Saturday, June 28, 2014

گزیده ی مقالات شمس

گزیده ی مقالات شمس


* عالم حق فراخنایی است، بسطی بی پایان عظیم.
 
* هر که را خلق و خوی فراخ دیدی، و سخن گشاده و فراخ حوصله، که دعای خیر همه عالم کند، که از سخن او ترا گشاد دل حاصل می شود، و این عالم و تنگی او، بر تو فراموش می شود، آن فرشته است و بهشتی. و آنکه اندر او و اندر سخن او قبض می بینی و تنگی و سردی، که از سخن او چنان سرد می شود که از سخن آن کس گرم شده بودی، اکنون به سبب سردی او آن گرمی نمی یابی، آن شیطان است و دوزخی. اکنون هر که برین سِر واقف شود و آن معامله ی او شود، به صد هزار شیخی التفات نکند.
 
* این سخن بود که به خردگی [کم سالی و نوجوانی] اشتهای مرا برده بود. سه چهار روز می گذرد چیزی نمی خورم، نه از سخن خلق بلکه از سخن حق بیچون و بی چگون. پدر می گفت: وای ور پسر من، گفت که چیزی نمی خورم. گفتم: آخر ضعیف نمی شوم. قوتم چنان که اگر بخواهی چون مرغ از روزن بیرون بپرم. هر چهار روز اندکی نعاس [چُرت] غالب شدی، یک دم، و رفت. لقمه فرو نمی رفت.
_ ترا چه شد؟
_ مرا هیچ نشد. دیوانه ام؟ کسی را جامه دریدم؟ در تو افتادم؟ جامه ی تو دریدم؟
_ چیزی نمی خوری؟
_ امروز؟ پس فردا؟ روز دیگر؟
هم شهری چه باشد؟ پدر من از من خبر نداشت. من در شهر خود غریب، پدر از من بیگانه، دلم ازو می رمید. پنداشتمی که بر من خواهد افتاد. به لطف سخن می گفت، پنداشتم که مرا می زند، از خانه بیرون می کند. می گفتم: اگر معنی من از معنی او زائید، پس بایستی که این نتیجه ی آن بودی. بدان انس یافتی  و مکمل شدی. خایه ی بط زیر مرغ خانگی؟! آبش از چشم روان شدی!
 
* من ظاهرِ تطوّعات [اعمال مستحب و در اینجا مطلق عبادات است] خود را بر پدر ظاهر نمی کردم. باطن را و احوال باطن را چگونه خواستم ظاهر کردن! نیک مرد بود و کرمی داشت. دو سخن گفتی، آبش از محاسن فرو آمدی، الا عاشق نبود. مرد نیکو دیگر است و عاشق دیگر.
 
* این عیب از پدر و مادر بود که مرا چنین بناز برآوردند. گربه را که بریختی و کاسه شکستی، پدر پیش من نزدی و چیزی نگفتی. بخنده گفتی که باز چه کردی؟ نیکوست، قضایی بود بدان گذشت، اگر نه، این بر تو آمدی یا بر من یا بر مادر؛ و خداوند مرا بزیان برد، بناز برآورد![ یعنی کاری کرد و وضعی پیش آوردکه به زیان من تمام شد.]
از نی شکرینه بــمــدارا سازند      از پیــله بروزگار دیــبا ســـازند
آهته روی پیشه کن و صبر نما      کز غوره به روزگار حلوا سازند
[ شکرینه: حلوا شکری]
ای باد ســــحر خبر ز کــویی داری       پیــــغـــام ز روی ماه رویی داری
بس با طربی و های و هویی داری      آهسته تر ای باد که بویی داری
مرا نیک بختی نسازد. از نازکی و بد طبعی، مرا جایها همچنین پیدا آمد _ منالی و راحتی_ باز این نازکی گریختم، بهم بر زدم.
 
* عالم حق فراخنایی است، بسطی بی پایان عظیم.
 
* عالمِ الله نور در نور، لذت در لذت، فرّ در فرّ، کرم در کرم است.
 
* هر که را خلق و خوی فراخ دیدی، و سخن گشاده و فراخ حوصله، که دعای خیر همه عالم کند، که از سخن او ترا گشاد دل حاصل می شود، و این عالم و تنگی او، بر تو فراموش می شود، آن فرشته است و بهشتی. و آنکه اندر او و اندر سخن او قبض می بینی و تنگی و سردی، که از سخن او چنان سرد می شود که از سخن آن کس گرم شده بودی، اکنون به سبب سردی او آن گرمی نمی یابی، آن شیطان است و دوزخی. اکنون هر که برین سِر واقف شود و آن معامله ی او شود، به صد هزار شیخی التفات نکند.
 
* دلی را کز آسمان و دایره ی افلاک بزرگترست و فراختر و لطیفتر و روشنتر، بدان اندیشه و وسوسه چرا باید تنگ داشتن و عالم خوش را بر خود چو زندان تنگ کردن؟ چگونه روا باشد عالم چو بوستان را بر خود چو زندان کردن؟ همچو کرم پیله، لعاب اندیشه و وسوسه و خیالات مذموم بر گردِ نهادِ خود تنیدن و در میان زندانی شدن و خفه شدن! ما آنیم که زندان را بر خود بوستان گردانیم. چون زندان ما بوستان گردد، بنگر که بوستان ما خود چه باشد!
 
* شادی همچو آبِ لطیفِ صاف به هر جا می رسد در حال شکوفه ی عجبی می روید. غم همچو سیلابِ سیاه به هر جا که می رسد، شکوفه را پژمرده می کند و آن شکوفه که قصدِ پیدا شدن دارد، نهلد که پیدا شود.
 
* من چو شاد باشم، هرگز اگر همه عالم غمگین باشند در من اثر نکند، و اگر غمگین هم باشم نگذارم که غم من به کس سرایت کند.
 
* من قوت آن دارم که غم خود را نگذارم که بدیشان برود؛ که اگر برود طاقت ندارند، هلاک شوند. شادی مرا طاقت ندارند، غم مرا کی طاقت دارند؟
 
* خدای را بندگانند که کسی طاقتِ غم ایشان ندارد، و کسی طاقتِ شادی ایشان ندارد. صراحیی که ایشان پر کنند هر باری و در کشند، هر که بخورد دیگر با خود نیاید. دیگران مست می شوند و برون می روند و او بر سر خُم نشسته.
 
* مرا ازین حدیث عجب می آید که: الدنیا سجن المؤمن[ دنیا زندان مؤمن است]؛ که من هیچ سجن ندیدم، همه خوشی دیدم، همه عزت دیدم، همه دولت دیدم. اگر کافری بر دست من آب ریخت، مغفور و مشکور شد. زهی من! پس من خود را چگون خوار کرده بودم! چندین گاه خویشتن را نمی شناختم. زهی عزت و بزرگی! من خود همچنان گوهری یافته در آبریزی! می پنداشتم که از آن رُسته ام! نی، حاشا و کلّا!
 
* در هیچ حدیث پیغامبر ع م نه پیچیدم الّا در این حدیث که الدنیا سجن المؤمن، چو من هیچ سجن نمی بینم. می گویم: سجن کو؟
 
* مرد آن باشد که در ناخوشی خوش باشد. در غم شاد باشد. زیرا که داند که آن مراد در  بی مرادی همچنان در پیچیده است. در آن بی مرادی امید مراد است، و در آن مراد غصه ی رسیدن بی مرادی. آن روز که نوبت تب من بودی، شاد بودمی که رسید صحت فردا. و آن روز که نوبت صحت بودی، در غصه بودمی که فردا تب خواهد بودن.
 
* درویش را از تُرُشی خلق چه زیان؟ همه عالَم را دریا گیرد، بط را چه زیان؟
 
* صوفی ای را گفتند « سر بر آر : اُنظُر اِلی آثارِ رحمة الله! » [ روم/ 50: به آثار حمت خدا بنگر]
گفت « آن آثارِ آثار است. گُلها و لاله ها در اندرون است.»
 
* هر اعتقاد که تو را گرم کرد، آن را نگه دار و هر اعتقاد که تو را سرد کرد، از آن دور باش!
 
* چنان گرم باشید در آن طلب که گرمی طلبِ شما بر هر که بزند، آن کس بیفتد و با شما یار شود.
 
* اگر واقع شما با من نتوانید همراهی کردن، من لاابالیم [بی اعتنا و بی تفاوت]. نه از فراق مولانا مرا رنج، نه از وصال او مرا خوشی! خوشی من از نهاد من، رنج من هم از نهادِ من!
 
* در اندرون من بشارتی هست. عجبم می آید ازین مردمان، که بی آن بشارت شادند. اگر هر یکی را تاج زرین بر سر نهادندی، بایستی که راضی نشدندی، که ما این را چه می کنیم؟ ما را آن گشادِ اندرون می باید. کاشکی اینچه داریم همه بستدندی، و آنچه آنِ ماست به حقیقت، به ما دادندی.
   مرا گفتندی به خُردگی، چرا دلتنگی؟ مگر جامه ات می باید یا سیم؟ گفتمی: ای کاشکی این جامه نیز که دارم بستدیتی[ می ستدید]، و از من به من دادیتی [ و آنچه را که از من است به من می دادید.]
 
* ایام از شما مبارک باد؛ ایام می آیند تا از شما مبارک شوند. مبارک شمایید.
 
