون هستى كه خود موجى از آن قرار خواهد گرفت درمى‏آورد».  
مسأله ديگر در روش عرفانى جلال الدين محمد بلخي، شور عرفانى است. او شورعرفانى را حالت زودگذرى كه در وجد و هيجان به وجود مى‏آيد محسوب نمى‏كند، بل اين شورگرايى را محكوم كرده، آن را حال پرستى مى‏داند و نه خداپرستى. جهان بيني عرفاني مولانا ، حركت و تحول جهان و انسان را نه با ذوق ادبى محض ، كه مستند به ريشه‏هاى اساسى نظم عينى جهان و موجوديت انسان ، مطرح مى‏نمايد... و فرياد مى‏زند «ما در نمايشنامه بزرگ وجود ، هم بازيگريم و هم تماشاگر» ، اين يك نگرش واقع گرايانه عينى درباره حركت است.
مولانا در ديالکتيک عرفاني خويش ، حيات را يک حرکت بي وقفه به سوي تعالي  ميداند، هستي در تغيير و تبدل و تکامل دايمي است ، تضاد و  نبرد اضداد در متن اشياء و پديده ها نهفته است. سکون در هستي راه ندارد و حتا مرگ ادامه زنده گي است به نحوی ديگر. وقتي  مولانا از حيات و سير تکامل آن ميگويد ، منظورش نه صرفا حيات جمادی ، نباتي ، حيواني و انساني است ، بل اينکه بسا بيشتر از آن است و به آنجا ميرود که در وهم نمي گنجد.
از جمادی مردم و نامي شدم     |    از نما مردم به حيوان آمدم
مردم از حيواني و آدم شدم     |    پس چه ترسم که زمردن کم شدم
همرهي ديگر بميرم از بشر     |   تا برارم از ملاييک بال و پر
بار ديگر از ملك پران شوم      |      آنچه اندر وهم نايد آن شوم
در جهان بيني مولانا زنده گي در عالم ماده ، اسارت و بنده گي تلقي ميگردد و مرگ ، گشايش در زندان و مبداُ حيات حقيقى. برای انسان ، سايهُ هول و هراس در همين اسارت نهفته است، از اين مرحله كه گذشت به نور مطلق و زندگانى جاويد ميرسد. همه از مرگ مى ترسند، او مرگ را مى ستايد.
مرگ اگر مرد است آيد پيش من      |    تا كشم خوش در كنارش تنگ تنگ
من از او جانى برم بى رنگ و بو     |   او زمن دلقى ستاند رنگ رنگ
و يا اينکه:
آزمودم مرگ من در زندگيست     |     چون رهم زين زندگى پايندگيست
و دربيت ديگر ميفرمايند:
از مرگ چه انديشى ، چون جان بقا دارى  |  در گور كجا گنجى ، چون نور خدا داری
جهان بيني مولانا در  دو اثر منظوم و اصلي وي ، يكي مثنوي معنوي شامل بيست و شش هزار بيت شعر و ديگري ، كليات شمس شامل پينجا هزار بيت شعر ، که از مهمترين آثار عرفاني به زبان فارسي محسوب مي شوند با زبان سليس و روان و سهل ، آنگونه سروده شده اند که  پس از اين همه قرنها و گذشت زمانه ها ، نه تنها قابل فهم اند که شاه بيتهای آن ورد زبان عامه مردم نيز ميباشند. زباني که مولانا در اين دو اثر فناناپذير بکار برده است، زبان استعاره ، تمثيل ، حكايت گري و قصه پردازي است و ريختن دانه هاي معنا در پيمانه هاي قصه و استفاده از بستر داستاني براي بيان ظرايف و لطايف.
                ما چو خود را در سخن آغشته ايم    |       از حكايتها حكايت گشته ايم
آن خيالاتي كه دام اولياست    |        عكس مه رويان بستان خداست
نظرياتي که از باور مولانا به انسان ، طبعيت و کايينات و بالاخر وحدت وجود ناشي ميگردد ، با آزاد انديشي خيام و حافظ که زرق و ريای فقيهان و صومعه داران و زاهدان گمراه را به باد سخريه ميگرفتند و برخورداری از زيبايي های جهان را اندرز ميداده اند ، نقشي بسيار مترقي در تعالي  تفکر و انديشه انساني بجا گذاشته است .
محتوی اين جهان بيني در آن روز نوعي طغيان انقلابي بسود وارستگي انسان ، بسود زنده گي ، عليه تعاليم بقول مولانا " مرگ انديشانه " بود. در مثنوي در حکايت سيزده پيغمبر و مردم سبا ، اهالي سبا به آن پيغمبران ميگويند:
طوطي قند و شکر بوديم ما   |   مرغ مرگ انديش گشتيم از شما
حالا که تعاليم « مرگ انديشانه » ، يکبار ديگر سايه شوم و وحشتناک خويش را بيشتر از گذشته به هرسو مي گستراند و روز تا روز ابعاد تازه مي يابد ، جهان بيني مولانا پاد زهری است که روان آشفته و پريشان انسانها را به آرامش ميکشاند و از عرفان اسلامي و فرهنگ غني و پرمحتوای خراسان زمين ،يک سيمای جذاب و جهانشمول ، برای همه انديشه ها و فرهنگها مي سازد و به نمايش ميگذارد.
مولانا در همه آثار خويش از انسان گفته است و درد انسان را سروده است و همواره در جستجوی انسانيت گم شده بوده است. مولانا لايه ها و پرده هاي ظاهري را استادانه مي کاود و به جايي مي رسد که در تمام آثار او بر ويژگي هاي ازلي انسان تکيه شده و از مرزهاي تصنعي و قراردادي فراتر رفته است.  او مثنوي را بمثابه نردباني که انسان را بسوی آسمان ميکشاند ، پيش کش مينمايد.
 پاسداشت ارزشهای والای انساني نهفته در انديشه های مولانا ، اين فرزند بلخ باستان ، که  مايه مباهات و افتخار عظيم آن سرزمين است ، و امروز از اين فرزند نام آور ، به بزرگداشت از هشتصمدين سال تولد وی ، در مجامع بين المللي و کشورهای مختلف جهان ، ستايش بعمل مي آيد و حتا سال 2007 را بنام وی  مسما گردانيده اند ، وظيفه هر انسان آگاه جامعه بشری و بخصوص آنهايي است که با جان پردرد و دل پرسوز به سود انسانيت مي انديشند.
مولانا جلالدين محمد بلخي و انديشه های والای انساني وي را بمثابه يک ميراث ارزشمند فرهنگ بشری پاس ميداريم و ستايش ميکنيم