* تحصیل علم جهت لقمه ی دنیاوی چه می کنی؟ این رَسَن از بهر آن است که از چَه برآیند، نه از بهر آن که ازین چَه به چاههای دگر فرو روند. در بند آن باش که بدانی من کی ام و چه جوهرم؟ و بچه آمدم و کجا می روم؟ و اصل من از کجاست؟ و این ساعت در چه ام؟ و روی به چه دارم؟
 
* چون خود را بدست آوردی خوش می رو. اگر کسی دیگر را یابی دست به گردن او در آور، و اگر کسی دیگر نیابی دست به گردن خویشتن در آور. چنانکه صوفی هر بامداد نواله ای در آستین نهد، و روی در آن نواله کند، گوید: ای نواله، اگر چیزی دیگر یافتم تو رَستی، و اگر نه تو به دستی.
 
* سبحان الله، همه فدای آدمی اند و آدمی فدای خویش.
   هیچ فرمود: ولقد کَرَّمنا السموات؟ و لقد کَرَّمنا العرشَ ؟ اگر به عرش روی، هیچ سود نباشد، و اگر بالای عرش روی، و اگر زیر هفت طبقه زمین، هیچ سود نباشد. درِ دل می باید که باز شود. جان کندنِ همه انبیا و اولیا و اصفیا برای این بود، این می جستند.
[ اشاره است به آیه ی 70سوره ی اسراء : « ولقد کرَّمنا بنی آدمَ و حمَلناهم فی البرّ والبحر/ گرامی داشتیم آدمیان را و حمل کردیم آنان را در خشکی و در دریا»
مثنوی/ دفتر پنجم:
تـاج کَــرَّمـنـاسـت بـر  فــرق سَـرَت           طــوق  اَعـطَـینـاکَ آویـز  بـرت ]
 
* آخر سنگ پرست را بد می گویی، که روی سوی سنگی یا دیواری نقشین کرده است؛ تو هم رو به دیواری می کنی! پس این رمزی است که گفته است محمد علیه السلام، تو فهم نمی کنی، آخر کعبه در میان عالم است، چو اهل حلقه ی عالم جمله رو با او کنند، چون این کعبه را از میان برداری، سجده ی ایشان به سوی دل همدگر باشد. سجده ی آن بر دل این، سجده ی این بر دل آن!
 
* آخر نزد حکما، عالم صغری نهادِ آدمی است، عالم کبری این عالم. و نزد انبیا، عالم صغری این است، و عالم کبری آدمی است. پس اُنموذجی[ نمونه] است این عالم از عالم آدمی.
 
* همه را در خود بینی، از موسی و عیس و عیسی و ابراهیم و نوح و آدم و حوا و ایسیه و دجّال و خضر و الیاس، در اندرون خود بینی. تو عالَمِ بی کرانی، چه جای آسمانهاست وزمین؟ لا یَسَعنی سمائی و لا ارضی، بل یَسَعُنی قلبُ عبدی المؤمنُ [ نه آسمان من گنجائی مرا دارد و نه زمین من، بلکه دلِ بنده ی مؤمنِ من است که گنجائی مرا دارد.]، در آسمانها نیابی مرا، بر عرش نیابی.
[ ایسیه نام زن فرعون است که مؤمن بود و موسی را از مرگ نجات داد. دجّال مظهر دروغ و فساد است که در آخر الزمان ظهور می کند. مولانا می گوید:
موسی و فرعون در هستی تست        باید این دو خصم را در خویش جست ]
 
* عمل عملِ دل است و خدمت خدمتِ دل است و بندگی بندگی دل است.
 
* آن که بر دل زند چیزی دیگر است و آن که بر دیوار زند چیزی دیگر.
 
* یادی است بر زبان و یادی است در جان
 
* طریق از دو بیرون نیست: یا از طریق گشادِ باطن، چنانکه انبیا و اولیاء، یا از طریقِ تحصیلِ علم، آن نیز مجاهده و تصفیه است. ازین هر دو بمانَد، چه باشد غیر دوزخ؟
 
* گفت: مَن قال لاإله الا اللهُ خالصاً مُخلصاً دَخَل الجنةَ. اکنون تو بنشین می گوی، دماغ خشک شود! او یکی است تو کیستی؟ تو شش هزار بیشی! تو یکتا شو و گر نه از یکی او ترا چه؟ تو صد هزار ذره، هر ذره به هوایی برده، هر ذره به خیالی برده!
 
* گفت: خدا یکی است. گفتم: اکنون ترا چه؟ چون تو در عالم تفرقه ای، صد هزاران ذره، هر ذره در عالمها پراگنده، پژمرده، فرو فسرده. او خود هست، وجود قدیم او هست. ترا چه، چون تو نیستی.
 
* الله اکبر نماز از بهر قربان است نفس را، تا کی باشد اکبر؟ تا در تو تکبر و هستی هست، گفتنِ اللهُ اکبر لازم است، و قصد قربان لازم است. اکنون تا کی بت در بغل گیری به نماز آیی؟ الله اکبر می گویی، چون منافقان بت را در بغل محکم گرفته ای.
 
* از عالم توحید ترا چه؟ از آنکه او واحد است ترا چه؟ چو تو صد هزار بیشی. هر جزوت به طرفی. هر جزوت به عالمی. تا تو این اجزا را در واحدی او درنبازی و خرج نکنی، تا او ترا از واحدی خود همرنگ کند، سرت بماناد و سِرت! سجده ی تو مقبول است.
 
* تو را ازقِدَمِ عالم چه؟ تو قِدَمِ خویش را معلوم کن که تو قدیمی یا حادث؟ این قدر عمر که تو را هست، در تفحصِ حال خود خرج کن! در تفحّصِ قِدَمِ عالم چه خرج می کنی؟
شناخت خدا عمیق است؟ ای احمق، عمیق تویی. اگر عمیقی هست، تویی.
 
* من می گویم که « دو عالَم بیش ارزی و عزیزی و مُکرَّمی.»
 او می گوید « نه ، من دو پول می ارزم، بهای من دو پول است.»
 
* هله هله، این سخن پاک ذوالجلال است و کلام مبارک اوست. اما تو چیستی؟ از آن تو چیست؟ کلام تو کدام است؟ این احادیث همه حق است و پرحکمت. آری هست، اما بیار که از آن تو کدام است؟ مرا بگو چه سخنی داری؟ نه چه سخنی دیگران گفته‌اند.
 
* خجندی می گوید که مصیبت خاندان می دارم، مصیبت خود را فراموش کرده است!
 
* فی الجمله ترا یک سخن بگویم: این مردمان به نفاق خوش دل می شوند، و به راستی غمگین می شوند. او را گفتم تو مرد بزرگی، و در عصر یگانه ای؛ خوش دل شد و دست من گرفت و گفت مشتاق بودم و مقصر بودم. و پارسال با او راستی گفتم؛ خصم من شد و دشمن شد. عجب نیست این؟! با مردمان بنفاق می باید زیست، تا در میان ایشان با خوشی باشی. همین که راستی آغاز کردی به کوه و بیابان برون می باید رفت که میان خلق راه نیست.
 
* اگر با مردمان بی نفاق دمی می زنی، بر تو دگر سلام نکنند. اول و آخر من با یاران طریق راستی می خواستم که بورزم بی نفاق، که آن همه واقعه شد.
 
* کسی نیست که با او نَفَسی بی روی پوش توان زد.
 
* خدای را بندگانند که ایشان همین که ببینند که کسی جامه ی صلاح پوشیده و خرقه، او را حکم کنند به صلاحیت، و چون یکی را در قبا و کلاه دیدند حکم کنند به فساد. قومی دیگرند که ایشان به نور جلال خدا می نگرند، از جنگ به در رفته، و از رنگ و بو به در رفته. آن یکی را از خرقه بیرون کنی دوزخ را شاید، دوزخ از او ننگ دارد؛ و کسی هست در قبا، که اگر قبا بیرون کنی بهشت را شاید. آن یکی در محراب نماز نشسته، مشغول به کاری که آنکه در خرابات زنا می کند به از آنست که او می کند. الغیبةُ أشدُّ منَ الزِّنا، اگر آن ظاهر شود، حد بزنند و رَست، و اگر توبه کند یُبَدِّلُ اللهُ سَیِّئاتِهِم حَسَنات.[ خداوند بدیهای آنان را به نیکیها مبدل می کند_ فرقان:70] امّا این اگر چنان شود به ریاضت که از لطف به هوا پرد، نرهد.
[ قبا و کلاه لباس عوّانان و مأموران دولت بود که بیشتر آدم های فاسد و تبه کار بودند.]
 
* شما را می گویم که پنبه ها از گوش بیرون کنید، تا اسیر گفت زبان نباشید، و اسیر سالوسِ ظاهر نباشید و به هر نمایشی در نیفتید. چشم و گوش باز کنید، تا بر معامله ی اندرون مطلع باشید.
 
* اکنون، نفاق جَلی است و نفاقِِ خفی است. آن نفاق جَلی خود دور از ما و دور از یارانِ ما! اما آن نفاق خَفی را جهد باید کردن تا از نهاد آدمی برود.
 
* کافران را دوست می دارم، ازین وجه که دعوی دوستی نمی کنند. می گویند: آری کافریم، دشمنیم. اکنون دوستیش تعلیم دهیم، یگانگیش بیاموزیم. اما اینکه دعوی می کند که من دوستم و نیست، پر خطر است.
 
* صُوَر مختلف است و اگر نه معانی یکی است. از مولانا به یاد دارم، از شانزده سال، که می گفت که خلایق همچو اعداد انگورند. عدد از روی صورت است، چون بیفشاری در کاسه، آنجا هیچ عدد هست؟ این سخن هرکه را معامله شود کار او تمام شود.
 
* شخصی در قضیه ای که دعوی کرده بود و گواه خواسته بودند، ده صوفی را ببرد. قاضی گفت «یک گواه دیگر بیار!» گفت« ای مولانا، واستَشهِدوا شَهیدَینِ مِن رجالِکم. من ده آوردم.» قاضی گفت « این هر ده یک گواهند و اگر صد هزار صوفی بیاری، همه یکی اند.»
 
* حروف منظورم را پهلویِ همدگر می نویسی، چه گونه خوش آید؟ تا بدانی که خوشی در جمعیّتِ یاران است: پهلوی همدگر می نازند و جمال می نمایند. آن که جداجدا می افتند، هوا در میانِ ایشان در می آید، آن نورِ ایشان می رود.
 
* وصلِ تو بس عزیز آمد. افسوس که عمر وفا نمی کند. جهانِ پر زر می باید تا نثار کنم وصلِ تو را.
 
* کسی می خواستم از جنس خود، که او را قبله سازم، و روی بدو آورم که از خود ملول شده بودم _ تا تو چه فهم کنی از این سخن که می گویم که از خود ملول شده بودم؟
 
* به هرکه روی آریم، روی از همه ی جهان بگرداند. گوهر داریم در اندرون، به هر که روی آوریم، از همه ی یاران و دوستان بیگانه شود.
 
* شیخ خود ندیدم، الا این قدر که کسی باشد که با او نقلی کنند، نرنجد و اگر رنجد، از نقّال رنجد، این چنین کس نیز ندیدم. از این مَقام که این صفت باشد کسی را تا شیخی، صد هزار ساله راه است. الّا مولانا را یافتم به این صفت. و این که باز می گشتم از حَلَب به صحبتِ او، بنا بر این صفت بود. و اگر گفتندی مرا که « پدرت از آرزو از گور برخاست و آمد و به تلِّ باشر[ یک آبادی در جوار حلب] جهتِ دیدنِ تو و خواهد باز مُردن، بیا ببینش،» من گفتمی « گو بمیر، چه کنم؟» و ازحلب بیرون نیامدی. الا جهتِ آن، آمدم.
 
* آن یکی آمد که « معذور دار! چیزی نپخته ایم امروز.» گفتم « من چیزِ پخته ی تو را چه خواهم کردن؟ تو می باید که پخته شوی.»
 
* او گوید که پسر فلان، متابع توریزی بچه ای شد. خاک خراسان متابعت خاک تبریز کند؟ او دعوی صوفیی و صفا کند، او را این قدر عقل نباشد که خاک را اعتبار نباشد. اگر استنبولی را آن باشد، واجب باشد بر مکی که متابعت او کند. حبُّ الوطنِ من الإیمانِ، آخر مراد پیغامبر علیه السلام چگونه مکّه باشد؟ که مکه ازین عالم است، و ایمان از این عالم نیست. پس آنچه از ایمان باشد، باید که هم از این عالم نباشد،از آن عالم باشد. آن وطن حضرت خداست که محبوب و مطلوب مؤمن است.
[ حبّ الوطن من الإیمان: وطن دوستی از ایمان است. اما « این وطن مصر و عرقا وشام نیست/ این وطن شهری است کاو را نام نیست». وطن ظاهری پیغمبر(ص) مکه بود ولی مکه با ایمان چه ربطی دارد؟ مولانا در دفتر چهارم مثنوی می گوید:
از دم حبّ الوطن بگـــذر نــایست          که وطن آن سوست جان این سوی نیست
گر وطن خواهی گذر آن سوی شط          این حدیث راست را کــم خـوان غـلــط ]
 
* در عشق تو کس پای نــدارد جز من         در شوره کسی تخم نکارد جز من
   با دشمن و با دوست بـدت می گویم         تا هیچ کست دوست ندارد جز من
آسیا می خری؟ مرا بخر تا جهت تو بگردم. آن از سنگ و آهک است، و این از پوست و گوشت و پی و رگ؛ و این را جانی و حیاتی.
 
* روی آفتاب به مولاناست، زیرا روی مولانا به آفتاب است.
 
* شاهدی بجو تا عاشق شوی، و اگر عاشق تمام نشده ای به این شاهد، شاهد دیگر. جمالهای لطیف زیر چادر بسیار است. هست دگر دلربا که بنده شوی، بیاسائی.
 
* مقصود از وجود عالم، ملاقات دو دوست بود، که روی در هم نهند جهت خدا، دور از هوا. مقصود نان نی، نانبا نی، قصابی و قصاب نی. چنانکه این ساعت به خدمت مولانا آسوده ایم.
 
* جماعتی مسلمان برونان کافر اندرون، مرا دعوت کردند. عذرها گفتم. می رفتم در کلیسیا، کافران بودندی دوستان من، کافربرون، مسلمان اندرون. گفتمی: چیزی بیارید تا بخورم، ایشان به هزار سپاس بیاوردندی و با من افطار کردندی و خوردندی و همچنان روزه دار بودندی.
 
* مرا فرستاده اند که آن بنده ی نازنین ما میان قوم ناهموار گرفتار است، دریغ است که او را به زیان برند.
 
* صد هزار درم بر من خرج کنی، چنان نباشد که حرمت سخن من بداری. ای آنکه با حرمتی، بیا! و ای آنکه بی حرمتی، برو! بی حرمتی را ببر!
 
* هر که را دوست دارم جفا پیش آرم، اگر آن را قبول کرد من خود همچون گلوله از آنِ باشم. وفا خود چیزی است که آن را با بچه ی پنج ساله بکنی، معتقد شود، و دوست دار شود، الّا کار جفا دارد.
 
* آن شیخ را که ترش بینی بدو پیوند، و در او گریز، تا شیرین شوی که پرورش تو در آن ابر است. انگور و میوه در آن ابر پرورده شود.
 
* سالها بگذرد که یکی را از ناگه دوستی افتد که بیاساید.
سالها باید که تا یک سنگ اصلی ز آفـتاب          لعـل گردد در بدخشان یا عقیق اندر یمن
ماهها باید که تا یک پنبـه دانــه زیر خاک         ستر گردد عورتی را یا شـهـیدی را کـفن
 
* خوب گویم و خوش گویم، از اندرون روشن و منوَّرم، آبی بودم بر خود می جوشیدم، و می پیچیدم و بوی می گرفتم، تا وجود مولانا بر من زد، روان شد، اکنون می رود خوش و تازه و خرم...
[ مولوی:
دلا می جوش همچون موج دریا        که چون دریا بیارامد بگندد.]
 
* لا شک با هرچه نشینی و با هرچه باشی خوی او گیری. در کُه نگری در تو پَخسیتگی[ قبض و دل گرفتگی]در آید، در  سبزه و گل نگری تازگی در آید. زیرا همنشین، ترا در عالَم خویشتن کشد. و ازین روست که قرآن خواندن دل را صاف کند. زیرا از انبیا یاد کنی و احوال ایشان، صورت انبیا بر روح تو جمع شود و همنشین شود.
 
* آخر من ترا چگونه رنجانم، که اگر بر پای تو بوسه دهم، ترسم که مژه ی من در خلد، پای ترا خسته کند!
 
* مرا در این عالم با این عوام هیچ کاری نیست، برای ایشان نیامده ام. این کسانی که رهنمای عالم اند به حق، انگشت بر رگ ایشان می نهم.
 
* من مرید نگیرم، من شیخ می گیرم، آنگاه نه هرشیخ، شیخ کامل.
 
* چنانکه گفت هارون الرشید که این لیلی را بیاورید تا من ببینمش که مجنون چنین شوری از عشق او در جهان انداخت، و از مشرق تا مغرب قصه ی عشق او را عاشقان آینه ی خود ساخته اند. خرج بسیار کردند و حیله ی بسیار، و لیلی را بیاوردند. به خلوت درآمد خلیفه شبانگاه، شمعها بر افروخته، درو نظر می کرد ساعتی، و ساعتی سر پیش می انداخت. با خود گفت که در سخنش درآرم، باشد به واسطه ی سخن در روی او آن چیز ظاهر تر شود. رو به لیلی کرد و گفت: لیلی تویی؟ گفت: بلی، لیلی منم، اما مجنون تو نیستی! آن چشم که در سَرِ مجنون است در سَرِ تو نیست.
و کیفَ تَری لیلی بعینٍ تَری بها           سواها و ما طَهَّرتَها بالمَدامعِ
[ چگونه می توانی با همان چشم که دیگران را می بینی لیلی را هم ببینی و تو آن چشم را به اشک شستشو نداده ای.]
مرا به نظر مجنون نگر . محبوب را به نظر مُحب نگرند. خَلَل از اینست که خدا را به نظر محبت نمی نگرند، به نظر علم می نگرند، و به نظر معرفت، ونظر فلسفه! نظر محبت کار دیگرست.
[ این قصه را فریدالدین عطار در مصیبت نامه و مولانا در دفتر اول مثنوی آورده اند. روایت مثنوی چنین است:
گفت لیلی را خلیفه کان توئی           کز تو مجنون شـد پریــشـان و غوی
از دگر خوبان تو افزون نیستی           گفت خامش چون تو مجنون نیستی]
 
* عاشقانت برِ تو تحفه اگر جان آرند             به سرِ تو که هم زیره به کرمان آرند
زیره به کرمان بری چه قیمت و چه نرخ و چه آب روی آرد؟ چون چنین بارگاهی است، اکنون او بی نیاز است تو نیاز ببر، که بی نیاز نیاز دوست دارد، به واسطه ی آن نیاز از میان این حوادث ناگاه بجهی. از قدیم چیزی به تو بپیوندد و آن عشق است. دام عشق آمد و در او پیچید، که یحبُّونه تأثیر یحبُّهم است.
[اشاره است به آیه 54 سوره مائده: « ... خداوند به زودی قومی را می آورد که دوست شان دارد و آنان نیز خدای را دوست دارند.» شمس می گوید اینکه یحبّهم را مقدّم بر یحبّونه ذکر کرده دلیل است بر آنکه عشق حق در گرو جاذبه ی عنایت خود اوست. چه محبت حق سلسله جنبان محبت بنده است. اگر یحبُّهم حاصل باشد یُحبّونَهُ خود حاصل می شود.]
 
* این شیطان را هیچ چیز نسوزد، الا آتشِ عشقِ مردِ خدا. دگر همه ریاضتها که بکنند او را بسته نکند، بلکه قویتر شود؛ زیرا که او را از نار شهوات، آفریده اند، و نار را نور نشانَد. که نورُکَ اَطفَأ ناری.
[« نور تو آتش مرا خاموش کرد.» پاره ای است از یک روایت که دوزخ می گوید ای مؤمن بگذر که نور تو آتشمرا خاموش کرد.
مصطفی فرمود از قول جحـیم        که به مؤمن لابه ور گردد زبیم
گویدش بگذر زمن ای شاه زود       زانکه نـورت سـوز نارم را ربـود]
 
* عشق ار چه بلای روزگار است خوش است     و ین باده اگر چه پرخــمارست خوش است
   ورزیدن عشق اگر چـه کاری صـعب است     چون با تو نگاری سر و کار است خوش است
 
* ای جان وجهان چه خوش است، شمشیر از تو و گردن از من! خوشیهای عالم را قیمت کرده اند که هر یکی به چند است. ای جان این ناخوشی به چند است؟
گفتی که خمار من به صد خم شکند         یک جرعه چشیدی و چنین مست شدی!
 
* دریای کرم موج می زند هر چه از او خواهی می دهد. هر یکی چیزی می پرستند: یکی شاهد، یکی زر، یکی جاه.  هذا ربّی می گویند، لاأحبّ الآفلین نمی گویند! ابراهیم می گوید: لا أحبّ الآفلین. کو ابراهیم صفتی که به زبان حال گوید: لا أحبّ الآفلین؟ [ انعام/ 76 : من فرو روندگان را دوست ندارم.]
 
* اگر حقیقت شرع بجویی پس شریعت است، و طریقت است، و حقیقت. شریعت چون شمع است. مقصود و معنی شمع آن است که جایی روی. آن گاه که شمع بود، به راستی بدان قناعت کنی. هی آن را فتیل می سازی و بر می کُنی و در آن می نگری راهی نروی، فایده کند؟
 
[مولانا این بیان شمس را در مقدمه ی دفتر پنجم مثنوی  آورده است: « شریعت همچو شمع است، ره می نماید، وبی آنکه شمع به دست آوری راه رفته نشود، و چون در راه آمدی آن رفتن تو طریقت است و چون رسیدی به مقصود، آن حقیقت است.»]
 
* بدان که تعلّم نیز حجاب بزرگ است. مردم در آن فرو می رود گویی در چاهی یا در خندقی فرو رفت. و آنگاه، به آخر پشیمان. که داند که او را به کاسه لیسی مشغول کردند تا از لوتِ باقی ابدی بمانَد. آخر، حرف و صوت کاسه است.
 
* وَابتَغوا مِن فَضلِ الله [جمعه/10 : واز فضل خدا بجویید.]، فضل زیادتی باشد، یعنی از همه زیادت. به فقیهی راضی مشو، گو زیادت خواهم؛ از صوفیی زیادت، از عارفی زیادت، هرچه پیشت آید از آن زیادت. از آسمان زیادت...
 
* قومی باشند که آیة الکرسی خوانند بر سرِ رنجور و قومی باشند که آیة الکرسی باشند.
 
* در سایه ی ظلّ الله درآیی، از جمله ی سردیها و مرگها امان یابی، موصوف به صفات حق شوی، از حیّ قیوم آگاهی یابی. مرگ ترا از دور می بیند، می میرد. حیات الهی یابی. پس ابتدا آهسته، تا کسی نشنود. این علم به مدرسه حاصل نشود، و به تحصیل شش هزار سال که شش بار عمر نوح بود بر نیاید. آن صدهزار تحصیل چندان نباشد که یک دم با خدا بر آرد بنده ای به یک روز.
 
* آن دانشمند روزی بیدار شد، هر چه داشت از رخت و کتاب یغما داد کردن. و می گشت و می نالید و می گفت: أذهبنا عُمرَنا فی الایلاء والظِّهار، و ألقینا کتابَ اللهِ وراءَ ظهورِنا، فماذا نُجیبُ ربَّنا إذا سألَنا عن عُمرنا فیما أفنَینا، و عن بَصَرِنا أیشَ أبصَرنا، و عن سَمعِنا أیشَ سَمِعنا، وعن فُؤادِنا فی أیشَ تَدَبَّرنا.
[ « عمر خود را در بحث ایلاء و ظهار بسر بردیم و کتاب خدا را به پس پشت خود انداختیم. جواب ما چه خواهد بود وقتی که خدا بپرسد که زندگی در چه تباه کردیم و با چشم و گوش خود چه دیدیم و چه شنیدیم و در دل خود چه اندیشیدیم؟»
ایلاء: سوگند خوردن مرد است که به زن خود نزدیکی نکند، و ظهار خطاب مرد است به زن خود که تو بر من چون پشت مادرم یا پشت خواهرم هستی. ایلاء و ظهار موجب کفاره می شود.]
 
* مرا رساله ی محمد رسول الله سود ندارد، مرا رساله ی خود باید. اگر هزار رساله بخوانم که تاریکتر شوم.
 
* اغلب دوزخیان ازین زیرکان اند، ازین فیلسوفان، ازین دانایان؛ که آن زیرکی ایشان حجاب ایشان شده؛ از هر خیالشان ده خیال می زاید، همچو نسل یأجوج. گاهی گوید راه نیست، گاهی گوید اگر هست دور است. چنانست حُفَّتِ الجنَّةُ بالمَکارِه [گرداگرد بهشت را چیزهای ناخوشایند فراگرفته است_حدیث]. گِرد بر گِرد باغ بهشت خارستانست. اما از بوی بهشت که پیشباز می آید، و خبر معشوقان به عاشقان می آرد، آن خارستان خوش می شود. و گِرد بر گِردِ خارستانِ دوزخ همه ره گل و ریحانست. اما بوی دوزخ پیش می آید، آن رهِ خوش نا خوش می نماید. اگر تفسیر خوشی این ره بگوئیم بر نتابد.

Wednesday, June 25, 2014

اولویت دموکراسی بر پیروزی (برگرفته شده از سایت جامعه باز)

اولویت دموکراسی بر پیروزی

نویسنده : محمدجواد سلطانی

۳ سرطان , ۱۳۹۳

محمد جواد سلطانی



به رویدادهای روزهای اخیر از هرمنظر که نگریسته شود، دردناک، غیرقابل توجیه و بی‌شرمانه است. افشای گفت‌وگوهای رییس دبیرخانة کمیسیون انتخابات، فصل تازه‌ای را در تاریخ رسوایی‌های سیاسی این سرزمین گشوده است. انتخاب سوم، انتخاب جدی، واقعی و سرنوشت‌ساز است. دور دوم انتخابات بر حساسیّت‌ها و تنش‌های انتخاباتی افزود و باعث‌ شد که هردو تیم به‌صورت جدی و با دقت تمام روند انتخابات را زیر نظر بگیرند. در حوزۀ عمومی نیز انتخاب سوم با بیم‌ها و امیدهای زیادی همراه بوده است. در زندگی روزمرۀ شهروندان افغانستان، این‌روزها اضطراب و دلواپسیِ برخاسته از انتخابات و پیامدهای آن، امری مشهود و همگانی است. این دلواپسی‌ها البته موجه و قابل درک است. انسان افغانی همیشه در ترس و بیم زیسته است. زندگی ما، تجربۀ دهشت‌های بزرگ است. بنابراین، این‌روزها همگان نسبت به آیندۀ خود، با تردید و دودلی می‌نگرند. در زمینۀ رویدادهای اخیر، چند نکته قابل تأمل است:
اول: پذیریش نتیجۀ انتخابات در کشوری مانند افغانستان، همیشه کاری ساده نبوده است. نتیجۀ انتخابات در دوره‌های گذشته نیز با ‌تردید همراه بود. این امر ریشه در بی‌اعتمادی عمیقِ تاریخی دارد. سیاست افغانی، بیش از آن‌که با صداقت، درستی و مسئولیت، نسبتی داشته باشد، با دسیسه، نیرنگ و فریب دمساز بوده است. نه نخبگان سیاسی به یک‌دیگر اعتماد دارد، نه نهادهای سیاسی مورد اعتماد است. در این جامعه به همه‌چیز به دیدۀ شک ‌نگریسته می‌شود و این شک و تردید، یکی از واقعیت‌های سیاسی و اجتماعی ما‌ست. در چنین فضایی، آن‌چه بدیهی در نظرگرفته می‌شود، فریب است. کسی از دیگری انتظار درستی و صداقت ندارد. همیشه در انتظار این است که رقیب چه تزویری در آستین دارد؟
تیم اصلاحات و همگرایی هرچه اسناد در اختیار دارد، آن را برای افکار عمومی نشر کند. نباید از اسنادی ‌به‌منظور جنگ‌روانی، ضربه‌زدن به اتوریتة اخلاقی تیم رقیب و باج‌گیری سیاسی بهره‌بردای شود. اگر اسنادی وجود دارد، به‌منظور کمک به استقرار دموکراسی، آن را با تمام جزئیات و در اولین فرصت در اختیار رسانه‌های همگانی قرار دهد
بنابراین، گذشته از هرچیزی، ما با یک واقعیت تاریخی مواجهیم که در برخی از لحظه‌های تاریخی خود را به‌صورت جدی و غیر‌قابل کتمانی بر ما تحمیل می‌کند. افغان‌ها در ادبیات روزمره باهم برادرند؛ اما در‌واقعیت امر این سخن مدلولی غیر از دورغ بزرگ تاریخی‌ ندارد. بنابراین، نباید بکوشیم این واقعیت تاریخی را با فریب و تزویر استتار کنیم. فرار از واقعیت‌های تاریخی، تنها به استمرار آن‌ها کمک خواهدکرد. وقت آن رسیده است که به این بی‌اعتمادی عمیق و گستردۀ تاریخی اذعان کنیم، تا از این طریق راه برای تأمل در سرشت و ماهیت این امر گشوده شود. چرا سیاست افغانی، دچار بی‌اعتمادی است؟ آیا این بی‌اعتمادی از جوهر امر سیاسی برمی‌خیزد؟ آیا سیاست در جامعه‌های دیگر نیز از هرنوع اعتماد متقابل تهی است؟ چرا نهادهای سیاسی و در کل حکومت، هرگز نتوانسته است، ‌تردیدهایی را که در نهاد و جان انسان افغانی وجود دارد‌، کاهش دهد؟
انتخابات کنونی یک‌بار دیگر این واقعیت را به رخ‌ کشید که تنها‌چیزی که در بازی‌های سیاسی حضور ندارد، اعتماد است. در دور اول، تیم اصلاحات و هم‌گرایی در اعلام نتایج از نهادهای انتخاباتی، سبقت گرفت و سخنگویان این تیم خود را با کسب ۵۷% آرای شهروندان، پیروز اعلام‌ کرد. این شتابزدگی، غیر از بی‌اعتمادی و بی‌باوری به نهادهای مسئول چه‌چیز دیگری را باز می‌گوید؟ هم‌چنین تلاش تیم‌های رقیب برای نفوذ در نهادهای انتخاباتی، خود، نشان دیگری از باورنداشتن به این نهادها به شمار می‌رود. اگر یک‌سوی رقابت در حوزۀ عمومی است، سوی دیگر این رقابت‌ها در تسخیر نهادهای انتخاباتی، جریان داشت. امرخیل، یکی از قربانیان این بی‌اعتمادی‌ها و رقابت‌ها بود، نه اولین آن و نه آخرین آن. در سال‌های اخیر، کم‌تر چهره‌ای را به یاد می‌آوریم که در این نهادها کارکرده باشند؛ اما فارغ از اتهام و بدنامی این نهادها را ترک کرده ‌باشند.
در این میان مسئولیت تیم تحول و تداوم، بیشتر از هرزمان دیگری سنگین و حیاتی است. این تیم بعد از آشکارشدن نشانه‌هایی از پیروزی، مورد اتهامات سهمگینی قرار گرفت. یکی از این اتهامات و مهم‌ترین آن‌ها نیز، اقدام به تقلب سازمان‌یافته است. در صورتی که ثابت شود که آرای این تیم در دور دوم، پیشی‌گرفتن آرای این تیم از رقیبش، علتی غیر از تقلب ‌سازمان‌یافته نداشته است، انتظار این است که رهبران این تیم، به مردم افغانستان، با شهامت و جسارت تمام پاسخ ‌دهد
دوم: پیروزی در انتخابات یک هدف است. هرجریانی به‌صورت طبیعی می‌کوشد که برندة رقابت باشد. تمام تلاش‌ها و کوشش‌ها نیز معطوف به همین خواست، سازماندهی می‌شود. خواست پیروزشدن، زمانی عقلانی  است که با قواعدبازی سازگار باشد. در سیاست افغانی، نسبت به‌ قاعدۀ بازی نیز بی‌اعتمادی و تردیدهای جدی وجود دارد. همه در این جامعه، به پیروزشدن می‌اندیشند، حتا اگر این پیروزی، به بهای برهم‌زدن قاعدۀ بازی باشد. مخدوش‌کردن قاعدۀ بازی، یکی از علت‌های استمرار بحران قدرت است. ناقاعده‌مندی امر سیاسی، سیاست را عرصۀ بی‌نظمی، خشونت و بحران می‌سازد.
از این منظر، آن‌چه برای جامعۀ ما اولویت و فوریت ‌دارد، دموکراسی است؛ دموکراسی به‌مثابه پاسخ عقلانی و کارآمد به بحران قدرت و بی‌ثباتی سیاسی. پیروزی به هرشیوۀ ممکن، سیاست را به همان بستر تاریخی و ناانسانی آن سوق ‌خواهد داد. وفاداری به دموکراسی ایجاب می‌کند که:
تیم اصلاحات و همگرایی هرچه اسناد در اختیار دارد، آن را برای افکار عمومی نشر کند. نباید از اسنادی ‌به‌منظور جنگ‌روانی، ضربه‌زدن به اتوریتة اخلاقی تیم رقیب و باج‌گیری سیاسی بهره‌بردای شود. اگر اسنادی وجود دارد، به‌منظور کمک به استقرار دموکراسی، آن را با تمام جزئیات و در اولین فرصت در اختیار رسانه‌های همگانی قرار دهد. نشر یک سند و تهدید مداوم به انتشار اسناد دیگری که حاکی از تقلب است، پیش از آنِ‌که بیانگر وفاداری به دموکراسی باشد، زمینه‌سازی برای سهم‌خواهی و معاملۀ سیاسی است. معاملۀ سیاسی بر سر اصول و قواعد بازی، پایانی برای دموکراسی افغانی و روندهای دموکراتیکی چون انتخابات است. دامن‌زدن به تقلب، نتیجه‌ای غیر از ویرانی ارزش‌ها و بنیان‌های متزلزل دموکراسی چیزی دیگری در‌ پی ‌نخواهد داشت. هم‌چنین بسیار مهم است که این تیم و آقای داکتر عبدالله به‌روشنی و صادقانه این پرسش را پاسخ دهد که چرا او و تیمش در برابر تقلب خودی‌ها، هیچ نوع واکنشی‌ نشان‌ نداده است. اکنون روشن شده است که تقلب بخشی از روند انتخابات در هردو دور بوده است. پس چرا و چگونه این تیم نیز مرتکب تقلب‌ شده است؟ پاسخ به این پرسش، آزمونی برای صداقت و درست‌گفتاری این تیم به شمار است.
آقای عبدالله گفته است که «این اسناد موثق است و از منابع معتبر به دست آمده است.» این منابع معتبر کیستند؟ آیا این منابع معتبر نهادهای داخلی و قانونی کشور‌اند؟
در این میان مسئولیت تیم تحول و تداوم، بیشتر از هرزمان دیگری سنگین و حیاتی است. این تیم بعد از آشکارشدن نشانه‌هایی از پیروزی، مورد اتهامات سهمگینی قرار گرفت. یکی از این اتهامات و مهم‌ترین آن‌ها نیز، اقدام به تقلب سازمان‌یافته است. در صورتی که ثابت شود که آرای این تیم در دور دوم، پیشی‌گرفتن آرای این تیم از رقیبش، علتی غیر از تقلب ‌سازمان‌یافته نداشته است، انتظار این است که رهبران این تیم، به مردم افغانستان، با شهامت و جسارت تمام پاسخ ‌دهد. یکی از پرسش‌هایی که این‌روزها مطرح می‌شود، چگونگی افزایش مشارکت و بالارفتن میزان آرای این تیم در دور دوم است. به این پرسش در فرصتی دیگر خواهیم پرداخت که آیا علت این افزایش رأی، تقلب بوده است یا متغیرهایی دیگر؟
سوم: موضوع نگران‌کنندۀ دیگری که افشاگری‌ها ‌همراه داشت، زیر سئوال رفتن نهادهای امنیتی کشور است. از سیاسی‌شدن این نهادها باید ترسید. اگر امروز این نهادها، فرصت بهره‌بردای از ظرفیت‌های تکنیکی خویش را در اختیار آقای داکتر عبدالله قرار داده است، در فردای این دیار هیچ تضمینی وجود ندارد که ورق برنگردد و دیگران نیز همان‌کاری را نکنند که امروزها آقای عبدالله از آن برای بی‌اعتبارکردن رقبای سیاسی خویش سود می‌جوید. باید به‌جد نگران بود. نیروهای امنیتی افغانستان در این سال‌ها، توانسته‌اند احترام و اعتماد اکثر‌ قاطع مردم افغانستان را به دست‌ آورند. این امر دست‌آورد اندکی نیست. نباید اعتماد مردم افغانستان را به ثمن بخس چوب‌ حراج ‌زد. اکنون نهادهای امنیتی کشور، با یک پرسش اخلاقی جدی مواجه است. در واقعیت امر به اعتبار و جایگاه این نهادها، تعرض‌ شده است. افکار عمومی سخت مشتاق پاسخ است که چه‌کسانی امکانات و ظرفیت‌های تکنیکی برای شنود مکالمات شهروندان را در اختیار دارند؟ و این نهادها برای دفاع از حریم خصوصی شهروندان چه تدابیری را روی دست دارد؟ آیا وارد‌کردن نهادهای امنیتی در بازی‌های سیاسی، خیانت ملی نیست؟ آیا دخالت این نهادها در رقابت‌های سیاسی، کشور را متلاشی نخواهد کرد؟ این پرسش‌ها را کسانی که به مصالح افغانستان  و سرنوشت این خاک می‌اندیشند، باید جدی‌ بگیرند.
آقای عبدالله گفته است که «این اسناد موثق است و از منابع معتبر به دست آمده است.» این منابع معتبر کیستند؟ آیا این منابع معتبر نهادهای داخلی و قانونی کشور‌اند؟ در این صورت این نهادها برای نقض قانون اساسی چه پاسخ و توجیهی دارند؟ اگر این منابع معتبر، نهادهای قانونی نیستند، آیا آقای عبدالله و تیم ‌همکارش، نهادهای فراقانونی در اختیار دارند که به حریم خصوصی شهروندان نیز دسترسی دارند و از آن می‌توانند در بازی‌های سیاسی استفاده‌ کنند؟ اگر پاسخ این پرسش مثبت است، چرا نهادهای امنیتی ما با آن‌ها تا‌کنون برخورد نکرده‌اند؟ اگر این نهادها در داخل افغانستان نیستند، تیم اصلاحات و همگرایی باید پاسخ دهد که این اسناد را از طریق تماس و ارتباط با کدام منابعی به دست آورده است؟ و این منابع چرا و در مقابل چه‌چیزی از این تیم حمایت‌های اطلاعاتی و امنیتی کرده است؟
تأمل در این پرسش‌ها نشان می‌دهد که ما با یک وضعیت بسیار پیچیده‌ای رو‌به‌روییم. ماجرا فراتر از رییس دارالانشای کمسیون انتخابات است. دلیل آن هم این است که با رفتن امرخیل‌ چیزی تغییر نخواهد کرد و تا زمانی که به پرسش‌ها به‌صورت جدی و روشن پاسخ داده نشود، بحران هم‌چنان استمرار ‌خواهد یافت. روزهای آینده در تاریخ افغانستان، روزهایی سرنوشت خواهد بود. اکنون همه منتظریم. منتظر پاسخ‌های دو تیم به پرسش‌هایی که تقدیر این آب و خاک با آن‌ها گره خورده است.

Sunday, May 25, 2014

فلسفه ی پیام حضرت مجددی به دکتر عبدالله (بر گرفته شده از ویبلاگ رزاق مامون)

جمعه ۲ جوزا ۱۳۹۳ ه‍.ش.

سایه ی روحانیت سنتی بر سیاست

فلسفه ی پیام حضرت مجددی به دکتر عبدالله
حضرت صبغت الله «مجددی» در روز پایانی لویه جرگه ی «مشورتی» که تأیید یا رد «پیمان امنیتی» با امریکا را در دستور کار قرارداده بود، آقای کرزی را مقابل دوربین ها غافلگیر کرد ونقل معانی سخنش این بود که «حالی که مردم تصمیم گرفتن، گپ زیاد نزن...کدام بهانه ی برت نمانده، پیمان را امضاء کن.» وقتی کرزی به صف نخست حضار کنار مارشال فهیم برگشت، دوربین او را دنبال می کرد و همه دیدند که مارشال دست به دست زد ( که حضرت گپ را خراب کرد) و دقایقی بعد، کرزی را جهت جبران سخنان ویرانگر حضرت، دو باره عقب میز خطابه فرستاد؛ کرزی با رنگ پریده دو باره روی ستیژ پرید و سخن به تردید گشود؛ اما کار بدتر از قبل شد و یک نوع فضاحت روی صحنه پیش آمد.
( برای اثبات نکته ی مهم درتاریخ افغانستان، این فیلم را میتوان دوباره دید.)
حضرت مجددی، وقتی می خواهد رگ اصلی یک موضوع را بگیرد؛ اصلاً درنگ و مصلحت را دربغل جیب خود می گذارد و راست به هدف می زند. حضور وی در مراسم پیوستن ضیاء مسعود به تیم «تحول وتداوم» آخرین میخ را بر تابوت تلاش های تیم ارگ برای بقای بیشتر در قدرت ( البته دراشکال جدید ) فرو کوبید. اما کاری ترین ضربه ی فتوا را به تیم «اصلاحات وهمگرایی» وارد آورد که سخت نا به هنگام ولی بغایت کار ساز بود. هیچ نیرو و نخبه ی سیاسی تا کنون جرئت ایستاده گی علیه فتاوی حضرت را نداشته است. دودمان حضرت ها آغاز گر جهاد و مالک دسته جات تشریعی درمملکت بوده اند. حضرت با آهنگی سخن می گوید که گویا شیشه ی حساس مسئولیتی تاریخی و گزینه ی زعامت برای افغانستان را همچنان در بغل دارد. وی اظهار داشت که روزها و شب‌ها به فکر بوده که از کی حمایت کند؟ به این نتیجه رسیده که از اشرف غنی حمایت‌کند، "بلکه به دست اینها خداوند خیر و سعادت افغانستان را فراهم کند."
آقای مجددی افزود که به دکترعبدالله درپیامی گفته است که "در این مرحله از تاریخ افغانستان او را برای پست ریاست جمهوری افغانستان مناسب نمی‌داند."
مجددی با اشاره ی کوتاه به عبارت « درین مرحله از تاریخ افغانستان» به طورمحتاطانه ونا گفته، گفتمان پیچیده ای را مطرح کرده است که نخست ماهیت تاریخی دارد و ثانیاً برای بسیاری از کسانی که  قدرت ومدیریت را از نظر زمان وظرفیت ها، خوشوشبینانه به نفع خود و گروه مورد نظر شان تعبیر می کنند، نا مفهوم، یا به گونه ای منفی واکنش برانگیز است. معنای سخن حضرت واضح است. او انتباه می دهد که گروه های مجاهدین، برای پیشبرد مدیریت جدید سیاسی، هنوز هم ظرفیت وکارآزموده گی درخور را ندارند واین امر از بیست سال به این سو اثبات شده است. رأس اشاره ی حضرت یکی هم چنین است که شاید ده سال یا درآینده هایی که افغانستان از روح ستیزه گری و مصایب کنونی خویش فاصله بگیرد؛ و دموکراسی واقتصاد شگوفان، وضع مطلوب ونسل های کارفهم و تربیت شده تر، پیش بیاورد؛ درآن صورت ممکن است یک هزاره، یک نورستانی، یک ازبک یا یک تاجک رئیس جمهور مملکت باشد و کسی هم ازین بابت کمترین نگرانی درخود احساس نکند. ( مثل ورود یک سیاه درکاخ سفید امریکا) و سیستم قانونمند، هرشهروند را در بیمه و حفاظ خود داشته باشد. اما حالا که تنور ده ها مصلحت و احتیاط وآسیب پذیری، و ده ها «بکن» و «نکن»، وهزاران زخم بی اعتمادی وبهانه در درون ما تازه است و نمی شود دقیقاً مشخص کرد که در مرحله ی «گذار»، ابتدایی، «گذار» پخته ونهادینه شده را انجام داد؛ یا بتوان انتظار داشت که همین حالا چنین امری محقق شود. یعنی ما به زمان نیازمندیم؛ افغانستان دست کم چهل سال زمان لازم برای توسعه و انعطاف فرهنگی واقتصادی را از دست داده است.
درضمن، جامعه بین المللی در رأس- امریکا- که اردوگاه جهادی را درمقاطعی معین از نظر مالی ونظامی یاری رسانید؛ درواقع نقشه ی خود را به مرحله اجرا درآورد و بحث شراکت استراتیژیک و ایجاد مدیریت شفاف وحسابده دریک دولت مدرن درافغانستان چیز دیگری است.
حضرت مجددی بسیار آگاهانه، پیشاپیش درنقش یک مفتی اعظم وارد میدان شده و می گوید:" اگر اشرف غنی پیروز شود او (عبدالله) به عنوان یک برادر از او پیروی کند و اگر عبدالله پیروز شد تیم ما از او پیروی خواهد کرد. در عمل باید همه متحد باشیم و افغانستان متحد باشد."
اما با همان سخن قبلی به دکتر عبدالله که «درین مرحله از تاریخ افغانستان» برای احراز پست ریاست جمهوری مناسب نیست؛ حجت خود را تکمیل کرده است. دکترعبدالله بی گمان عمق فرمایشات حضرت را درک می کند. 

Sunday, May 11, 2014

رآی پاک مردم نباید به بازی گرفته شود.

رآی پاک مردم نباید به بازی گرفته شود.


طوری که طی انتخابات 2009 و 2014 بسیار به شکل واضیح به اثبات رسید که هیچگاه تقلب گسترده در شرایط که تقریبا هر فردی از افغانستان از یکسو آگاهی کامل سیاسی کسب کرده اند و از جانب دیگر تقریبا هرشخص مجهز به حد اقل یک موبایل حاوی کمره است، پنهان نمانده و به حد همان گسترده گی اش قابل افشا نیز میباشد. طوری که در انتخابات سال 2009 حدود یک و نیم ملیون رآی تقلبی از جانب کمیسیون رسیده گی به شکایات انتخاباتی شناسایی و باطل اعلان شد، در عین حال در انتخابات کنونی نیز آرای تقلبی به پیمانه گسترش آن شناسایی و افشا گردید. این مهم نیست که اکنون کمیسیون رسیده گی به شکایات انتخاباتی ارقام درست را اعلان میکند و یا خیر؟ کاندیدان به موجودیت آن اقرار میکنند و یا خیر؟ مهم افشای آن است که امروز بیشتر مردم به مقدار تقریبی آن آگاه شدند.

بنابرین بعد از این اگر بزرگمردان ما که خود را کاندید میکنند و از آرای قابل توجه نیز برخوردار اند، خواهان حفظ رآی هواخواهان شان اند و از ان پاسبانی میکنند، نباید چه خود شان و چه دیگران را اجازه دهند که به تقلب های گسترده و سازمان یافته دست بزنند. چون با ورود رآی تقلبی به یک آدرس به هر پیمانه یی که باشد خواهی و ناخواهی امکان کشیدن رآی های پاک که هواخواهان شان به آدرس شان میریزند، به سوی ابطال وجود دارد.


Friday, March 14, 2014

مقاله اسد "بودا" در باره جنرال دوستم

نویسنده: اسد "بودا"

جنرال دوستم فیگورِ جالبی در تاریخِ معاصر افغانستان است. وابستگی به مردمِ سرکوب شده، فرصتِ تحصیلِ رسمی را از او گرفت، اما برخلافِ سوادِ رسمی، او را می توان معلمِ بزرگِ برابری خواهی دانست: برابری در مبارزه. بصیرتِ عملی، او، یگانه است و هیچ دانشِ نظری به پایِ آن نمی رسد. برخلافِ آنچه که اغلب تلاش می کنند، یک سیمایِ ترسناک و نادان از او ترسیم نمایند، او هرگز نادان و ترسناک نیست. او، معلمِ مهربانِ برابری در سیاست و مبارزه است، و بنابراین، آن هایی که از دوستم می ترسند، در واقع از شخصِ او نمی ترسد، از ایدة برابریِ در مبارزة او می ترسد. مامورانِ امنیتیِ آمریکا که ماموریتِ سقوطِ طالبان را به عهده داشتند، بارها از صداقت، شهامت و خودگذری دوستم ستایش می کنند و از شجاعت در نبرد و مهارتِ او در سوارکاری اظهار شگفتی می نمایند. به نظر می رسد داشتنِ نیرویِ نظامیِ آموزش دیده در مبارزه موثر است، اما شرط کافیِ پیروزی نیست، آن چه یک مبارزة مردمی را به پیروزی می رساند، باور به توانِ برابرِ مردم در مبارزه است. دوستم با اتکا به همین باور توانست چندین بار دولت هایی را که حق مردم ترکتبار را به رسمیت نمی شناختند، از پای در آورد. هر انسانی توانِ مبارزه دارد، آن چه یک مردم را از پای در می آورد، باور به فرودستی در مبارزه است؛ چیزی که نمونه ی عینی آن را امروز در بهسود و دیگر مناطقِ هزاره نشین شاهدیم. دوستم، از مردمِ محرومِ ترکتبار، نیروی ساخت که توانست هژمونیِ قومی چندین ساله در افغانستان را فرو بپاشد. پرسش های و استدلال های دوستم، همواره عینی و منطقی و در عینِ حال تلخ و دردناک است. او گفته بود، که من حتی به "زبان پشتو، از مردمِ خواستم، به کرزی رای دهند، اما کرزی مرا خاینِ ملی خطاب می کند". به نظر می رسد، هر انسان با وجدانی عمقِ این سخنِ دوستم را درک می کند. این استدلال عینی برای هرکسی روشن است و منطقِ سیاسی آن را هرکسی می فهمد. در روزهای که کابل خون گریه می کرد، دانشگاه و آکادمی های شمال، در پناهِ دوستم فعال بودند و بازار درس و دانش رونق داشت. حتی در رشد ادبیات و موسیقی نمی توان نقشِ او را نادیده گرفت. امیرجان صبوری، وحید صابری، ولی فتحلی خان و ده ها خوانندة دیگر که اکنون با ساز و آوازِ خود دنیای ما را نوا می بخشند، در در بار دوستم رشد کردند و شاعران و ترانه سرایانِ بزرگی چون داکتر عبدالسمیع حامد در زیر لوای او توانست شاعر بمانند و در دربارِ او مقام ترانه سرایی دست یابند. اهمیت این کار زمانی درک خواهد شد که بدانیم سال های اخیر، سال های مرگ هنر و موسیقی است. پر ادعا ترین رهبرانِ معاصر فقط یا کمونیست خوب بود، یا مجاهد و یا دموکرات، ولی دوستم به تنهایی این همه را دارند. دوستم هم یک انسان است و قابل نقد، اما، او، یک جنرالِ صادق و موفق در دورانِ کمونیست، یک مجاهدِ وفادار در دورانِ جهاد و یک دموکراتِ حقیقی، در عهد کنونی و در طول این دوران یک رهبر دلسوز برای مردم ترکتبار و یک دوست بردبار و اهل تعامل برای اقوام دیگر بوده است. نمی دانم تاریخ در موردِ رهبرانِ دیگر چگونه قضاوت خواهد کرد، ولی تردیدی نیست که دوران های بعدی از دوستم به عنوان بازیگرِ اصلیِ سه دهة اخیر و وارثِ تیمور و بابُر یاد خواهد کرد.

Friday, March 7, 2014

جنرال دوستم نینگ بی بی سی شبکه سی نینگ خبر چی سی هارون نجفی زاده بیلن مصاحبه سی (15 حوت 1392) بدخشان سیلاو کینگاش ده.

 جنرال دوستم نینگ بی بی سی شبکه سی نینگ خبر چی سی هارون نجفی زاده بیلن مصاحبه سی (15 حوت 1392) بدخشان سیلاو کینگاش ده.

http://www.bbc.co.uk/persian/afghanistan/2014/03/140307_l93_dustam.shtml



تحول و تداوم تیمی نینگ بیرینچی اورین باسری جنرال عبدالرشید دوستم نینگ بی بی مخبیری بیلن سوز یوریتیشی.
جنرال عبدالرشید دوستم هارون نجفی سوراقلریگه شونده ی جواب بیردی.
نجفی: نیمه اوچون باشقه نامزدلرنی قویب اشرف غنی احمدزی دن حمایت قیلدینگیز؟
جنرال دوستم: بیر هر تیم بیلن بولسه اوستون بولر ایدیک، بیراق شمال و جنوب قیین چیلیگی کوپه یر ایدی، باشقه تماندن بیز، داکتر اشرف غنی احمدزی جنابلرینی یخشی انسان و افغانستان خیریگه بیلدیک.
نجفی: اشرف غنی بیلن حاضر و سیلاولردن سونگ بیرگه قالیشگه قنچه لیک ایشانه سیز؟
جنرال دوستم: بیزنینگ اورتاق لیگیمیز دوامدار، جانیمیز باریچه بیر بیریمیرنی حمایه قیلیب یانمه یان قاله میز، جنرال دوستم بیرگن سوزیگه توره دی.
نجفی: سیز برچه وقتده ایکی میلیون آوازیم( راییم) بار دییسیز قیسی اساسده؟
جنرال دوستم: اون ییل آلدین کاندید قیلیب بیر میلیون آواز ( رای) آلگن ایدیم، حاضرگه کوپلب یاشلریمیز نینگ یاشی آواز ماس بولگن، باشقه تماندن اون ییلدن بیری آرقه داشلریمیز کوپه یب بارماقده. ایکی برابر بولگن.
نجفی: اوستون بولیشگه قنچه لیک ایشانه سیز؟
جنرال دوستم: تنگری تعالی یاردمی بیلن یوز فایز اوستون میز،سیزلر تخار و بدخشان ولایتلرینی کوردیلرینگیز مردم بیزنینگ تیمیمیزدن حمایه قیلدیلر، ایریم ولایتلرهم بیزنی کوتیب تورگنلر، حمایه اوچون بیل باغله گنلر، انشاالله اوستون میز.
نجفی: سیلاولرگه قولاب لیک بولیشیدن خواطرده سیزمی؟
جنرال دوستم: هه بیزهم قولاب لیک دن خواطرده میز، اگرده کینگ شیکلده قولاب لیک یوزبیرمسه اوستون بوله میز، قولاب لیککه ایزین بیرمه یمیز، مردم حمایه قیلمه گن کیشی اوستون بولگن صورتده، اولوس قولاب لیک بولگنینی بیله دی، بیز قبول ایتمه یمیز.
نجفی: قیوم کرزی و زلمی رسول نی بیرگه بولیشیدن نیمه دییسیز؟
جنرال دوستم: بیز اولردن قیغورمه یمیز، بیز اولوس آوازیگه ایشانه میز، بیرگه بولیشلردن قورقمه یمیز و آلدینگی تیکشیریشلردن اولرنینگ قنچه لیک آواز آلیشی بیللی دیر.
نجفی: اگرده تیم لرینگیز اوستون بولمسه، اینگیلیشنی قبول ایته سیزمی؟
جنرال دوستم: مینینگ تیلیمگه اینگیلیش توغری کیلمه یدی، تنگری تعالی یاردم بیلن اوستون میز، حاضرگچه انگیمگه اینگیلیش کیلگنی یوق، بیرار کیشی شفاف تورده بیزدن کوره کوپراق آواز آلیب اوستون بولگن صورتده، قوتلوغلب بیر اوزبیکی چپن ییلکه سیگه تشله یمیز، و قیته دن اولوس حقی اوچون کوره شیشگه دوام بیره میز.
نجفی: مردم سیزلرنینگ تیم لرینگیز جدی تیم دیب آت قویگنلر، حقیقتده هم جدی می؟
جنرال دوستم: سیز گواه بولیب توریب سیز، افغانستان نینگ بیر تمانینی طالبلر و بیر تمانینی انتحاری و تنیچ سیزلیک بوزیب بارماقده، باشقه تماندن زمین خورلر دیسک می مافیالر دیسک می اداری فساد بیلن بوزیب بارماقده لر، انه شو یمان لیکلرنی اورته دن ایلتیش اوچون اشرف غنی احمدزی و بیز جدی میز، افغانستاننی اوشبو یمان لیکلردن نجات بیره میز، برچه گه بیزنینگ جدی بولگنیمیز بیللی، جدی بولمه سک اولکه میز توزه لمه یدی.
عزیز اورتاقلر! کوپراغینی کیله سی کیچه باتور و آینه تلویزیونلریدن کوریب تینگلب قالینگلر.

Sunday, February 23, 2014

جنرال دوستم کیست؟

جنرال دوستم کیست؟


در افغانستان هیاهوی تبلیغاتی به نفع یا علیه این ‎یا آن شخصیت سیاسی، گاهی باعث شده است تا چهره‌هایی که بیشترین تأثیر را در شکل‎دادن وقایع مهم تاریخی داشته‎اند، از نظرها دور بمانند. پیروزی مجاهدین از وقایع مهمی بود که افتخار آن نصیب بسیاری‌ها شد؛ اما کسی که مجاهدین را به پیروزی رساند، هم از سوی برخی از رهبران اصلی مجاهدین ‎هم از سوی دشمنان آنان که طالبان باشد، هم از سوی نیروهای امریکایی و حکومت حامد کرزی که با حمایت امریکا روی کار آمد، به حاشیه رانده شد. اگر جنرال دوستم به خاطر برکناری جنرال مؤمن در برابر داکتر نجیب‎الله نمی‎ایستاد، آیا مجاهدین پیروز می‌شدند؟
جنرال دوستم پرقدرت‎ترین نیروی جنگی را در شمال اداره می‎کرد و در ماه‎های پایانی سال ۱۳۷۰ با استاد عبدالعلی مزاری، احمدشاه مسعود و استاد محقق اتحادی را تشکیل داد که همین اتحاد باعث سقوط حکومت داکتر نجیب‎الله و در نتیجه ورود رهبران مجاهدین از پاکستان به کابل شد. جنرال دوستم در زمان اوج‎گرفتن جنگ‌های میان‎گروهی مجاهدین به هزاران خانوادۀ بی‎جاشده که از کابل فرار کرده بودند، در بلخ امکان سکونت فراهم کرد و برای بسیاری از اهل هنر و استادان دانشگاه کابل امکان فعالیت در مراکز فرهنگی و دانشگاه بلخ را میسر ساخت. در شب و روزی که دانشگاه کابل و پلی‎تکنیک کابل و انستیتیوت علوم اجتماعی وقت، سنگرهای جنگ بود‎ و هزاران زن و کودک به جرم تعلق‎داشتن به قوم و مذهبی خاص کشته می‎شدند، دروازۀ تخنیکم نفت و گاز مزار شریف و دانشگاه بلخ و تمامی دیگر مراکز آموزشی دست‎کم در هفت ولایت واقع ‎در شمال که مناطق تحت ‎کنترل نیروهای جنرال دوستم و همراهان‎شان بود، باز بودند و دختران و پسرانی که از جنگ‎های کابل فرار کرده بودند‎ یا از ولایت‎های مرکزی و شمال‎شرقی برای آموزش به مزار شریف آمده بودند، با خیال آرام درس می‎خواندند. در همان روزگار، بیشتر از پنج‎صد کودک برای تحصیل به ترکیه فرستاده شدند که شماری از آنان امروزه از بهترین فرزندان جامعه محسوب می‎شوند و بعضی‎های‎شان دارای نقش مهمی در سیاست نیز می‎باشند. سمنگان، بغلان، قندوز، بلخ، جوزجان، فاریاب، سرپل و تا حدودی تخار به دست کسانی اداره می‎شد که به‎صورت مستقیم با جنرال دوستم در ارتباط بودند. سید‎منصور نادری در بغلان حاکمیت بلامنازع داشت و شخصیت‎های جهادی و فرماندهان مهم جنگی در دیگر ولایات همان راهی را می‎رفتند که امروزه مدافعان دموکراسی در پی ترویج آن‎اند. تلویزیون‎های محلی فعال بودند و مجریان زن در رادیوها و تلویزیون‎ها به اجرای برنامه می‎پرداختند. هزاران معلم زن در دورترین روستاها حقوق ماهوار دریافت می‎کردند؛ اما تلاش‎ها برای برهم‎زدن نظم و آرامش پیوسته ادامه می‎یافت، تا آن‎که جنرال ملک در تبانی با گروه طالبان جنبش ملی اسلامی به رهبری جنرال دوستم را دچار شکست سختی کرد و پای طالبان را که نتوانسته بودند بر نیروهای احمدشاه مسعود در شمالی پیروز شوند، از راه غرب به شمال کشانید. جنرال ملک در نخستین ساعات پس از تصرف ولایت بلخ متوجه شد که طالبان دوست او نیستند. او در پی بهانه‎ای برای سرکوب طالبان بود که ناگهان صدای نخستین تیراندازی‎ها علیه طالبان از محلۀ عمدتاً شیعه‎نشین موسوم به سیدآباد در مزار شریف شنیده شد و همان بود که بساط طالبان یک‎شبه از مزار شریف برچیده شد و حاکمیت محلی در دست جنرال ملک و نیروهای وفادار به او افتاد. جنرال ملک عملاً جانشین جنرال دوستم شد؛ اما اقتدار او دیر نپایید و با تهاجم مجدد طالبان او نیز شکست خورد. حمایت گستردۀ مردمی از جنرال دوستم در ولایت‎های فاریاب، جوزجان، سرپل، تخار و سمنگان باعث شد تا او بتواند در هماهنگی با احمدشاه مسعود، استاد عطا و استاد محقق نیروی جنگی تازه‎ای را گرد آورد و در کوهستان‎های سانچارک علم مقاومت علیه طالبان را برافراشته نگه دارد. در چنین شب و روزی بود که ابتدا در نهم سپتامبر دو مهاجم انتحاری ظاهراً عرب که خود را ژورنالیست معرفی کرده بودند، در انفجاری احمدشاه مسعود را به شهادت رسانیدند و متعاقب آن حملۀ یازدهم سپتامبر اتفاق افتاد و امریکا قصد حمله بر طالبان را کرد و برای انجام چنین حمله‎ای به نیروهای شمال روی آورد؛ اما همین که پیروزی علیه طالبان محقق شد، جنرال دوستم از سوی امریکایی‎ها به حاشیه رانده شد و حتا یک بار چندین جت جنگی امریکایی بر فراز خانۀ او در شبرغان به پرواز درآمدند. این کار باعث رعب و وحشت کودکان و زنان در منطقۀ هزار‎فامیلی شبرغان شد. جنرال دوستم خود در مصاحبه‎ای در این باره با رادیوهای جهانی سخنانی گفت و از این اقدام نیروهای امریکایی ابراز تعجب کرد. حکومت حامد کرزی نیز بارها سعی کرد از طریق حمایت از دشمنان جنرال دوستم او را تضعیف کند. گاهی اکبربای را علیه او علم کرد و گاهی ‎حکایت پوشالی دشت لیلی و کشتار طالبان را به یاد جامعۀ جهانی و مدافعان حقوق بشر انداخت، گاهی نیز خانۀ او را در کابل محاصره کرد تا بلکه بتواند قدرت پوشیده و نفوذ این رهبر سرسخت را در‎هم بشکند؛ اما از آن‎جا که جمعیت‎های میلیونی مردم او را رهبر خود می‎دانسته‎اند و می‎دانند، کسی نتوانست او را از پای درآورد. او اکنون ‎قصد کرده تا در صحنۀ سیاسی قدرت اصلی خود را به رخ آن‎هایی بکشد که سال‎ها او را نادیده گرفتند و علیه او اقدام کردند. بدون هیچ شکی طالبان اگر از کسی بترسند، آن کس جنرال دوستم خواهد بود؛ چرا که بارها در برابر او شکست خورده‎اند. حقایق تاریخی چیزهایی نیستند که بتوان با هیاهوی تبلیغاتی خاک نسیان بر آن‎ها پاشید. مردم به‎خوبی می‎دانند که چه کسانی در پی زر‎اندوزی بوده‎اند و با خون میلیون‌ها شهید بازی کرده‎اند و امروزه قدرت اقتصادی کشور را در دست دارند. آن‎ها نیز می‎دانند که چه کسانی مدام رنج برده‎اند و با آن‎که آهی در بساط نداشته‎اند، در میان مردم محبوب مانده‎اند و دمی از تلاش و سعی برای بهتر‎کردن اوضاع زندگی مردم فروگذار نکرده‎اند.